شمارهٔ ۱۷۱
فری عید مسلمانان و فرخ جشن پیغمبرهمایون و مبارک باد بر سلطان نیکاختر
جلال دولت نامی شهنشاه رهی پرورجمال ملت باری ملکشاه فلک منظر
چنو سلطان نبودست و نخواهد بود تا محشرپناه گوهر آدم معز دین پیغمبر
ز توران تا در ایران به امر اوست هر لشکرز مشرق تا در مغرب به حکم اوست هر کشور
جهان جسم است و ما اَعراض و جود شاه چون جوهرزمین بحرست و ما کشتی و عدل شاه چون لنگر
ز نوشِروان و اسکندر چرا باشم سخنگسترکه سلطان بندگان دارد چو نوشروان و اسکندر
کفش چون کوثر جنت دلش چون رحمت داورکه دیده است ای عجب شاهی به دل رحمت به کف کوثر
یکی باغی است مهر شاه و عمر دوستانش بریکی مرغی است تیر شاه و مرگ دشمنانش پر
دل آن کس شود شادان که دارد مهر او در برتن آن کس شود بیجان که دارد کین او در سر
به دست ماهکردار و به تیغ آسمان پیکرهمی بخشد جهان یکسان همیگیرد جهان یکسر
به تیغ و دست خسرو در دو ابرست ای عجب مضمریکی در رزم بارد خون یکی در بزم بارد زر
اگر یک نوبت دیگر کشد لشکر به روم اندرز دین عیسی مریم نگوید هیچکس دیگر
چلیپا خانه بردارد براندازد بت و بتگرز قیصر جان برد رهبان ز رهبان سر برد قیصر
چنین راهی توان رفتن کجا دولت بود رهبرچنین رایی توان کردن که را ایزد بود یاور
مرا دفتر فلکوار است و وصف شاه چون دفترمرا خاطر صدفوارست و مدح شاه چون گوهر
چو دارد دفتر و خاطر ز وصف و مدح او زیوربرآید لؤلؤ از خاطر بتابد گوهر از دفتر
همیشه تا که از تقدیر یزدان است خیر و شرهمیشه تا که از تاثیر گردون است نفع و ضر
بقای شاه عالم باد و عالم شاه را چاکردلش دارندهٔ شادی سرش زیبندهٔ افسر
همیشه در دو دست او دو نعمت باد جانپروریکی چون روح بایسته یکی چون دیده اندر خَور
یکی خوشرنگ چون مرجان یکی خوشبوی چون عنبریکی جام می صافی یکی زلف بت دلبر