شمارهٔ ۱۸۵
گرچه آمد داستان خسرو شیرین به سرخسرو دیگر منم شیرینم آن شیرین پسر
من بسی در پیش آن شیرین پسر خدمت کنمهمچنان چون کرد خسرو خدمت شیرین به سر
تا که دارد در جهان چون چشمهٔ آب حیاتدارم از تیار او چون آذر برزین جگر
از فروغ آتش دل وز سرشک آب چشمهر شبی در بسترم برق است و بر بالین مطر
گر شود در عقدهٔ تنّین قمر هر چندگاهدارد آن بت سال و مه در عقدهٔ تنین قمر
بینی آن خطش که گویی مورچه بر دست و رویمشک و قیر اندوده عمدا کرد بر نسرین گذر
در مه تشرین اگر رخساره بنماید بهباغآید اندر باغ نسرین در مه تشرین به بر
هست بتگر بت بود نوشین به لب مشکین به زلفهست مه گر مه بود سنگین به دل سیمین به بر
زلف او بر گل ز سنبل بست بر چینی عجبکس نبندد بر گل از سنبل چنان پرچین دگر
آن که در شطرنج تضعیفات بتواند شمردگو بیا در زلف او بند و شکنج و چین شُمَر
تا فرستادند سوی چین ز رویش نسختیهیچ صورتگر دگر ننگارد اندر چین صور
حور عین است او و مجلس هست از او همچون بهشتاندرینگیتی بهشت و روی حورالعین نگر
آسمان او را ز جوزا گر کمر سازد رواستتا به خدمت بندد او پیش سدیدالدین کمر
صدر عثمان حلم بوبکر آن محمد کز شرفهست در امکان علی و هست در تمکین عمر
عالم آرایی که با روحالامین هر ساعتیشکر عالی رای او گوید به علییّن پدر
از هنر آل ظهیری تا ابد مستظهرندکاو کند آل ظهیری را همی تلقین هنر
عاشق آیین او اندر فلک جان ملککس نبیند درزمین هرگز بدین آیین بشر
چون ببیند چشم گیتی بین مبارک طلعتشفر او بفزاید اندر چشم گیتی بین بصر
از حَجَر تاثیر اقبالش گهر سازد همیهم بر آنگونه که سازد آفتاب از طین حجر
قطرهای از آب دستش گر به آهن برچکدزاهن و پولاد بیرون آید اندر حین خضر
بر هر آن بقعتکجا خورشید عدلش تافته استسایه آرد بر سرکبکان همی شاهین بهپر
گر ز عزم او یکی معیار سازد روزگارکَفّتینش فتح و نصرت باشد و شاهین ظفر
ور به جنگ اعدای او سازند زوبین از شهابسازد از ما دو هفته پیش آن زوبین سپر
ای جوان بختیکه از بهر دوام دولتتگه دعا گوید قضا و گه کند آمین قدر
ماه شبه نعل و زین گیرد به ماهی در دو بارتا از آن اسب تو را سازند نعل و زین کمر
در خراسان چون کند کلک همایونت صریراز صریر او بود در حضرت غزنین اثر
محشری بینند پیش از مرگ بدخواهان توچون تو برخیزی و انگیزی به روز کین حشر
خشم تو بر دشمنت حکم قضای ایزدستاز قضا و حکم ایزد چون کند مسکین حذر
شرح این معنی چه گویم من که اینک پرشدستچشم دولت زین عجایب چشم ملت زین عِبَر
آفرینگویم تو را وَ اعدات را نفرین کنمزافرین بهتر ندانم چیز وز نفرین بتر
شاعری هست اندرین مجلس که اهل روزگارکردهاند اشعار او چون سوره ی یاسین ز بر
شعر او را من به نیکویی برابر کردهامبا عروس جلوگی کاو را بود کابین گهر
او شکر خواند ز شیرینی همی شعر مراگویی اندر لفظ و معنیکردهام تضمین شکر
یکدگر را هر دو در احسان تو تحسینکنیمنیست این احسان هَبا و نیست این تحسین هَدر
این خبر باید که مداحان عالم بشنوندتا به شرق و غرب عالم بازگویند این خبر
تاکه درافشان و مشکافشان شود در بوستانهر بهاری از نسیم باد فروردین شجر
در هوای دولت تو باد دُرافشان سحاببر درخت عزت تو باد مشکآگین ثمر
دوستان دولتت را باد در جنت مقامدشمنان عزتت را باد در سِجّین مقر
از نهیب تیغ تو وز موکب ترکان توهمبه تانیسر نفیر و هم به قسطنطین نفر
بر تو فرخ عید آن پیغمبری کایزد بخواستبر تن فرزند او از ضربت سکین ضرر
از بلای چرخگردان وز جفای روزگارمجلس تو اهل دین را تا به یومالدین مفر