شمارهٔ ۱۷۵
آن شمع چه شمع است که برنامه و دفتردودش همه مشک است و فروغش همه گوهر
وان ابر چه ابرست که بر سوسن و نسرینبارد همه یاقوت و فشاند همه عنبر
وان باز چه بازست که باشد گه پروازگیرندهٔ بیچنگل و پرَّندهٔ بی پر
وان شاخ چه شاخ است که در باغ کفایتتوفیق بود برگش و توقیر بود بر
وان تیر چه تیرست که بالای عدو رادارد چو کمان چفته به پیکان مقشر
وان مار چه مارست که چون معجز موسیناچیز کند تنبل خصمان فسونگر
وان مارهٔ زر چیست که مردان جهان رابر فضل و هنرمندی بر سنگ زند زر
وان ماهی بر خشک چه چیزست که دریاهر دم زدن از قیر کند تارک او تر
گویی که شهابی است مقارن شده با ماهواندر کف خورشید ز شب ساخته اختر
یا طرفه چراغی است که از نور و دُخانشایام مزین شده اسلام منور
یا هست به خوارزم ز تقدیر وکیلیتا فخر معالی کند ارزاق مقدر
صدری ز محل زین ملوک همه گیتیبدری ز شرف شمسکفات همه کشور
آن خواجه که سعدست و اامینا است و ظهیرستدر دولت و ملک ملک و دین پیمبر
بو سعد که تا طلعت او گشت پدیدارمسعود شد از طلعت او طالع و اختر
خوب است همه سیرت او درخور صورتزیباست همه مخبر او درخور منظر
آباد همه ساله بر آن صورت و سیرتآباد همه ساله بر آن منظر و مخبر
آن روز که ایام ندا کرد که هرگزکس را نشود چنبر افلاک مسخر
پیروزی او دست برآورد و درآوردناگاه سر چنبر افلاک به چنبر
با ناوک تدبیرش و با نیزهٔ عزمشچون خانهٔ زنبور شود سد سکندر
خوارزم شد اکنون چو یکی دفتر کاملخیرات و صلاتش طرف و نکتهٔ دفتر
گر زان طرف و نکته یکی نقطه بکاهدآن دفتر کامل شود اجزای مبتر
در ملک عجم کار دگر کارگزاراناندوختن نعمت و مال است سراسر
او کارگزاری است که کارش ز کریمیپروردن بنده است و نوازیدن چاکر
چون بنگرد اندر سیرَش مرد خردمندعنوان شرف بیند و پیرایهٔ مفخر
خلقش به صبا بوی دهد در مه نوروزاز خار بدان بوی برآید گل احمر
وز همت او سایه برافتد به درختانگیرند درختان صفت گنبد اخضر
اندر کنف دولت او خسته نگرددآهو به ره از ناخن و دندان غضنفر
ور سویکبوتر نگرد بخت بلندششاهین به عنایت نگرد سوی کبوتر
ای بار خدایی که همی شکر توگویندشاهنشه و خوارزمشه و خواجه و لشکر
آن شهر عقیم است کزو خاستهای توزیرا که از آن شهر نخیزد چو تو دیگر
از روی تو و رای تو اجرام سماویگیرند همه فال و پذیرند همه فر
خدمتگر نفس تو و نقش قلم توستبرجیس به ماهی و عطارد به دو پیکر
گر خسته شد از خنجر رستم دل سهرابورکنده شد از بازوی حیدر در خیبر
کلک تو گه خشم عدو را بخلد دلعزم تو گه عدل ستم را بکند در
ای کلک تو در قدرت چون خنجر رستموی عزم تو در قوت چون بازوی حیدر
جودی تو اگر جود توان دید مجسمعقلی تو اگر عقل توان دید مصور
زان است که خورشید تغیر نپذیردکاو هست به هیات چو دوات تو مدور
زان است که آفت نرسد قطب سما راکاو بر صفت کلک تو دارد خط محور
از کلک گهر گستر تو خلق جهان راشکر است چنان کز نی خوزستان شکر
مشکورتر از تو به جهان کیست که هستندهم خلق ز تو شاکر و هم خالق اکبر
از فر تو خوارزم چو فردوس برین استجیحون روان هست در آن چشمهٔ کوثر
گر کوثر و فردوس بر این نسیه به عقبی استاین هر دو ز عدل و نظرت نقد شد ایدر
اقبال سپهرست در الفاظ تو مدغمارزاق جهان است در اقلام تو مضمر
درویش که بیند به شب اقبال تو در خواباو را کند احسان تو شبگیر توانگر
در مجلس تذکیر امامان سخنگویدر خطبهٔ تحمید خطیبان سخنور
خواهند ثنای تو همی بر سر کرسیگویند دعای تو همی بر سر منبر
بر مادح تو مدح تو چون حرز براهیماز آتش سوزنده کند سوسن و عبهر
کر کنگرهٔ خُلد همی حور بهشتیمداح تو را هدیه دهد جامه و زیور
امروز ثناخر تویی از اهل معالیوز اهل معانی منم امروز ثناگر
آنجا که بود جمع معالی و معانیمداح ثناگر به و ممدوح ثنا خر
تا اختر سیار بدین گنبد دوارهر شب کند از باختر آهنگ به خاور
در خاور و در باختر اقبال و قبولتتابنده و پاینده همی باد چو اختر
نازنده همی باد به تو دین محمدتا ملک محمد بود و دولت سنجر
فرختر و فرخندهتر امروز تو از دیو امسال تو از پار همایونتر و خوشتر