گنج

شمارهٔ ۱۹۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۳۸ بیت
عاشق آنم‌که عنابش همی بارد شکرفتنهٔ آنم‌که سنجابش همی پوشد حجر
خستهٔ آنم ‌که ازگل توده دارد بر سمنبستهٔ آنم‌که از شب حلقه دارد بر قمر
از شرر هرگز جدا آتش نگردد پس چرابر رخ او آتش‌ است و جسم‌ من بارد شرر
موی‌من بنگر چوخواهی عاشقی سیمین سرشکموی او بنگر چو خواهی دلبری زرین‌کمر
تا ببینی زر او در دلبری بر روی سیمتا ببینی سیم من در عاشقی برروی زر
ای بت زیبا و شیرین سخت غایب گشته ایراست گویی حور بودت مادر و یوسف پدر
حور باید مادر و یوسف پدر تا در جهانچون تویی آید به زیبایی و شیرینی پسر
زلف مشکینت ز بی‌شرمی و بی‌آبی‌ که هستهر زمان بر عارضت پیدا کند لِعبی دگر
گه ز سنبل خوشه‌ای سازد به‌ گرد نسترنگه ز عنبر چنبری سازد به‌گِرد مُعصَفر
گه ز بی‌شرمی نهد بر سوسن آزاد پایگه ز بی آبی نهد بر لالهٔ سیراب سر
گه ز مشک و غالیه بر سیم سازد ساحریهمچو کلک تاج ملک شهریار دادگر
صدر دنیا بوالغنایم کز سعادتهای چرخسوی درگاهش غنیمت‌های فتح است و ظفر
قوتی دارد ز رایش زان بلند آمد فلکنسبتی دارد ز لفظش زان عزیز آمدگهر
با لقای او بصر تفضیل دارد بر زبانبا ثنای او زبان تقدیم دارد بر بصر
آب دریا قطره‌قطره لؤلؤ مکنون شدیگر به دریا بر خیال همتش کردی گذر
باغ‌ را هرگز نبودی آفت از باد خزانگر ز ابر جود او بر باغ باریدی مطر
ملک همچون طالع است و رای او چون مشتریاینت نیکو طالعی‌ کز مشتری دارد نظر
رادمردان را سپر شد تیر پیک‌ کلک اودیده‌ای تیری که باشد رادمردان را سپر
ای ز لفظ تو جهانی پرمعانی یک سخنوی ز سهم تو سپهری پرمعالی یک اثر
سایهٔ بخت تو دارد هر چه سعدست از نجوممایهٔ عقل تو دارد هر چه جودست از صور
بخشش تو در مروت هست احسان و کرمدانش تو در کفایت هست برهان هنر
پیش سلطان هست جاهت بیشتر هر ساعتیلاجرم در ملک و دولت هست جایت پیشتر
خانهٔ محروس و فرزند عزیز شاه راکدخدای نامداری و وزیر نامور
از جلال تو سه حضرت را جلال است و شرفوز جمال تو سه دیوان را جمال است و خطر
تا قلم‌گشته است در دست تو مفتاح فتوحهست هر سال نوی این شاه را فتحی دگر
گاه جوش لشکرش در شام و در انطاکیهگاه گرد مرکبش در خَلّخ و در کاشغر
قهرمان ملک او شد رای تو در شرق و غربترجمان تیغ او شد کلک تو در بحر و بر
خسروان را خانه و گنج و پسر باشد عزیزشاه را هستی تو تاج خانه و گنج و پسر
روزگار تو، پدر را و پسر را درخورستهم پسر نازد همی از روزگارت هم پدر
تا کفایت‌های تو در ملک و دین پیدا شدستسوی خاطرها ز معنی‌ها همی آید حشر
رای تو مانند گردون است کز تاثیر اوستهم بدین اندر عجایب هم به ملک اندر عِبَر
کی رسد بر مایهٔ قدر تو وهم شاعرانزانکه وهم شاعران زیرست و قدر تو زبر
طبع من از شاعری باغی شکفته است و بدیعتا در آن باغ از مدیح تو نشاندستم شجر
بیشترگردد همی هر ساعت او را بیخ و شاختازه‌ترگردد همی هر ساعت او را برگ و بر
عنبر و مشک است گویی برگ و شاخش یک به یکلؤلؤ و لعل است گویی برگ و بارش سر به سر
تا ملک در عالم کبری همی دارد مقامتا بشر در عالم صغری همی سازد مقر
از نحوست هر زمانی دشمنانت را نفیروز سعادت هر زمانی دوستانت را نقر
از نظرهای تو خرم روزگار کارسازوز هنرهای تو شاکر شهریار دادگر