شمارهٔ ۱۹۶
ماه تابان دیدهای تابان ز سرو جانورگر ندیدستی بدان زیبا نگار اندر نگر
تا رخ و بالای او معلوم گرداند توراکاسمان را ماه گویای است و سرو جانور
بینی آن رخ کز نگار و رنگ او بیقدر شدصنعت بافندهٔ دیبای روم و شوشتر
بینی آن بالا که تا او را بلندی داد چرخپست شد سرو سهی در کشمر و در غاتفر
هست زیباتر ز دولت هست شیرینتر ز عمرعشق آن زیبا نگار و وصل آن شیرین پسر
عارض او رنگ آتش دارد و دل رنگ دودکس نبیند در جهان زین دود و آتش طرفهتر
دود باشد بر زبر همواره و آتش زیر دوداز چه معنی دود او زیرست و آتش برزبر
از مژده خون جگر بارند و خون دل خورندعشقبازانی که باشد یارشان بیدادگر
یار من گر داد من دادست کار من چراستخوردن خون دل و باریدن خون جگر
از لب چون شکر او بوی مشک آید همیهر زمانگویی به عمدا مشک مالد برشکر
آن همی خواهد که بر مشک و شکر هر ساعتیشکر و مدح نایب دستور را باشد گذر
سید دنیا معینالملک فخر روزگارناصح دولت مشیر خسرو پیروز گر
نامدار و خوب کرداری که نام و کنیتشنام شیر ایزدست و کنیت خیرالبشر
خانهٔ تایید او را پاسبان آمد قضاقلعهٔ اقبال او را کوتوال آمد قدر
مهر او شاخ است کاو را جز غنیمت نیست بارکین او تخم است کاو را جز هزیمت نیست بر
در پناه او اگر گنجشک سازد آشیانگیرد از اقبال او سیمرغ را در زیر پر
در حجر آهن ز بهر کلک او آمد پدیدوز صریر کلک او آتش نهان شد در حجر
سرد باشد در سقر انفاس بدخواهان اوزمهریر سرد از آن انفاس خیزد در سقر
بر حذر خندد قضا چون بود خواهد بودنیعزم او را من قضا خوانمکه خندد برحذر
ای چو آتش در عناصر همت تو در هُمَموی چو لؤلؤ در جواهر سیرت تو در سیر
کنیت و نام و خطاب تو در آغاز مدیحهست واجب همچو بسمالله در آغاز سور
آن بزرگانی که بگذشتند نا دیده تو راشدکنون ارواح ایشان آرزومند صور
هر هنر کز گاه آدم تاکنون یزدان پاکدر بشر بِسرشت در شخص تو بینم آن هنر
قادر یزدان که اندر یک بشر موجود کردهر هنرکاندر وجود آمد ز نسل بوالبشر
آنکه بنماید به قدرت هر چه خواهد در جهانگرهمه چیزی نماید چونتوننماید دگر
هرکجا درجی بیارایی به خط دست خویشقیمت آن دَرج افزون باشد از دُرجگهر
زیر هر لفظی ز الفاظ تو شاه و خواجه رامدغم و مضمر بشارتهای فتح است و ظفر
خواجه اعزاز تو از جد و پدر آموخته استآن کند آخر پسر کاموزد از جد و پدر
مهتراگر از فراق تو دهانم هست خشکشکر یزدان را که از شکرت دهانم هست تر
ماندم اندر دست هجران مدتی بیهال و هوشبودم اندر بند حرمان چندگه بیخواب و خور
روزگار من همه شب بود بیدیدار تومنت ایزد را که آن شب را پدید آمد سحر
تا ز هفت اختر بود نام دو اختر بر سپهردر عجم خورشید و ماه و درعرب شمس و قمر
باد بر ملک عجم تابان و بر دین عرباز سپهر احتشام و دولت تو ماه و خور