شمارهٔ ۱۶۷
آن مشک تابدار چه چیز است بر قمروآن درّ آبدار چه چیز است در شکر
خواهی که هر چهار بدانی نگاه کندر زلف و عارض و لب و دندان آن پسر
آن ترک حورپیکر و آن حور ماهرویآن ماه سرو قامت و آن سرو سیمبر
چون ارغوانْشْ عارض و بر ارغوان شَبَهچون پرنیانش سینه و در پرنیان حجر
زلفین برشکسته و رخسار او شکستبازار مشک تَبَّت و دیبای شوشتر
آن مال بهتر است که با او بری به کاروآن عمر بهترست که با او بری بسر
بگذشت با کمان و کمر پیش من ز دوروز سرکشی نکرد به نزدیک من گذر
تا گوژ گشت پشتم و تا تنگ شد دلمچون خانهٔ کمانش و چون حلقهٔ کمر
ای پیش گل ز مشک سپرکرده روز و شبمشک تو گل سپر شد و عشق تو دل سپر
چندین چرا همی سپرد عشق تو دلمچون من ز دست عشق تو بفکندهام سپر
هر روز در دو نرگس تو آب کمترستهر روز در دو سنبل تو تاب بیشتر
بی آب نرگس تو و پرتاب سنبلتپر آب و تاب کرد مرا دیده و جگر
تا مژده دادهای به وصالت مرا شبیهر شب ندیم دولتم از شام تا سحر
فخر ملوک و وارث سلطان روزگاربهرامشاه نایب شاهان نامور
شاهی کزوست دودهٔ محمود را شرفشاهی کزوست دودهٔ مسعود را خطر
محمود دیگر است گه رادی و کرممسعود دیگرستگه مردی و هنر
از جد خویش وز پدر و جد جد خویشمیراث یافته است بزرگیّ و ارج و فرّ
در رحلتی که کرد همه خیر خیرت استهرچند هست در دل او گونه گون فکر
رحلتکند هر آینه حاصل مراد مردآتش کند هر آینه صافی عیار زر
از بهر آنکه مرد شود در سفر تمامآورد دولتش به سفر ناگه از حضر
عیسی، مسیح گشت چو راه سفر گرفتموسی،کلیمگشت چو افتاد در سفر
اندر سفر بلند همی گردد آفتابواندر سفرکمال پذیرد همی قمر
عالی است پیش خسرو عالم مقام اوعالی بود مقام چو عالی بود گهر
حاضر دو شاهزاده و غایب دو پادشاهشادند هر چهار به دیدار یکدگر
بهرامشاه پیش ملک سنجرست شادمسعود شاه پیش ملک شاه دادگر
اقبال شاه مشرق و رای وزیر شاهاو را به فتح راهنمای است و راهبر
آن نصرتی کند که یقین سازد از گمانوین قوتی دهدکه عیان سازد از خبر
ضامن شدند هر دو که آرد به دست خویشگنج و سپاه و مملکت و خانهٔ پدر
بر جویبار فتح ببالد چو راد سرودر مرغزار ملک بغرد چو شیر نر
أَرجو که همچنین بود و بیش از این بودتا ملک با خطر شود و خصم بیخطر
منصورگردد آنکه بر او هست مهربانمقهورگردد آنکه بر او هست کینهور
چون فال خوب باشد ظاهر بود نشانچون سال نیک باشد پیدا بود اثر
امروز از او رسید به زاولستان نفیرفردا رسیده گیر به هندوستان نفر
چون شاه کامل است و ظفر را دلایل استمقصود حاصل است و سخنگشت مختصر
ای در مصاف رزم تو را نصرت علیای در بساط عدل تورا سیرت عمر
هرچند عرش بر زبر آفریدههاستزیرست عرش و دولت عالیت بر زبر
در بوستان دولت محمودیان توییفرُخ یکی نهال و مبارک یکی شجر
کزحشمت و جلال تو را هست بیخ وشاخوز نصرت و فتوح تورا هست برگ و بر
اندر ازل شرافت شخص شریف توابلیس دیده بود به لوح اندرون مگر
رشک آمدش ز پایهٔ تو لاجرم نکردسجده زرشک چون تو بشر پیش بوالبشر
گر ابر همچو دست تو بارد گه بهارگردد هوا ستوه ز بسیاری مطر
ور بحر با دل تو برابر شود بهجوداز قعر خویشتن به کران افگند گهر
سیمرغ از آن نیاید بیرون ز آشیانکز باز توستکوفته بال و شکسته پر
شیر سپهر گر ز سنانت حذر کندنشگفت از آنکه شیر زآتش کند حذر
گر امر نافذ تو شود همچو مرکبیگامی نهد به خاور و گامی به باختر
در رزم و بزم و حبس تو پیدا شود همیشرح قیامت و صفت جنت و سقر
ارواح نگسلد ز صور با سخای توبا تیغ تو نیاید ارواح در صور
چون زیر و زر شود ز نهیب تو زار و زردگر خصم تو بود به مثل بور زال زر
چونانکه بردمید به اندیشهٔ خلیلزآتش به فرّ دولت تو بردمد خضر
اندر هوای هاویه مانند زَمهَریراز باد سرد دشمن تو بِفسُرَد شرر
گر شکل تیر خواهی و اندازهٔ کمانبالای دوستان و قد دشمنان نگر
گویی که گاه دشمنی و گاه دوستیکین تو شد کمانگر و مهر تو تیرگر
ای شاه بینظیر ضمیرم ز مدح توستچون برج پر کواکب و چون دُرج پردُرر
نشگفت اگر به من نظر تو مبارک استکز شاه بینظیر مبارک بود نظر
تاگاه خوف وگاه رجا باشد از قضاتا گاه نفع وگاه ضرر باشد از قدر
زان باد بهر حاسد تو خوف بیرجازین باد قسم ناصح تو نفع بیضرر
بادت طراز سروری و روی سرورانبر آستین جامه و بر آستان در
اسب تو عِبْره کرده ز سیحون به روز رزموآن عبره گاه گشته ز تیغ تو بر عِبَر