شمارهٔ ۱۸۳
ای ز دارٍُالملک رفته مدتی سوی سفربازگشته سوی دارالملک با فتح و ظفر
نرد ملک و نرد دولت باخته در یک ندبکار دین و کار دنیا ساخته در یک سفر
برده در شام و بلاد روم بیرهبر سپاهکرده بر آب فرات و دجله بیکشتی گذر
ملکهای شام را ترتیب داده یک به یکمالهای روم را تقریرکرده سر به سر
از صف لشکر فکنده جنبش اندر دشت وکوهوز تف خنجر فکنده جوش اندر بحر و بر
در هوای عالم ازگرد سوارانت نشانبر جبین عالم از نعل سوارانت اثر
رادمردان را به طاعت درکف پیمانت دلشیرمردان را به خدمت بر خط فرمانت سر
گر جهان را از جهاندارای و شاهی چاره نیستچون تو باید در جهانداری شه پیروزگر
درخور پیشی و بیشی از همه شاهان توییپیشتر رفتی و بگرفتی ز عالم بیشتر
آن ظفرهاییکه در یک سال شد حاصل توراده مجلد بیش باشد گر بگویم مختصر
در فتوح شام و روم امسال دیوان ساختمساخت باید در فتوح هند و چین سال دگر
چشم ما در روزگارت بیشتر بیند همیزانچه گوش ما شنیدست از حکایت وز سیر
فتحها یکسر خبرگشته است و فتح تو عیانمرد دانا تا عیان یابد کجا جوید خبر
ایزد اندر شخص تو چندان هنر موجود کردکز شمار آن همی عاجزشود وهم بشر
هر هنرمندی که درگیتی هنر ورزد همیهست واجب کاو بیاید وز تو آموزد هنر
ای بسا شاها که بر سر داشت تاج خسرویتاج بنهاد و به خدمت بست پیش تو کمر
ای بسا حِصنا که از کین تو شور و شر نمودبازگشت آخر به ملک و دولت او شور و شر
کین تو چون زلزله است و هرکجا قوت گرفتخانمان و خان بدخواهان کند زیر و زبر
تیغ تو در باغ پیروزی درخت نصرت استبیخ او در خاور است و شاخ او در باختر
هست بر عالم همایون همت تو چون همایشرق دارد زیر بال و غرب دارد زیر پر
هست گویی تیغ تو در طبع چون سودای خونزان کجا آهنگ او سوی دِماغ است و جگر
کعبهٔ شاهان آفاق است عالی مجلستپایهٔ تخت و رکاب تو مقام است و حجر
خلق را از مهر دیدارت بیفزاید همیهم به جسم اندر حیات و هم به چشم اندر بصر
بندگان پروردگان دولت و بخت تواندخاصه آن شیر دلیر و میر بیهمتا و نر
کرد بر راه و رکاب تو نثار سیم و زرخواستی کش جان و دل بودی به جای سیم و زر
یافته است از خدمت و مهر تو عالی دولتیتا پسر خوانی تو او را دولتش ناید بسر
خسروا شاها هر آنچ از دین و دنیا خواستیبیتوقف یافتی از کردگار دادگر
مدتی در هر زمینی در گشادی رزم رامدتی اندر سپاهان بزم را بگشای در
در قدح زان گوهر پاکیزه دوشیزه خواهکافتابش دایه و مادر بدانگورش پدر
هرچه هست اندر جهان از نیکی و شادی تو را استعمر در نیکی گذار و روز در شادی شُمَر
تا که هفت اقلیم و چار عنصر بود اندر جهانباد شش چیز از دو چیز تو عزیز و نامور
از بقای تو همیشه دولت و دنیا و دینوز لقای تو همیشه شادی و تایید و فر