شمارهٔ ۱۸۲
زین مبارکتر به عمر اندر نباشد روزگارزین همایونتر به سال اندر نباشد شهریار
ملک و دولت را کنون تاریخ نو باید گزیدزین همایون اختیار و زین مبارک روزگار
جبرئیل امروز بر بزم وزیر شاه شرقاختران کرد از بروج چرخ پنداری نثار
تا در ایوان نو آیین پیش خسرو صف زدندلعبتان چین و کشمیر و بتان قندهار
یا زمین از گوهر و زر هر چه پنهان کرده بوددر سرای فخر ملک امروز بنمود آشکار
پیش خسرو در سجود آمد جهانی در صوروز عدم سوی وجود آمد بهاری پرنگار
هر کجا اقبال خسرو باشد و رای وزیردر سجود آید جهان و در وجود آید بهار
دیدهام در دولت و ملک ملک سلطان بسیبزمهای دلفروز و جشنهای شاهوار
بر مثال این ندیدم هیچ بزمی ناموروز قیاس این ندیدم هیچ جشنی نامدار
ناصرالدین شهریارست و نظامالدین وزیراز معزالدین و از خواجه جهان را یادگار
خواجه آن بهتر که هم باشد ز خواجه گوهرششهریار آن بهکه باشد اصل او از شهریار
ای فراوان میزبانان دیده اندر شرق و غربمیزبانی چون نظامالدین کجا دیدی بیار
هم به کف نعمت نشان و هم به دل منت پذیرهم به جان خدمت نمای و هم بهتن طاعتگزار
در کدامین خاطری آید چنین تهذیب شغلاز کدامین همتی گنجد چنین ترتیب کار
میزبان باید که باشد در ضیافت کامرانکامران است او به فر پادشاه کامکار
خسرو عادل ملک سنجر خداوند عجمقبلهٔ شاهان و تاج ملت و فخر تبار
آن جهانداری که تا او بست بر شاهی کمربند ملک و دین بدان بند کمر گشت استوار
آن که در شاهی و در مردی به او میراث مانداز سلیمان و علی انگشتری و ذوالفقار
باد نصرت جست تا شبدیز او شد باد پایآب بدعت رفت تا شمشیر او شد آبدار
هرکه با او باد ساری کرد در روی زمینگشت در زیر زمین از خاکساری خاکسار
روز رزمش دست زد گفتی زمین در آسمانیا زمین را آسمان در بر گرفت از بس غبار
چون میان نار سوزان دم زنند اعدای اوزمهریر سرد بیرون آید از اجزای نار
جان بلرزد در هوای رزمگاهش روز رزمسر بساید بر زمین بارگاهش روز بار
پیش او رفتن پیاده حشمتی داند بزرگهر هنرمندی که بر اسب هنر گردد سوار
چون شود بر بدسگالان خشم او آتشفشانچون شود بر نیکخواهان جود او دینار بار
تیغ عزرائیل دارد در یسار و در یمیندست میکائیل دارد در یمین و در یسار
مشتری و زهره را از جور بهرام و زحلتا نه بس مدت دهد عدلش امان و زینهار
ماه مَنجوقش به قدر از ماه گردون بگذردشیر شادُروان او شیر فلک گیرد شکار
نعل اسب او هلال است و سِتامش کوکب استآفتاب است او و اسبش آسمان اندر مدار
آسمانی پرکواکب بر زمین هرگز که دیدکآفتاب او یکی باشد هلال او چهار
ای ز فرّ تو برادر خرم اندر دار ملکوی ز عدل تو پدر خشنود در دارُالقَرار
آن که هست از تو بلند او را که یارد کرد پستوان که هست از تو عزیز او را که یارد کرد خوار
تیغ برّان تو چون در کارزار آید پدیدشیرِ غران خویشتن پنهان کند در مرغزار
گر تو خواهی از جهان سازی حصاری بر عدوور تو خواهی در جهان باقی نماند یک حصار
شرح مدح تو ز انبوهی نگنجد در ضمیرشکرِ عدلِ تو ز بسیاری نگنجد در شمار
گرچه آتش را به طبع اندر شرارست و دخانآتشی خواه از قِنینه بیدخان و بیشرار
نورش از خورشید و ماه و لطفش از جان و خردبویش از مشک و عبیر و رنگش از گلنار و نار
گردد از طبعش دل غمناک بیسودای غمگردد از فعلش سر مخمور بیرنج خمار
بر رخ سیب است خون از عشق او در بوستانبر دل لاله است داغ از رشک او در لالهزار
جام ازین آتش بیفروز ای شه گیتی فروزتا شود رایت نشاط افزای و طبعت شادخوار
دست دست توست گیتی را به پیروزی ستانروز روز توست، عالم را به بهروزی گذر
تا به فر دولت تو در پناه بخت توکدخدای تو چنین مجلس بسازد صدهزار
تا بتابد آفتاب و تا بگردد آسمانتا بباید روزگار و تا بماند کردگار
آفتابت بنده باد و آسمانت باد رامروزگارت باد چاکر کردگارت باد یار
در سرای سروری امروز تو خوشتر ز دیبر سریر خسروی امسال تو بهتر ز پار