گنج

شمارهٔ ۱۹۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۹۸ بیت
سوال کردم از اقبال دوش وقت سحرچهار چیز که نیکوترست یک ز دگر
نخست گفتم کان بی‌کرانه دریا چیستکه آب او همه جودست و موج او همه زر
رسیده منفعت آب او به شرق و غربرسیده مشعلهٔ موج او به بحر و به بر
از آب او شده در ملک باغ دولت سبزز موج او شده بر چرخ اوج‌ کیوان تر
به بیخ شاخ شده آب او که هر شاخیز بس بزرگی بی‌ساحت است و بی‌معبر
فرات و دجله و جیحون و نیل و سیحون استبه‌گاه بخشش او بیخ شاخ را چاکر
در او براند ملاح طبع هر روزیهزار کشتی بی‌بادبان و بی‌لنگر
ز گنج فضل گرانبار گشت هر کشتیبه گونه‌گونه یواقیت وگونه‌گونه گهر
مسافران جهان در جهان یکی دریاندیده‌اند و نبینند از او شگفتی تر
گهی بدو در مرغابیان رنگین تنگهی شگفت و عجب ماهیان زرین‌بر
جواب داد که آن دست راد دستور استگه گاه کلک همی‌گیرد و گهی ساغر
سوال کردم کان جشمهٔ مبارک چیستبه لون و شکل چو خورشید و چون دو هفته قمر
نمود فضل خدای آن خجسته چشمه به خلقچنانکه چشمهٔ حیوان به خضر پیغمبر
به جای تازه گیاه اندر او در و گوهربه‌جای آب زلال اندر او نَد و عنبر
عیان او ز ضیاء و نهان او ز ظَلَمبرون او ز صفا و درون او ز کَدَر
چو طاعتی که گناه اندرو بود مدغمچو آتشی که دخان اندرو بود مضمر
نهاده چون ملکان بر سر افسر زرینشریف‌وار فرو بسته گیسوان از بر
نه از ملوک نسب دارد و نه از اشرافبود همیشه خداوند گیسو و افسر
چو اخترست فروهشه ظاهرش لیکنسیاه چون شب تاری است باطنش یکسر
فروغ اختر دیدم بسی میانهٔ شبشب سیاه ندیدم میانهٔ اختر
جواب داد که هست آن دوات صدر عجمکه می‌نهد گه توقیع پیش خویش اندر
سؤال کردم کان زرد چهرِ لاغر چیستکه گاه عامل نفع است و گاه فاعل ضر
گهی میانهٔ صحرای سیم غالیه بارگهی میانهٔ دریای قیر غالیه خور
سَخی بساط و سَخا کسوت و اَدیم حصارشهاب‌رنگ و سنان‌شکل و خیزران‌پیکر
به فرق اَسوَد و روز هنر از او ابیضبه‌گونه اَصفَر و روی‌ کرم از او احمر
بدو معالی بینا و چشم او اَعمیبدو معانی فربی و جسم او لاغر
زمین به دست هوا راست‌ کرده قامت اوهوا به دست زمین بر میانش بسته‌کمر
به سان مرغی زرین که نوک منقارشبه مشک ناب نگارد همیشه سیمین بر
صریر او برساند به لفظ معنی راچو قدرت ملک‌العرش روح را به‌ صور
چو شب بود علم مصریان ‌کند پیدابه روز رایت عباسیان نشان و اثر
به ابر ماند و بر برگ سوسن و نسرینبه رنگ قطران بارد همیشه ز ابر مطر
چو کوثرست و بزاید ازو همی قطرانوگرچه قطران هرگز نخیزد ازکوثر
جواب داد که کلک وزیر شاه است آنبه حَلّ و عَقد جهان نایب قضا و قدر
سوال کردم کان عقدهای گوهر چیستز فخرگردن ایام را شده زیور
ضمیر سفته به الماس عقد هر گهریز دست طبع مر او را به رشته‌ کرده هنر
نموده هر گهر آثار نعمت فردوسگشاده هر هنر آثار حکمت داور
نه منعقد شده در سنگها ز گردش چرخنه رنگ یافته درکانها ز تابش خَور
همه نتیجه و پروردهٔ دماغ و دل استهمه نهاده و اَلفغده ی ضمیر و فکر
خزانه را عوض است آن ز تاج نوشروانزمانه را بدل است آن ز باج اسکندر
سفینه‌های خرد را فَواکه است و نُکَتصحیفه‌های ادب را نوادرست و غُرَر
چنان‌که گوهر در دست هیچ بازرگانندیده دیده ی گوهرفروش و گوهرخر
جواب داد که توقیع‌های خواجه بودبه نامه‌ها بر مانند عقدهای گهر
وزیر عالم عادل عمید ملک ملکمجیر دولت ابوالفتح اصل فتح و ظفر
علی ‌کجا پدر او حسین بود به علمچنان علی است‌ که او را حسین بود پسر
چهار یار نبی داشتند سیرت خوبگرفت سیرت ایشان وزیر خوب سیر
شجاع چون علی است و به‌شرم چون عثمانکریم طبع چو بوبکر و داد ده چو عمر
کجا ز همت و احسان او حدیث کنندحدیث حاتم و جعفر هبا شناس و هدر
ز بهر آنکه به یک ساعت آن چه او بدهدبه عمر خویش ندادند حاتم و جعفر
عجب نباشد با همت چنین دستوراگر ملوک ملک را شوند خدمتگر
به هند آنبهٔ پیل او برد چیپالبه روم غاشیهٔ اسب او کشد قیصر
ز بوعلی و علی خرم‌اند در دو جهاندو پادشاه یکی غایب و یکی ایدر
از آن به عقبی نازد همی ملک سلطانوزین به دنیا نازد همی ملک سنجر
بهر دو جای نخواهند دور شد هرگزعلی رئیس پسر بوعلی رئیس پدر
ایا مبشر آزادگان نخواهد خاستز نسل بوالبشر اندر زمانه چون تو بشر
بود هزار یکی آنکه از تو بیند چشمفضیلتی که ز تو گوش بشنود به خبر
چو دفع سازد و تأخیر در سخاوت مردبهانه یک ز مگر سازد و یکی ز اگر
سخاوت تو ز تاخیر و دفع دور بوداز آن‌کجا نه اگر باشد اندرو نه مگر
ز بیم تیغ غلامانت هر دو ا‌در تَعَب‌انداجوان و پیر هم از باختر هم از خاور
بود ز سمع بصر را گه ثنای تو رشکچنانکه گاه لقای تو سمع را ز بصر
ز بیم تیغ غلامانت بر فلک خورشیدبه‌روی درکشد از ماه‌گاه گاه سپر
بدید در ازل آتش نهیب خشم تو رااز آن نهیب نهان گشت در میان حجر
بدان زمین که تو لشکرکشی و روی نهیتو را خدای فرستد ز آسمان لشکر
کسی که منکر گردد تو را به اول‌ کاررسد به عاقبت او را عقوبتی مُنکَر
خطر ز دشمنی و کین تو کسی جویدکه خانمان کند او عرضه بر هلاک و خطر
اگرچه خصم تو اسباب حزم ساخته بودوگرچه ‌کُتْب حذر جمله کرده بود از بر
کتابهٔ علمت چون بدید روز نبرداز آن کتابه فراموش کرد کُتبِ حذر
فلک نمود بدو محشری که در دل اوبماند تا گه محشر نهیب آن محشر
مبارک آمد فتح تو در میان فتوحچنانکه سورهٔ الفتح در میان سور
نه ممکن است معالیت‌ را قیاس و شمارکه هست عاجز از آن فکرت ستاره شمر
قیاس برگ درختان کجا شود ممکنشمار قطرهٔ باران که را بود باور
اگر ز همت و حلم تو بهره‌ای یابدگه سرشک و شرر هم سحاب و هم آذر
شرار آن سوی پستی‌ گرایدی چو سرشکسرشک این سوی بالا شتابدی جو شرر
اگر سخا و ثنا را شرایط است توییجهان‌فروز و جوانی‌فزای و جان پرور
رسید موسم اثار رحمت یزدانیکی به‌ چشم شگفتی به‌ رحمتش بنگر
نمود خواهد در خانهٔ شرف خورشیدصناعتی که چو بستان جهان شود از سر
ز بهر راحت ارواح خلق روح‌الامینبهشت را سوی دنیا گشاد خواهد در
گهر فرستد رضوان به دست باد صبازگوش و گردن حوران به شاخه‌های شجر
قِنینه سجده برد پیش گل چو بلبل مستخطیب گردد و از شاخ گل کند منبر
کنند کبکان برکوه لاله را بالینکنندگوران بر دشت سبزه را بستر
گهی تَذَروان شادی کنند گرد چمنگهی گوزنان بازی کنند گرد شَمَر
سیاه پوشان از بوستان شوند نفورسفیدپوشان بر بوستان رسند نفر
بنفشه در دل لاله ز داغ رشک نهدچو سوی لاله به‌ شوخی‌ کند نگه عبهر
چوگل بخندد و از مهر روی بنمایدزند ز عشق به رخ بر تپانچه نیلوفر
چو ابر بگسلد اندر هوا تو گویی هستبه ‌روی آینه بر جای جای خاکستر
گهی چو تیغ تو تابد میان ابر درخشگهی چو کوس تو آواز بر‌کشد تندر
زگل دعای تو گویند بلبلان همه شبز سرو فاخته آمین کند به وقت سحر
بلند بختا بختم جوان شد از نظرتنظیر تو نشناسم‌ کسی به حسن نظر
اگرچه مدح بسی گفته‌ام بزرگان راهمی نویسم مدح تو بر سر دفتر
همی فزون شود از شکر نعمت تو مراسه قوت بدن اندر دل و دِماغ و جگر
ز نی شکر بود اندر جهان خلایق رامرا ز کلک تو شُکرست و شُکر به ز شَکَر
چو ساز و آلت و برگ سفر ندارم منروا بود که معافم کنی ز رنج سفر
همیشه تا صفت خرمی بود ز جنانچنان کجا صفت ناخوشی بود ز سقر
ز خرمی چو جنان بر ولیت باد جهانز ناخوشی چو سقر باد بر عدوت مقر
همیشه تا نبود خامه همچو خنجر تیزبود دو شاخ یکی و بود دو روی دگر
دو شاخ باد چو خامه دل و زبان کسیکه در وفای تو باشد دو روی چون خنجر
جناب تو علما را ز نائبات پناهجوار تو حکما را ز حادثات مفر
تو در پناه ملک در زمانه فرمان دهبه همّت تو ملک را زمانه فرمان بر
تو را و او را روزی به جشن نوروزیهم آسمانی‌ اقبال و هم الهی فر