گنج

شمارهٔ ۱۷۶

ای ز روی تو جهان را همه فیروزی و فرای ز رای تو شهان را همه تایید و ظفر
همه عالم به دو دست تو سپردست خدایکه به یک دست قضایی به دگر دست قدر
در جهانی تو و لیکن ز جهان قَدْ‌ر تو بیشراست‌ گویی‌ که جهان چون صدف است و تو گهر
گر دل و خاطر شاهان ز هنر گیرد ناماز دل و خاطر تو نام‌ گرفته است هنر
نظر و همت تو دولت و دین را مدد استکه تویی شاه نکوهمت و فرخنده نظر
نیست شهری و شهی ‌کز نظر و همت تونرسیدست به آن شهر و به آن شاه خبر
رسمهای تو همه یک ز دگر خوبتر استکارهای تو همه یک ز دگر زیباتر
نامداران چو شنیدند خداوندی توهمه‌ کردند شها نامه و نام تو ز بر
بگشادند و ببستند چو دیدند تو رابه ثنای تو زبان و به وفای تو کمر
زیر تخت تو و زیر حجر اندر همه سالملک و دین را دو قباله است به فیروزی و فر
لاجرم فخر نمایند کجا بوسه دهندملکان پایهٔ تخت تو و حجاج حجر
شر و شور عدو از هیبت تو گشت هبالاجرم در همه آفاق نه شورست و نه شر
دامن دولت و اقبال گرفته است به چنگهر که یک روز به درگاه تو کردست گذر
بندگان تو خداوند هنرمندانندپیش تخت تو به طاعت همه را خدمتگر
ز بقای تو شدستند همه روزافزونز لقای تو شده استند همه نیک‌اختر
وز حضور تو به این باغ گرفته است امروزشرف‌الملک هزاران شرف و جاه و خطر
میزبانی است که از دل رهی و چاکر توستاینت زیبا رهی و اینت به آیین چاکر
هر زمانی ز نشاط تو بیفروزد جانهر زمانی ز قبول تو بیفرازد سر
گر پسندی و پذیری دل و جان هدیه‌ کندبهتر از جان و دل ای شاه چه چیز است دگر
تا که در اول مه ماه بود همچو کمانتاکه در نیمهٔ مه ماه شود همچو سپر
از مه رایت تو نور ظفر تابان بادبر همه مملکت روی زمین سرتاسر
همچنین بادی پیوسته به‌ کام دل خویشمَلِک دهر و شه عالم و سلطان بشر