گنج

شمارهٔ ۱۷۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۲۱ بیت
صد زره دارد ز سنبل بر گل آن شیرین پسرحلقه‌های آن زره‌ها سر زده در یکدگر
ای عجب آن حلقه‌ها کز بهر آشوب و بلاگاه پیش ‌گل سپر باشند و گاهی‌ گل سپر
زلف او در اصل کوتاه است و هر روزی به قصداز سرش لختی ببرد تا شود کوتاه تر
در شریعت دزد را باید بریدن دست و پازلف او دل دزد شد بس چونش ببریدند سر!
گر نخواهد خورد خون عاشق آن زیباصنمور نخواهد برد هوش عاشق آن شیرین پسر
سنگ خارا از چه پنهان‌کرد در زیر حریرمشک سارا از چه پیدا کرد بر طرف قمر
هر کرا دردی بود در دل ز رنج عاشقیبه‌ شود چون بر لب و رخسار او یابد ظفر
گر گل و شکر به‌ کار آید ز بهر درد دلاینک آن رخسار و آن لب هم‌ گل است و هم شکر
هرکه یابد وصل او یابد ز بهروزی نشانهرکه یابد وصف او یابد ز پیروزی خبر
وصل او آرام جان عاشقان عالم استوصف او تشبیب مدح شهریار دادگر
خسرو عالم ملکشاه آن خداوندی که هستشهریار شرق و غرب و پادشاه بحر و بر
ایزد دانا دلش را آفریدست از کرمدولت برنا تنش را پروریدست از هنر
بر ثنای او زبان بگشاده دارد روزگارتا که او در دولت و شاهی همی بندد کمر
هست فرمانش امام خلق عالم یک به ‌یکهست تدبیرش صلاح ملک عالم سر بسر
متفق‌ گشته است با فرمان او گویی قضامتصل‌گشته است با پیمان او گویی قدر
ای شهنشاهی که اندر دین و ملک آراسته استنام تو هم خطبه و هم نامه و هم سیم و زر
هر که او بر درگه تو بست در خدمت میانایزد از روزی و پیروزی بر او بگشاد در
هر که برگردد ز عهد تو فَقُل اَینَ الجِواروانکه بگریزد ز حکم تو قفل آه‌بن‌المفر
روزگار آن را همی گوید که حاشا لا تُطِعآسمان این را همی‌گوید که‌ کلا لاوزر
از مدار چرخ و حکم زهره و بهرام و تیربا تو باد این شانزده هم در حضر هم در سفر
ملک و دین و تخت و بخت وکلک و تیغ و مهر و جامعزم و جاه و عمر و مال و نام و کام و فتح و فر