گنج

شمارهٔ ۱۸۰

چه‌ گویی اندرین چرخ مُدورکزو تابد همی مهر منوّر
وز او هر شب دُر فشانند تا روزهزاران جِرم نوران مدور
چه گویی اندر این اجناس مردمبه تصویری دگر هر یک مصور
یکی را از شقاوت داغ بر دلیکی را از سعادت تاج بر سر
چه‌ گویی اندر این دو مرغ پَرّانهمه ساله‌گریزان یک زدیگر
یکی را از سیاهی قیرگون بالیکی را از سپیدی سیمگون پر
چه‌ گویی اندر این سرگشته پیلانمُعلّق در هوا باکوس و تندر
گهی پاشنده بر کُهسار، کافورگهی بارنده در گلزار، گوهر
چه‌ گویی اندر این محراب مُوبَدکه خوانندش همی رخشنده آذر
لطیفی چون‌ گل و لاله‌ که او شدگل و لاله بر ابراهیم آزر
چه‌ گویی اندرین سیماب روشنفروزندهٔ همه‌گیتی سراسر
که در دریا به زخم چوب موسییکی دیوار شد پر روزن و در
چه گویی اندرین پیک دوندهز حد باختر تا حد خاور
که تخت مملکت را بود حمالبه ایام سلیمان پیمبر
چه گویی اندرین تاریک مرکزکزو خیزد نبات و گوهر و زر
گرفته صد هزاران‌ کالبد رابه درد و داغ درآگوش و در بر
چه پنداری که چندینی عجایببه وصف اندر یک از دیگر عجب‌تر
شود بی‌صانعی هرگز مهیابود بی‌قادری هرگز مقدر
کرا باشد چنین اندیشه ممکنکه را باشد چنین گفتار باور
نه بی‌خَلّاق باشد خلقِ عالمنه بی‌ نقاش باشد نقشِ دفتر
چو بنده عاجزست از پروریدنخداوندی بباید بنده پرور
خداوندی نگهبان و نگهدارخداوندی توانا و توانگر
نه مصنوع و نه مَحدوث و نه مُحدَثنه مأمور و نه مجبور و نه مُجبَر
نه اندر ذات او تألیف و ترکیبنه اندر نَعتِ او اعراض و جوهر
نه هرگز مُلک او باشد مُعَطلنه هرگز حکم او باشد مزوﹼر
از او هر امتی را امر معروفوز او هر ملتی را نهی منکر
یکی از عدل او در چاه و زندانیکی از فضل او بر تخت و منبر
در آی از صحبت میثاق آدمبرو تا نوبت میعاد محشر
ببین تاثیر او در شرق و غربببین آثار او در بحر و در بر
حقیقت دان که بی‌فرمان او نیستبه عالم نقطه‌ای از نفع و از ضر
گواهی ده که بی ‌تقدیر او نیستبه‌گیتی ذره‌ای از خیر و از شر
از او دور سپهری چنبری راهمی‌ گویی‌ که گیتی شد مسخر
در ارد قهر او روزِ قیامتسپهر چنبری را سر به چنبر
از آن روزی تفکر کن که ایزدبه حق باشد میان خلق داور
چنان باید که تخمی کاری امروزکه آن روزت همه نیکی دهد بر
به توفیق و به تأیید الهیمراد بندگان گردد میسر
بود توفیق او را حمد واجببود تأیید او را شُکر درخَور
که از توفیق و تأییدش بیاراستمعین الملک ملک شاه سنجر
همامی،‌ دین یزدان را ﻣﺆﻳﺪمؤید هم ز دولت هم ز اختر
ابوالقاسم علی تاج‌ُالمعالیکه هست از قدر عالی سعد اکبر
از او خشنود صدرالدین محمدوز او راضی نظام‌الدین مظفر
به کلک و رای و تدبیرش مفوﹼضهمه‌ کار وزیر و شاه و لشکر
به دنیا مدﹼ کلک او چنان استکه در روضات رضوان آب کوثر
طلب کردی زکِلکش آبِ حَیواناگر در عصر او بودی سکندر
اگر یاقوت احمر خاست از کانز تأثیر مدارِ چرخِ اَخْضَر
مدار چرخِ اَخضَر گشت کِلکشکزو خیزد همی یاقوت احمر
نیفتد گرچه بسیاری بکوشدفلک با همت او در برابر
اگر پیکر پذیرد همت اوبود یک جزو از آن پیکر دو پیکر
الا یا سروری کاندر کفایتنبیند چشم‌ گیتی چون تو سرور
تو آن آزاده‌ای کازادگان راز بهروزی نهادی بر سر افسر
به دست جود گستر در خراسانمعزی را تو کردی شُکر گستر
به نثر و نظم پیش خالق و خلقتو را هر سو دعاگوی و ثناگر
اگر با تو گرانی کرد بی‌حدزفضل تو بزرگی دید بی‌مر
گرانی دور خواهد داشت یک چندکه سوی خانه خواهد رفت ازین در
به وقت خویش باز آید به خدمتکه اقبال تو او را هست رهبر
چو نام و نامهٔ تو کرد خواهدمدیحت سایر اندر هفت کشور
همیشه تا جوان و پیر گرددجهان اندر مه آزار و آذر
تو بادی پیر تدبیر و جوانبختتو را پیر و جوان از طبع چاکر
نماز و روزهٔ تو هر دو مقبولهمه روز تو از نوروز خوشتر
در آن‌ گیتی به تو جان پدر شاددر این گیتی به تو خرم برادر