گنج

شمارهٔ ۱۶۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۴۷ بیت
ای شه پیروزبخت ای خسرو پیروزگرای همه شاهان به خدمت پیش تو بسته‌ کمر
تو معز دین و دنیایی و بفزاید همیاز تو عز دین و دنیا کردگار دادگر
شادمانند از تو بر روی زمین ملک و سپاهشادجان اند از تو در خلد برین جد و پدر
چون تو سلطانی نبود از عهد آدم تاکنونهم نباشد تا قیامت چون تو سلطانی دگر
تو جمال دودهٔ اسلاف خویشی زانکه هستگنج و ملک تو ز گنج و ملک ایشان بیشتر
هیچکس را زان جهانداران و سلطانان نبوداین همه رزم و مصاف و این همه فتح و ظفر
ملک هفت اقلیم را زیر نگین آورده‌ایهم به اقبال و سعادت هم به مردی و هنر
سکه و خطبه به هر شهری به نام توست و بساز یمن تا مولتان و از حلب تا کاشغر
گر ز بهر قُوْت خلق و راحت و نفع جهانبرفلک شمس و قمر باشند دایم در سفر
تو ز بهر نصرت دین و صلاح مملکتدر زمینی در سفر چون بر فلک شمس و قمر
شیعیان چون زور تو بینند خوانندت علیسنّیان چون علم تو بینند خوانندت عمر
نعمت دنیا اگر دارد خطر نزدیک مردپیش چشم تو ندارد نعمت دنیا خطر
خسروان از سیم و زر سازند گنج شایگانتو به یک ساعت ببخشی گنج سیم وگنج زر
هر دیاری‌ کز تو یابد نامهٔ امن و امانهر زمینی کز تو یابد سایه عدل و نظر
آبها در رودها و چشمه‌ها افزون شودبیش باشد در بهاران بر درختان برگ و بر
باز را بینند با دراج در یک آشیانشیر را بینند با روباه در یک آبخَور
چرغ‌ گیرد بی‌بلایی گرگ را در زیر بالبا شه گیرد بی‌گزندی صَعوه‌ را در زیر پر
بخت میمون تو را گر صورتی آید پدیدسجده آرد پیش آن صورت جهان پرصور
تازه‌ گردد ملت پیغمبر تازی به‌ توکز پس پیغمبر تازی تویی خَیرُالبَشَر
شکر تو شاهان گیتی را رهین خویش کردای رهین شکر تو شاهان گیتی سر بسر
شاکر است از مهر تو محمود شاه نامدارشاکرست از جود تو بهرامشاه نامور
وآنکه خاقان است در توران و زیر دست توستروز و شب چون قل هو الله شکر تو دارد زبر
با رضای تو به هرکاری موافق شد قضابا مراد تو به هر حالی موافق شد قدر
از تو هنگام نصیحت عذر نپذیرفت خصمتا قضای بد برو خندید هنگام حذر
داد جان و سر به باد از بهر تو فرجام‌ کارزانکه در آغازکار از عهد تو برتافت سر
بر رهی رفت او که پیدا نیست آن ره را دلیلدر شبی خفت او که ممکن نیست آن شب را سحر
تیغ تو شیری است سرتاسر تنش دندان تیزخوابگاهش در نیام و صیدگاهش در جگر
رنگ نیل و گونهٔ زنگار دارد در نیامگیرد اندر جنگ رنگ زعفران و مُعصَفَر
تیر تو ناجانور مرغی است کز پرواز اوجان بلرزد در تن ‌گردنکشان نامور
هست در آماج پروازش برابر با ضمیرهست در پرتاب رفتارش برابر با بصر
اسب او کوهی است از پیکر که چون جنبان شودباد پیش جنبش او کرد نتواند گذر
گاه بشتابد ز پستی سوی بالا چون سحابگاه بگراید ز بالا سوی پستی چون مطر
از غبارش تیره گردد دیدهٔ پیلان مستوز صَهیلش آب گردد زهرهٔ شیران نر
تا تو داری همت جوزا سپر بر پشت اودر مصاف رزم باشد فعل او اعدا سپر
هست سم مرکب و بای رکابت در عجمهمچنان کاندر عرب رکن و مقام است و حجر
چون معطل بر جنان و بر سقر انکار کردنگروید از جهل و گمراهی به اخبار و سور
صنع یزدان بزم و رزم تو بدو بنمود وگفتکان نمودار جنان است این نمودار سقر
خسروا شاها جهاندارا سپهدار تو هستبوستان دولت و ملک تو را همچون شجر
آن شجر کاو را همه ساله به فر بخت توستاز هنرمندی شکوفه وز خردمندی ثمر
پیش تو در میزبانی صورت رضوان گرفتتا بهشت عدن را بر بزم تو بگشاد در
از سنان در رزمگاهت زهر بارد بر عدووز زبان در بزمگاهت بر ولی بارد شکر
جان فشاند بر تو چون پیش تو برگیرد قدحجان نهد بر دست چون پیش تو بردارد سپر
تاکه از دور سپهر و رفتن سیارگاناز نبات و از گهر برکشت و کان باشد اثر
باد آثار رسومت‌ کشت نصرت را نباتباد اخبار فتوحت کان دولت را گهر
تو چو خورشید و همه خصمانت پیش تو سهاتو چو دریا و همه شاهان به جنب تو شمر
جانگزای دشمنانت جنگیان تیغ زنجانفزای دوستانت ساقیان سیمبر
فال نیکت همنشین و بخت نیکت‌ کارسازروزگارت رهنمای و کردگارت راهبر