گنج

شمارهٔ ۱۶۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۵۵ بیت
رای خاقان معظم شهریار دا‌دگردر جهان از روشنایی هست خورشیدی دگر
زانکه چون خورشید روشن رای ملک آرای اوروشنایی گسترد بر شرق و غرب و بحر و بر
فخر بایدکرد توران را به‌خاقانی‌که هستداوری خورشید رای و خسروی جمشیدفر
کهف امت شاه ترک و چین علاء‌الدین که اوسیرت و نام پیمبر دارد و عدل عمر
کس چنو خاقان ندیدست و نبیند در جهانیک تن از راه شمار و صد تن از راه هنر
تاکه عدل او پناه ملک ترکستان شدستملک ترکستان همی از عدل او گیرد خطر
این خطر را گر کسی منکر شد و باور نداشترفت بر راه خطا و جان نهاد اندر خطر
زو خلیفت را امیدست و شریعت را نویدزو ولایت را نظام است و رعیت را نظر
هست عهد و بیعت او پایدار و استواربا معز دین و دنیا پادشاه دادگر
لاجرم زان پایداری هست بختش بهره‌مندلاجرم زان استواری هست ملکش بهره‌ور
حال او از حال خانان دگر نیکوترستفال او از فال شاهان دگر فرخند‌ه تر
گرچه موجودات عالم زیر وهم و فکر توستوهم و فکرت هست زیر و دولت او بر زبر
ورچه دنیا از طریق آفرینش کامل استباکمال همتش دنیا نماید مختصر
جای او در مشرق است و جاه او در مغرب استجوش او در خاورست و جیش او در باختر
در هر آن بقعت‌ که باد دولت او بگذردخاک بفزاید نبات و ابر بفزاید مطر
شادتر باشد رعیت چیره‌تر باشد سپاهبیشتر باشد بهایم زودتر بالد شجر
باز و کبک از امن او باشند در یک آشیانگرگ و میش از عدل او باشند در یک آبخَور
مرد بازرگان بود ایمن ز دزد و راهزنگر نهد بر سر به‌ کوه و دشت و وادی طشت زر
آفتاب ار سنگ در معدن‌گهر سازد همیزانکه او را در کلاه و در کمر باید گهر
آسمان خواهد که کوکبها فرستد پیش اوتا همه‌ کوکب نشاند در کلاه و در کمر
جز بساط او نبوسد گر دهان یابد قضاجز ثنای او نگوید گر زبان یابد قدر
بر امید عفو او آب از حجرگشت آشکاروز نهیب خشم‌ او آتش نهان شد در حجر
هست مادح را امید او ثوابی از بهشتهست حاسد را نهیب او عذابی از سقر
جانها را با صور پیوسته دارد مهر اوکین او دارد گسسته جانها را از صور
با نبرد و دستبرد و حمله و دارات اوداستان رستم دستان همی دستان شُمَر
در بر خورشید رخشان‌ کی پدید آید سُهادر بر دریای جوشان‌ کی پدید آید شمر
تیر از مرغی است مرگ خصم در منقار اونصرتش در چِنگل‌ و فتح‌ و ظفر در بال‌ و پر
دیده‌ای مرغی کز او تن خسته‌گردد پیل مستوز سر منقار او دل خسته‌ گردد شیر نر
بارهٔ او کوه و صحرا را بپیماید چنانکچرخ‌گردان را بدان زودی نپیماید قمر
همسری جوید همی گاه دویدن با گمانهمبری جوید همی‌گاه رسیدن با بصر
هرکجا راند سپاه و هرکجا سازد وطنپار او فتح است و سعد اندر سفر واندر حضر
چشمها در مشرق از احوال او شد پرعیانگوش‌ها در مغرب از اوصاف او شد پر خبر
شهر و یوم‌کاشغر گشت پرزآشوب اوشد دل و مغز بداندیشان تهی از شور و شر
گاه کوشش آنچه اندرکاشغر بستد ز خانگاه بخشش باز داد آخر به خان‌ کاشغر
قبضهٔ شمشیر بر دستش ‌گرفت از بسکه ریختاز گلوی کافران تیره‌دل خون جگر
از نم و آغاز خون بر کوه و بر صحرا گرفتسنگ رنگ ارغوان و خاک رنگ معصفر
از سنان و تیر او شد در مصاف کارزارپر دهان و چشم پشت‌ کافر و روی سپر
حمله و پیکار او در رزمگه فرجام کارگشت قانون فتوح و گشت تاریخ ظفر
ای خداوندی که از شاهان محمد نام توستبود داود و سلیمان مر تو را جد و پدر
پایه و نام سه پیغمبر شما را حاصل استوین بشارت جز شما هرگز که دیده‌ست از بشر
از ملوک باستان کس را نبود این اتفاقاتفاقی کان سعادت را نشان است و اثر
رحمت مردم بود بر درگه تو سال و مهموسم حج است بر درگاه تو گویی مگر
گه در ایوان تو از احرار باشد صد گروهگه به‌ درگاه تو از زوار باشد صد نفر
هر که بیند بزم تو گوید مگر روح‌الامینجنهٔالفردوس را بر بزم تو بگشاد در
طول مدت یابد آن کز جاه تو یابد مددهُولِ مَحشر بیند آن کز کین تو سازد حشر
هر که دین دارد همی‌ گوید دعا و شکر تواز سحر تا وقت شام از شام تا وقت سحر
خاطر شاعر ز مدح تو غُرَر سازد چنانکاز سرشک ابر در دریا صدف سازد گهر
درج‌ گردد بر گهر چون روشنی‌ گیرد سرشکمدح تو چون نظم‌ گردد درج‌ گردد پر غرر
بنده گر بینی بدان حضرت توانستی رسیدراه آن حضرت قلم کرد ار بپیمودی به‌ سر
در دو خدمت عرضه کردست اعتقاد خویشتنبندگی و چاکری را شرح داده سر به سر
اندر آن خدمت که بفرستاد بر دست شرفواندرین خدمت که بفرستاد بر دست پسر
تا که در گیتی ز باد و آب و خاک و آتش استهم نسیم و هم غبار و هم سرشک و هم شرر
گه ز تیغ آبدار آتش فشان بر دشمنانگه به نعل بادپایان خاکساران را سپر
بر همه خانان مقدم باش در نیک اختریتا جهان دارد محرم را مقدم بر صفر
عدل‌‌ورز و عقل‌‌سنج و بنده‌دار و بدره‌بارنام‌‌ْ جوی و کام‌ْ ران و شاد‌ْ با‌ش و نوش‌ْ خور