گنج

شمارهٔ ۱۷۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ر۲۸ بیت
ای رفته مدتی به سعادت سوی سفرباز آمده به نصرت و فیروزی و ظفر
در صد سفر ملوک گذشته ندیده‌اندآن فتح و آن ظفر که تو دیدی به یک سفر
با فتح نامه‌ها و ظفرنامه‌های تومدروس شد حکایت و منسوخ شد سمر
بیش آید از شمار فتوح‌ گذشتگانهر نامه‌ کز فتوح تو خوانند مختصر
کردار تو معاینه بیند همی خردممکن ‌کجا شود که ‌کند تکیه بر خبر
یک جنبش تو هست ز جیحون سوی فراتیک نهضت تو هست ز خاور به باختر
پست است دهر و همت عالیت سرفراززیرست چرخ و دولت عالیت بر زبر
گر نیست بی‌قضا و قدر نیکی و بدیفرمان تو قضا شد و شمشیر تو قدر
دو چیز در دو چیز زآفت منزهنددر آسمان ستاره و در طبع تو هنر
آراسته است رای تو عالم به‌دین و دادپرداخته است تیغ تو گیتی ز شور و شر
دو چیز در دو چیز یکی اند در صفتدر آفتاب ذره و در تیغ توگهر
از مهر وکین توست در ایام نیک و بدوز عفو و خشم توست در آفاق نفع و ضر
بر روی دوستان تو و دشمنان توستاقبال را علامت و اِدْبار را اثر
در ملک شام و روی به یک عزم تو شدندصد شاه و شهر بسته میان و گشاده در
ازگرد لشکر تو به شام اندرون هنوزسرخ است خاک همچو طَبرخون و مُعْصَفَر
از آتش جگر لب بدخواه توست خشکوز آب دیده گونهٔ بدگوی توست تر
آری هر آن کجا که خلاف تو بگذردهم آب دیده باشد و هم آتش جگر
ای دادگر شهی که تو را خوانَدَن رواستسلطان شرق و غرب و شهنشاه بحر و بر
چون لؤلؤ از جواهر و خورشید ز اخترانمشهوری از خلایق و مختاری از بشر
از بهر خدمت تو سزد گر خدای عرشارواح رفته باز رساند سوی صور
صید کمند توست به دور اندرون سپهرنعل سمند توست به سیر اندرون قمر
دشمن به دام توست و زمانه به‌کام توستدولت غلام توست چه باید همی دگر
گر رفتنت ز شهر سپاهان خجسته بودباز آمدنْتْ هست ز رفتن خجسته‌تر
یک چند در سفر ظفر انگیختی به تیغاکنون به جام می طرب‌انگیز در حضر
ساغر ستان ز دست نگاری که زلف اوگه پیش‌ گل سپر بود و گاه گل سپر
گه جعد او به قصد خم اندر شود به خمگه زلف او به طبع سر اندر زند به سر
نوش است در لب وی و نوش است در قدحبستان قدح بر آن ‌لب چون نوش و نوش خور
نیکی توراست عمر به نیکی همی‌گذارشادی توراست روز به شادی همی شمر