شمارهٔ ۱۸۱
چو بشنید فرخنده عید پیمبرکه روزه ز گیتی برون برد لشکر
یکی تاختن کرد تا در شریعتکند تازه آیین و رسم پیمبر
بیفتاد در تاختن نعل اسبشپدید آمد از روی چرخ مدور
مگر عید فرخنده از خاور آمدکه تابد همی نعل اسبس ز خاور
چو از عید شب را خبر داد گردونشب از شادمانی برافشاند گوهر
تو گفتی به عَمدا کسی درّ مَکنونپراکند بر روی دریای اخضر
اگر چند شبهای خوش دیدهام منندیدم شبی از شبِ عید خوشتر
از آن پیش کالله اکبر شنیدمبدیدم مه و گفتم الله اکبر
جهانی ز تکلیف سی روز روزهبرستند تا یازده ماه دیگر
بدل شد دگرباره مسجد به مجلسموذن به قوال و مصحف به ساغر
وطنها شد از روی ساقی مزینقدحها شد از نور باده منور
چه عذر آرم اکنون که باده نگیرممن و باده و بزم شاه مظفر
معز دول، رکن دین، برکیارقمبارک جهاندار فرخنده اختر
جوان بخت شاهی که پیر و جوان رااز ایزد گذشته چو او نیست داور
سرانند اسلاف او تا به آدمشهانند اعقاب او تا به محشر
فزون آمد اندر جهان فر و فتحشز فرِِِّ فریدون و فتح سکندر
حوادث چو باد است و گیتی چو دریاخلایق چو کشتی و عدلش چو لنگر
جهان آفرین آفرینگوید او راچو گویند نامش خطیبان به منبر
خرد در سر از بهر آن جای سازدکه هر دم نهد پیش او بر زمین سر
ملک سایهٔ ایزدی خواند او راکه پیداست بر روی او ایزدی فرّ
ببین صورت و چشم او گر ندیدیشجاعت مجسم سعادت مصور
ایا فیلسوفی که هر چند گاهیز بهر منافع شوی کیمیاگر
منافع از اقبال سلطان طلب کنمبر رنج در کیمیای مزّور
که از کیمیا خوار و درویش گردیوز اقبال سلطان عزیز و توانگر
ایا پادشاهی که بسته است گردونز مدح تو بر گردن دهر زیور
کس از پادشاهان تو را نیست همتاکه اصل تو هست از دو جانب مطهر
جهان را تو از خسروان یادگاریکه بودند در ملکِ سلجوق گوهر
پس از عهد ایشان تو را بود روزیلوای جهانداری و تخت و افسر
تو را هست در ابتدای جوانیهمه رسم با رسم ایشان برابر
چو طغرل بک اندر سفر سر فرازیچو جغری بک اندر هنر ملک پرور
چو الب ارسلان بر عدو کامکاریچو سلطان ملک بر جهان عدلگستر
سرای تو کعبه است و شاهان و میرانچو حاجی زده دست در حلقهٔ در
نگاریده عهد تو بر جان و بر دلچو ضَرّاب نام تو بر سیم و بر زر
کجا عزم و حزم تو گردد مهیاکجا عفو و خشم تو گردد مقرر
ز سِندان کنی موم وز موم سندانزآذر کنی آب وزآب آذر
هوایی کجا بوی خلق تو یابدنسیمش بود تا قیامت معطر
زمینی کجا عکس تیغ تو بیندنباتش بود تا قیامت مُعَصفَر
به روم و به هندوستان گر فرستیدو نامه به دست دو پیک از مُعَسکر
فرستند هر سال حمل و خراجتز هندوستان رآی وز روم قیصر
به عهد تو قومی که گشتند منکراز ایزد مکافات دیدند منکر
گر از خَمر کین تو کردند مستیخمارش کشیدند و بردند کیفر
سر از چنبر تو ببردند لیکنرسنوار سرشان برآمد به چنبر
جهانی پر از شور و شر بود از ایشانتهی شد به اقبالت از شور و از شر
ز اقبال تو هر چه بنمود گردونهمه عبرت است و شگفتی سراسر
چه گویم که این حال روشنتر آمدز خورشید رخشنده بر هفت کشور
شگفتی تر از داستان تو شاهایکی داستان نیست در هیچ دفتر
وگر داستانی برین گونه بودینکردی کس آن را ز گوینده باور
تو را هست پیروزی آسمانیکه داری زمین و زمان را مسخر
همه ساله شکر از زمین آفرین کنکه هست او تو را در همه کار یاور
به تیغ سیاست سر خصم بِدروبه چشم عنایت سوی خلق بنگر
به هر وقت چوگان دولت همی زنز هر دشمنی گوی دولت همی بر
همه نعمت این جهانی تو داریبه رادی همی ده به شادی همی خور
به پیروزی و فرخی با سعادتچنین عید صد عید بگذار و بگذر