گنج

شمارهٔ ۱۹۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۳۲ بیت
گر ز حضرت به‌ سوی خلد برین رفت پدرگشت چون خلدبرین حضرت از اقبال پسر
ور به غرب اندر یک‌باره نهان شد خورشیداز سوی شرق پدید آمد تابنده قمر
ور شجر در چمن ملک بیفتاد ز پایپایدارست هم اندر چمن ملک ثمر
ور شد از بیشهٔ دولت اثرِ شیر ژیاناندر آن بیشه هم از بچهٔ شیرست اثر
ور ز آفاق بشد فرّخی فرِّ هُمایباز بگشاد در آفاق به پیروزی پر
ور شد از دور فلک زیر زمین بحر کرمموج زد بر فلک از روی زمین بحر هنر
پسر فضل کریمی‌که به‌ افضال و کرماز جهان ختم محمد همه فتح است و ظفر
خواست از آفت و آشوب درین ماه نفیرآمد از راحت و آرام درین ماه نفر
جامهٔ تعزیت افکند در آن ماه قضامژدهٔ تهنیت آورد در این ماه قدر
پیش یزدان به قیامت گله و شکر کندپدر از ماه محرم پسر از ماه صفر
بودنی بود و قلم رفت و چنان خواست خداکه ستاند ز یکی ملک و سپارد به دگر
از پسر هست به عقبی پدر افروختهٔ جانوز پدر هست به دنیا پسر افراخته سر
ای امیری که تو را هست اَمارتْ زیباوی وزیری‌که تو را هست وزارت درخور
هم‌ کریم بن کریم بن‌ کریمی ز نسبهم وزیر بن وزیر بن وزیری به‌گهر
نام پیغمبر و جاه پدر امروز توراستوز تو شادست روان پدر و پیغمبر
بود هم نام تو خیر بشر و فخر عربتویی ‌امروز جمال عجم و زیْنِ بشر
صدر فخری و نظامی به تو میراث رسیدچیست در عالم از این خوب‌تر و زیباتر
پدر و جد تو کردند همهٔ کار به حقملک مشرق حق داد به‌دست حق ور
ای چو خورشید به جوزا تو قبول ملکیکه ز خورشید و ز جوزاش سزد تاج و کمر
جسم شد ملت و تأیید تو در جسم روانچشم شد دولت و تدبیر تو در چشم بصر
یافت میدان زرکاب و قدمت حشمت و جاهیافت دیوان ز بنان و قلمت رونق و فر
درگهت کعبهٔ فخرست و کَفَت زمزم جودحاجیانند بزرگان و رکاب تو حجر
خلق چون‌کشت بهارند و تو همچون مطریکشت را چاره نباشد به بهاران ز مطر
مرهمی نه‌ زکرم بر جگر خلق جهانکه شدستند ز داغ پدرت خسته جگر
اندرین ملک به جای پدر خویش نشینواندرین قوم به چشم پدر خویش نگر
هرچه ممکن شود از عدل نظر باز مگیرکه امید همگی در تو به عدل است و نظر
عذر بپذیرکه مدح تو نگفتم به‌کمالکه تَسلّی است درین شعر و شگفتی و عبر
چون تسلی و شگفتی و عبر جمع شودمدح ممدوح به واجب نتوان برد بسر
تاکه باشد به زمین بر اثر هفت اقلیمتا که باشد به فلک بر نظر هفت اختر
باد هفت اقلیم اندر خط فرمان ملکباد هفت اختر سیاره تو را فرمانبر
از تو راضی به جنان جان خداوند شهیدوز تو باقی به جهان‌ گوهر او تا محشر
همه آفاق به مهر تو سپرده دل و جانوز حوادث همه را حشمت و جاه تو سپر