شمارهٔ ۱۷۹
تهنیت گویند شاهان را به جشن نامورجشن را من تهنیت گویم به شاه نامور
سایهٔ یزدان ملکشاه آفتاب داد و دینشهریار شرق و غرب و پادشاه بحر و بر
آن شهنشاهی که ملت زو بیفزودست فخرآن جهانداری که دولت زو پذیرفته است فر
آن که شیران ژیان در دام او دارند پایوان که شاهان جهان بر خط او دارند سر
یک تن است او وز هزاران تن فزون دارد خردیک شه است او وز هزاران شه فزون دارد هنر
چون بخوانی نامهاش در جسم بفروزد روانچون ببینی طلعتش در چشم بفزاید بصر
هر چه بِسگالی همه پست است و قدر او بلندهر چه بشناسی همه زیرست و بخت او زیر
با رکاب او همیشه مُتّفق باشد قضابا عنان او همیشه مُتّصل باشد قَدَر
آن یکی خواهد دهان تا پیش او بوسد زمینوآن دگر خواهد میان تا پیش او بندد کمر
از طرب باشد همیشه بزمگاهش را نشانوز ظفر باشد همیشه رزمگاهش را خبر
گر نبودی بزمگاه او کجا بودی طربور نبودی رزمگاه او کجا بودی ظفر
ای خداوندی که بیحکم تو بر روی زمیندم نیارد زد هر آن کاو عاقل است و جانور
همچو خورشید از کواکب نامداری از ملوکهمچو یاقوت از جواهر اختیاری از بشر
عقل بیکردار تو ننمود و ننماید شرفملک بیشمشیر تو نفزود و نفزاید خطر
مهر تو ماند به شاخی کش سعادت هست بارکین تو ماند به تخمی کش نحوست هست بر
هرکه بیدیدار و بینام تو خواهد چشم و گوشکینهور گردند چشم و گوش او بر یکدگر
گوش او خواهد که گردد چشم او فیالحال کورچشم او خواهد که گردد گوش او در وقت کر
فتحهایی کز تو اندر یک سفر حاصل شدستاز ملوک باستان حاصل نشد در صد سفر
خسروان را گر ز وصف و شرح آن باید نشانوصف آن در خاورست و شرح آن در باختر
گَردِ گُردانت رسید از کاشغر تا قیروانشور شیرانت رسید از قیروان تا کاشغر
دشمنانت را ز ادبارست هر ساعت نفیردوستانت را ز اقبال است هر لحظت نفر
هست جودت کار ساز خلق عالم یک به یکهست عدلت پاسبان ملک گیتی سر به سر
گر ز جود و عدل بفزاید به عمر اندر همیپس تو داری عمر جاویدان سخن شد مختصر
تا که باشد جرم ماه از قُرب و بُعد آفتابگاه چون زرین کمان و گاه چون سیمین سپر
ملک تو چون گنج تو آکنده باد از زر و سیماشک و روی دشمنانت باد همچون سیم و زر
فرخ و فرخنده بادت مهرگان وز مهرگانروزهای دیگرت فرختر و فرخندهتر