گنج

شمارهٔ ۱۷۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۴۴ بیت
عشق آن سنگین دل سیمین‌بر زرین‌کمرسنگ من برد و سرشکم سیم‌کرد و روی زر
من شدم در عاشقی زرین رخ‌ و سیمین سرشکاو شد اندر دلبری سیمین‌بر و زرین‌کمر
گر ندیدستی ز لولو قفل بر یاقوت سرخور ندیدی شب شده زنجیر بر طرف قمر
نیک بنگر بر لب و دندان آن زیبا صنمتیز بنگر دررخ و زلفین آن شیرین پسر
ز آتش و مشک و شکر بینی رخ و زلف و لبشرنگ‌و بوی و طعم هر سه بر دل و جان و جگر
گر نسوزد زلف و نگدازد لبش دارم شگفتزانکه بر آتش بسوزد مشک و بگدازد شکر
نسبتی دارد همانا زلف او با چشم منبیعتی رفته است‌گویی هر دو را با یکدگر
چشم من غَوّاص شد تا زلف او شد بادبانزلف او طرفه است لیکن چشم من زو طرفه‌تر
زلف او شمشادِ تر بیرون‌ کشیدست از سمنچشم من زآتش برآوردست مروارید تر
تا ندیدم تیر مژگانش ندانستم که هستتیغ عشق و تیر هجرش در دل و جان‌کارگر
زین دو تیر کارگر پیوسته باشد بی‌گزندهرکه از جاه وزیر دادگر سازد سپر
صدر عالم بوعلی آرایش دین هدیقبلهٔ احسان حسن خورشید نسل‌بوالبشر
آن خداوندی که زیر بیرق ا‌اِفضال‌ا اوسترایت اقبال و مجد و آیت فتح و ظفر
گر همای رایتش روزی گشاید بال خویششرق‌ گیرد زیر بال و غرب‌ گیرد زیر پر
آفرین و مدح او گویند اگر ایزد کندآسمان را ناطق و سیارگان را جانور
جبرئیل از عالم علوی ز بهر خدمتشبازگرداند همی ارواح را سوی صور
آسمان زان کس شرف جوید کزو جوید شرفمشتری زان‌ کس ظفر خواهد کزو خواهد ظفر
هرکه از دولت خبر یابد بود پیروز بختبخت پیروز آن کسی دارد کز او دارد خبر
هرکه بیند روزِ بخشیدن مبارک دست اوبحر زرین موج بیند ابر یاقوتین مطر
جود و حلمش عرضه کردستند بر دریا و کوهزین قبل خیزد همی ازکوه و از دریا گهر
از طواف و بوسهٔ نام‌آوران روزگاردرگهش مانند کعبه است و بساطش چون حجر
دور باش از آتش‌کینش‌که دارد روز و شببدسگالان را اجل در دود و مرگ اندر شرر
هرکه باشد زیردست او نهد بر چرخ پایورکسی جوید زبردستی شود زیر و زبر
وین عجب آن است ‌کاندر حَلّ و عَقد او دمیبی‌قضا و بی‌قدر هرگز نباشد خیر و شر
خیر او بودست و شر دشمن اندر عصر اوهر چه رفته است از قضا و هر چه بودست از قدر
طاعت او زانکه بیش است ازگناه کافرانهشت در دارد بهشت و هفت در دارد سقر
گرگناه کافران بودی به قدر طاعتشدر سقر بودی به جای هفت در هفتاد در
ملک سلطان را سعادت باغ دولت نام‌کردباغ‌ دولت زو بهشت‌ آیین شد و طوبی شجر
زین بهشت و زین شجر تا جاودان ماند همیاز شهنشاهی نسیم و از جهانداری ثمر
قوتی دارد ز رایش زان بلند آمد فلکنسبتی دارد به لفظش زان عزیز آمد گهر
همتش در راستی‌ گویی دلیل است از قضاقدرتش در چیرگی‌ گویی وکیل است از قدر
با لقای او بصر تفضیل دارد بر زبانبا ثنای او زبان ترجیح دارد بر بصر
آب دریا قطره قطره لؤلؤ مکنون شدیگر به دریا بر خیال همتش‌ کردی‌ گذر
باغ‌ را هرگز نبودی آفت از باد خزانگر ز ابر جود او بر باغ باریدی مطر
ای پسندیده چو نعمت ای ستوده چون خردای‌گرانمایه جو نیکی ای‌گرامی چون هنر
ای به‌ مشرق در چو در مغرب عزیز و نامدارای به توران د‌ر چو در ایران بزرگ و نامور
ای‌ کرم در طبع تو مشکل‌ گشای شرق و غربوی قلم در دست تو معجز نمای بر و بحر
ای ز تصنیفات عقل تو همه عالم نکتوی ز توقیعات‌کلک تو همه‌گیتی غرر
ای فلک وار از فتوحت دفتر ما پر نجوموی صدفوار از مدیحت خاطر ما پر درر
تا همی از محنت و خوف و رجا باشد امانتا همی از نعمت و نفع و ضرر باشد اثر
دشمنانت را ز محنت باد خوف بی رجادوستانت را ز نعمت باد نفع بی‌ضرر
آسمانت بنده باد و آفتابت زیر دستروزگارت رام باد و کردگارت راهبر
در زمین ملک نعمت قِسم هر روزیت بادوز درخت بخت هر روزیت بادا برگ و بر
کار دین و کار دنیا هر دو بادت بر مرادتا به پیروزی هزاران عید بگذاری دگر