شمارهٔ ۱۸۶
چون شمردم در سفر یک نیمه از ماه صفرساختم ساز رحیل و توشهٔ راه سفر
هرکجا دولت نهد راه سفر در پیش منکی دهد چندان زمان تا بگذرد ماه صفر
چون سپهر از ماه تابان کرد زرین آیتیراه من معلومکرد آن ماه روی سیمبر
یافت آگاهی که من ساز سفر سازم همیدشت و بر یک چند بگزینم همی بر شهر و در
آمد از خانه دوان چون آهوی خسته نوانلب ز خشکی چون بیابان دیدگان همچون شمر
کوه غم بر دل نهاده جونکمرکرده میانتا چرا من رنج خواهم دید در کوه و کمر
فندق او بر شقایقکرده سنبل ساخ شاخنرگس او بر سمن باریده مروارید تر
از تاسف چنبریکرده قد چون سرو راستوز تپانچه نیلگون کرده رخ چون معصفر
گفت بشکستی دلم تا عزم را کردی درستبا صبا پیوستن و منزل بریدن چون قمر
جامه و پیرایه ساز از بهر من گر عاشقیزین و پالان را افرو هلا از پی اسب و ستر
جند بازی بر بساط آرزو نرد امیدچند کاری در زمین کاشکی تخم اگر
موی سیمین چون کند مرد حکیم از بهر سیمروی زرین چون کند شخص عزیز از بهر زر
گه چو میشان باشی از دندان گرگان با نهیبگه چو گوران باشی از چنگال شیران با خطر
گوش بر هر سو نهاده تا چه پیش آرد قضاچشم بر هر ره نهاده تا چه فرماید قدر
گفتم ای ماه شکرلب آب چشم تو مراکرد در حسرت گدازان چون به آب اندر شکر
تا ستوران را نسازم در سفر پالان و زینجامه و پیرایه چون سازم بتان را در حضر
گر به شست اندر شوم چون ماهیان بیهوش و هنگور به دام اندر شوم جون آهوان بیخواب و خور
از پی سیمم نباشد هیچ سودا در دماغوز غم زرم نباشد هیچ صفرا در جگر
از خطرکردن بزرگی و خطر جویم همیاین مثل نشنیدهای کاندر خطر باشد خطر
کم بها باشد به بحر خویش دُرّ شاهوارکم خطر باشد به شهر خویش مرد نامور
در مکان وکان خویش از خواری و بیقیمتیعود باشد چون حطب یاقوت باشد چون حجر
دولتم گوید همی کز شهر بیرون شو به راهاخترم گوید همی کز خانه بیرون شو به در
هرکه رنجی بیند آخر کار او گردد به کامهر که تخمی کارد آخر کشت او آید به بر
بر مده خرمن به باد و آتش اندر من مزنخاک بر تارک مبیز و آب روی من مبر
دوستان و عاشقان را از پس هجرانِ صَعبچرخ گردان شاد گرداند ز وصل یکدگر
تنگم اندر برگرفت و در دل من برفروختآتشی کز شب دخانش بود و از پروین شرر
تیره شب دیدم چو شاه زنگ با خیل و حشمافسری بر سر ز مینا و اندر آن افسر درر
اختران دیدم چو سیماب و فلک چون آینهسر برآورده دو دیو از خاور و از باختر
آن یکی بر راندن سیماب بگشاده دو دستو آن دگر بر خوردن سیماب بگشاده زفر
خیره ماندم زان دو دیو مشرقی و مغربیمشرقی سیماب زای و مغربی سیماب خور
پیش من راهی دراز آهنگ و منزلهای دورسنگ او بیرون ز حد فرسنگ او بیرون ز مرّ
خامهٔ ریگ اندرو جون موج جیحون و فراتتودهٔ سنگ اندرو چون ابحرا الان و خزر
در میان بیشهٔ او خوابگاه اژدهادر کنار چشمهٔ او آهوان را آبخور
چون چَهِ دوزخ به تاریکی نشیبش را امسیراچون پل محشر ز تاریکی فرازش را ممر
گاه بودم در نشیبش همبر ماهی و گاوگاه بودم بر فرازش همنشین ماه و خور
همبرم چون موج دریا مرکب هامون گذاررهبرم چون سیل وادی بارهٔ وادی سپر
تیزچشمی کز غبارش چشم کیوان گشت کورخردگوشی کز صُهیلش گوش گردون گشت کر
طبع او بشناخت مقصد را همی پیش از ضمیرگام او دریافت منزل را همی پیش از بصر
چون سبک پا و زمین پیما شود در زیر رانآن شبه رنک تگاور هم محجّل هم اَغر
راست گفتی شب مجسم گشت و جان دادش خدایبر جبین و دست و پای او پدید آمد سحر
ماه و ابر و برق و مرغ و باد و تیر و وهم راگر ز مخلوقات دیگر زودتر باشد گذر
او بدین هر هفت در رفتن همی پیشی گرفتاز نشاط و حرص درگاه وزیر دادگر
صاحب عادل قوامالملک صدرالدین که هستصد جهان کامل اندر یک جهان مختصر
آن که هست او را حیا و علم عثمان و علیآن که هست او را وقار و عدل بوبکر و عمر
صبح اقبالش دمیدست از ختن تا قیروانباد افضالش رسیدست از یمن تا کاشغر
مدغم اندر مهر و کینش اتفاق سعد و نحسمضمر اندر صلح و جنگش اتصال خیر و شر
زیر منشور قبول و رد او ناز و نیاززیر توقیع رضا و خشم او نفع و ضرر
سر بر آر و چشم بگشا ای نظام دین حقتا بینی در خراسان حشمت و جاه پسر
حشمت و جاهش نه تنها در خراسان است و بسبلکه مشهور است در اطراف عالم سربهسر
آسمان خاطر او ازگهر تابد نجومبحر جود او ز دینار و درم بارد مطر
گر شگفت است اینکه دینار و درم بارد ز ابراین شگفتی تر بسی کز آسمان تابد گهر
خنجر ترکان او را بر ظفر باشد مدارتا مدار اختر و افلاک باشد بر مدر
گر عجب نبود کهگردد چنبری گرد نجومکی عجب باشد که گردد خنجری گرد ظفر
فرق اعدا بسپرد چون زیر پا آرد رکابپشت خصمان بشکند چون پیش رو آرد سپر
معجز نصرت نماید هرکجا پوشد زرهمشکل دولت گشاید هرکجا بندد کمر
بر هوا از حشمت آن شاه مرغان شد عقاببر زمین از فخر این شاه ددان شد شیر نر
این یکی افکند ناخن تاکند تعویذ اخصموان یکی بگرفت گیسو بر مثال زال زر
آن بهگاه بردباری چیره بر صلح و صوابوین به روز کامکاری آگه از حزم و حذر
صورت عفو تو دارد روی رضوان در جنانپیکر شخص تو دارد شخص مالک در سقر
هرکه او معبود را بر عرش گوید مستویمذهب او ارا به برهان سربهسر یکسر بخر
شد به تایید تو عالی نسل اسحاق و علیچون بهتایید پیمبر نسل عدنان و مُضَر
هست فضل و حق تو بر دودمان فخر ملکهمچو فضل روستم بر دودمان زال زر
کدخدایی بر تو زیبد پادشاهی بر ملککین دو منصب هر دو را بودست در اصل و گهر
ذکر اوصاف شما و حسن الطاف شماگشت باقی تا قیامت در تواریخ و سیر
آفرین بر کلک لؤلؤ بار مشک افشان توکز خرد دارد نشان و از هنر دارد اثر
نکتههای او همه نورست در چشم خردلفظهای او همه خال است بر روی هنر
شکل هر حرفی که بنگارد بدیع و نادرستچون طراز و نقش بر دیبای روم و شوشتر
هست بر مد صریر او مدار ملک شاهچون مدار شرع پیغمبر بر اخبار و سور
اندر آن ساعت که ارواح از صور گردد جدااز صریر او به ارواح اندر آویزد صور
ای ز تو جَدّ و پدر خشنود چون دانی رواکز تو ناخشنود باشد مادح جد و پدر
آنکه در میدان نظم او را چنین باشد مجالکیکند واجب که در بیغولهای سازد مقر
اندرین یک سال نگشادی به نام او زباندر حدیث او نبستی یک زمان وهم و فکر
گر قلم در دست تو حرفی نوشتی سوی اواز نشاط آن قلم همچون قلم رفتی به سر
گشت عریان باز او چون در حضر برگی نداشتحاضر آمد پیش از آن کز برگ عریان شد شجر
تا ز باران قبول و آفتاب رای توبر درخت دولت و عمرش پدید آید ثمر
از تو باید یک نظر تا با فلک گوید سخنوز تو باید یک سخن تا از فلک یابد نظر
گه در درج درربگشاید اندرمدح شاهگاه در شکر تو بگشاید در درج غرر
بازگردد شادمان از شهر مرو شاهجانمدح شه گفته به جان و شکر او کرده ز بر
تا شناسد حال هفت اقلیم اراا بر درگهتبا پرستش صدگروه و با ستایش صد نفر
باش تو پیوسته با فر خداوند جهاندر جهانداری تو آصف رای و او جمبثبیذ فر
هر دو را دایم خطاب ازگنبد فیروزهگونصاحب پیروزبخت و خسرو پیروزگر