شمارهٔ ۱۹۳
شغل دولت بیخطر شد کار ملت با خطرتا تهی شد دولت و ملت ز شاه دادگر
مشکل است اندازهٔ این حادثه در شرق و غربهائل است آوازهٔ این واقعه در بحر و بر
مردمان گفتند شوریدهست شوال ای عجببود ازین معنی دل معنی شناسان را خبر
سِرّ این معنی کنون معلوم شد از مرگ شاهملک و دولت در مه شوال شد زیر و زبر
رفت در یک مه به فردوس برین دستور پیرشاه برنا از پی او رفت در ماهی دگر
شد جهان پرشور و شر از رفتن دستور و شاهکس نداند تا کجا خواهد رسید این شور و شر
این بلاها هیچ زیرک را نَبُد اَندر ضمیروین حوادث هیچ دانا را نبد اندر فِکَر
کرد ناگه قهر یزدان عجز سلطان آشکارقهر یزدانی ببین و عجز سلطانی نگر
ای دریغا این چنین شاه و وزیری این چنینچون برفتند از جهان ناگاه با آن زیب و فر
شد به جیحون امر و نهی ارسلان سلطان هباشد به دجله نفی و اثبات ملک سلطان هدر
دهر پر تَنبُل به جیحون با پدر شد قهرورزچرخ پر دستان به دجله با پسر شد کینهور
از وفات هر دو خسرو بر کنار هر دو آبصدهزاران خلق را آتش فکند اندر جگر
موج زد دریای غم تا شاه دریا دل بمردهست زیر موجش از انطاکیه تا کاشغر
آن چه وهنی بود کز کیوان به ایوانش رسیدتا ز ایوانش به کیوان شد خروش نوحهگر
بود عدلش بیشتر هر روز با ما لاجرمهست شور مرگ او هر روز با ما بیشتر
مملکت را ایمنی از ملک او پیوسته بودایمنی آمد به سر چون عمر او آمد به سر
داشت گیتی با بقای او دری اندر جناندارد اکنون با فنای او دری اندر سقر
در سقر دود و شرر باشد بلی و اینک شدهستدیدهها از مرگ او پردود و دلها پرشرر
سالها کرد از هنرمندی سفر گرد جهانبا ظفر برگشت و با نیکاختری شد زی سفر
از جهان امسال داد او را هزیمت روزگاراین هزیمت چون فتاد او را پس از چندین ظفر
آفرید ایزد صدف در آب و دُر اندر صدفخاک را بر آب رشک آمد ازین معنی مگر
چاکر او چرخگردون بار شد تا او گرفتدُرِّ شاهنشه صدف کردار او در گوش و بر
هست خورشید فلک تا روز حشر اندر محاقهست خورشید زمین تا نَقخِ صُور اندر مدر
در بصر از دیدن او تیرگی آید همیو آن به از نادیدن او تیرگی اندر بصر
خسروا گر مستی از مستی به هشیاری گرایور به خواب خوش دری از خواب خوش بردار سر
تا ببینی امتی را خسته تیر قضاتا ببینی عالمی را بستهٔ بند قدر
تا ببینی باغ ملکت را شده بیرنگ و بوایتا ببینی شاخ دولت را شده بیبرگ و بر
ملک بینی منقلب گشته ز گوناگون شگفتدهر بینی مضطرب گشته ز گوناگون عِبَر
ای دریغا شخص تو با جانور در زیر خاکواندر آشوب اوفتاده با هزاران جانور
از تو والاتر که پوشد در جهانداری قباوز تو زیباتر که بندد در جهانگیری کمر
بی تو شاید گر نروید از زمین هرگز نباتبی تو شاید گر نبارد هرگز از گردون مطر
همچو اسکندر بپیمودی همه روی زمینهرچه ممکن بود بنمودی ز مردی و هنر
بر زمین چون پادشاهی برگرفتی کاستیبر فلک چون بدر گردد کاستن گیرد قمر
رفتی و بگذاشتی بر دیدهٔ من اشک خویشتا چو خوانم مدح تو بر من فرو بارد دُرَر
چهره و اشکم ز تیمار تو شد چون زر و سیمتا خطاب نام تو منسوخ شد بر سیم و زر
پر شکر بود از مدیح تو زبانم مدتیهستم از مدح تو اکنون خون ناب اندر شکر
نام و نان من بیفزودی و فرمودی مراتا به نظم آرم فتوحت را به لفظی مختصر
خاطرم نظم فتوحت را گهر در رشته کردرشتهها بگسست و از چشمم برون آمد گهر
گر ز گیتی کرد فانی قهر یزدانی تو راهست باقی از سر تیغ تو در گیتی اثر
آن درختی کز فتوحت تا قیامت رُسته گشتبیخش اندر خاورست و شاخش اندر باختر
تخت تو جای پسر کرد آن خداوندی که اوکرد از آغاز شاهی تخت تو جای پدر
از تو در خلد برین جان پدر خشنود بودباد در خلد برین جان تو خشنود از پسر
با بشر کردی فراوان خیر در دار فناباد در دار بقا حَشْرِ تو با خَیرُالْبَشر
شخص پاک تو به خاک آمد سزای رحمتشسوی شخص تو ز رحمت باد ایزد را نظر
شاعر مخلص معزی با دعا و مرثیتروی بر خاکت نهاده همچو حاجی بر حجر