شمارهٔ ۱۷۴
سوگند خوردهام به سر زلف آن پسرکز مهر او نتابم و عهدش برم بسر
سوگند من شکسته نشد گرچه روزگاربرهم شکست خرد سر زلف آن پسر
هرگز ندیدهاند و نبینند در جهاناز قد و زلف و جشم و لب او بدیعتر
دیباسلب صنوبر و خورشید مشکپوشبادام شکل نرگس و بیجاده گون شکر
زلفش مشعبدی است که پیش قمر همیبندد ز ابر پرده و سازد ز شب سپر
هرچند پردهٔ قمر از ابر دیده امنشنیدهام سپر ز شب تیره بر قمر
مویم چو سیم و روی چو زر شد ز عشق آنکز سیم و زر ناب میان دارد و کمر
تا زر او بدیدم شد موی من چو سیمتا سیم او بدیدم شد موی من چو زر
ای دلبری که از پی شور و بلا توراستبر ارغوان بنفشه و در پرنیان حجر
هم ترک حور زادی و هم حور سرو قدهم سرو ماهرویی و هم ماه سیمبر
تا در دل تو آتش بیداد برفروختاز تف او شدست مرا تافته جگر
بیدادگر مباش که فردا کنم نفیراز دست تو به مجلس دستور دادگر
زین ملوک و صدرِ وزیران قوامِ دینبوالقاسم آفتاب کرم قبلهٔ هنر
صدری که نام اوست رسیده به شرق و غرببدری که نور اوست رسیده به بحر و بر
گر ذات عقل را زلطافت بود بدنور باغ فضل را زکفایت بود شجر
باشد در آن بدن ز مقامات او روانباشد بر آن شجر ز مقالات او ثمر
در شیب تازیانه و در نوک کلک اوهر ساعتی به چشم تعجب همی نگر
کاندر نفاذ و دفع ستم هر دو نایبنداز ذوالفقار حیدر و از دِرّهٔ عمر
ماند به امن و عافیت اخلاص و مهر اوزیرا که زین دو چیز مهیاست خواب و خَور
ماند به چرخ اول و رابع دل و کَفَشکاندر میان هر دو مهیاست کام و گر
گر کارها روان ز قضا و قدر بوددو شاخ کلک او به قضا ماند و قدر
گر خصم ازو حذر نتواند شگفت نیستبیچاره از قضا و قدر چون کند سر
هرچند شاه و خسرو مرغان بود عقابسیمرغ را گرفت نیارد به زیر پر
ای از کرم چو برمکیان در عرب مثلوی از هنر چو بلعمیان در عجم سمر
جز تو در آن گروه که هستند در عراقهرگز که کرد سوی خراسان چنین سفر
بر تو سفر مبارک و خوش بود چون جنانهر چند گفته اند سفر هست چون سقر
امروز در عراق و خراسان دو خسروندآن شهریار خاور و این شاه باختر
از رای و از کفایت تو هر دو شاکرندآن خواندت برادر و این خواندت پدر
مقصود اگر موافقت عهد بود و مهدمحمود شاه را ز شهنشاه دادگر
امروز عهد و مهد به جهد تو حاصل استچون هر دو حاصل است چه باید همی دگر
زین عهد محکم است به هر کشوری نشانزین مهد فرّخ است به هر بقعتی اثر
این عهد و مهد را به سعادت بود نثاراز چرخها ستاره و از بحرها گهر
تا کار مهد و شغل ولیعهد پادشاهاز جاه تو گرفت جمال و جلال و فر
نامآوران به درگهت از بهر تهنیتدایم همی رسند نفر از پی نفر
فردا که در عراق نشینی به کام دلبر بالش وزارت با حشمت و خطر
از تیغ شاه تیره دلان را بود نهیبوز خامهٔ تو خیرهسران را بود خطر
بسیار دل به امن تو صافی شود ز شوربسیار سر به امر تو خالی شود ز شر
باغ مراد را بود اقبال تو درختکشت امید را بود احسان تو مطر
در نامهها نوشته شود آیت فتوحدر شهرها کشیده شود رایت ظفر
ای گفته شُکر تو همه آزادگان به جانای کرده مدح تو همه فرزانگان زبر
طبع مرا ز نظم مدیح تو چاره نیستچونانکه دیده را نبود چاره از بصر
در روح من ز دوستی توست تازگیچونانکه تازگی بود از روح در صور
تشریف پادشاه تو حاصل شود مراگر تو به چشم سعی به کارم کنی نظر
ور در عنایت تو بود غایت کمالکامل بود عطا و سخن گشت مختصر
تا درج را غرَر بود از نکته های خوبتا دُرج را ز قطرهٔ باران بود دُرر
در درج محمدت درر ار سی ث تح باددر دَرج مدح باد ز اوصاف تو غُرَر
فرخنده هفت چیز تو دایم گشاده بادطبع و دل و زبان و رخ و دست و کار و در
راضی ز مهربانی تو شاه نامدارشاکر ز نیک عهدی تو مهد نامور