گنج

شمارهٔ ۱۶۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۴۸ بیت
کردگار دادگر هر ماه بر فتحی دگربیعت و پیمان‌کند با شهریار دادگر
تا به دولت بشکند شاهنشه لشکر شکنپشت بدخواه دگر یا گردن خصمی دگر
تا بود در مغرب از فتح شهنشاهی نشانتا بود در مشرق از فر ملکشاهی اثر
تا ز چشم شاه‌ گردد چشم هر بدخواه کورتا ز کوس شاه‌ گردد گوش هر گمراه کر
هر زمان عادل‌ترست این خسرو بیروز بختلاجرم هر روز باشد بخت او پیروزتر
آنچه یزدان کرد با سلطان که را بود از ملوک‌؟وانچه سلطان یافت از یزدان که را بود از بشر؟
هرکجا ساید رکاب و هرکجا راند سپاهنصرت او را همره است و دولت او را راهبر
گر سلیمان نبی‌ را معجز آمد مرغ‌ و بادیافت از پیغمبری آن دولت و آیین و فر
نیست پیغمبر ملک سلطان ولیکن روز رزممعجز او مرغ بی‌جان است و باد جانور
خون صد دشمن بریزد مرغ او در یک زمانراه ده منزل بپرد مرغ او در یک نظر
بود و هست آن مرغ را بر جان بدخواهان ‌گذاربود و هست آن باد را بر فرق‌ گمراهان‌ گذر
آنچه او امسال کرد از پادشاهان کس نکردنامهٔ شاهان بخوان و فتح شاهان بر شمر
تا از ایشان یک ملک پیمود در پنجاه روزمشرق و مغرب به ‌زیر رایت فتح و ظفر
تا از ایشان هیچکس را از عرب یک نامدارپیش تخت آمد به‌خدمت برمیان بسته‌کمر
تا ازیشان هیچ شاه آمد ز موصل سوی بلخبا سپاهی بی‌عدد در روزگاری مختصر
گفت فردوسی به شهنامه درون چونانکه خواستقصه‌های پرعجایب فتحهای پر عِبَر
وصف کردست او که رستم کُشت در مازندرانگنده پیر جادو و دیو سفید و شیر نر
گفت چون رستم بجست از ضربت اسفندیاربازگشت از جنگ و حاضر شد به نزد زال زر
زال‌کرد افسون و سیمرغ آمد از افسون اوروستم به شد چو سیمرغ اندرو مالید پر
من عجب دارم ز فردوسی که تا چندان دروغازکجا آورد و بیهوده چرا گفت آن سمر
در قیامت روستم‌ گوید که من خصم توامتا چرا بر من دروغ‌ محض بستی‌ سر بسر
گرچه او از روستم گفته است بسیاری دروغگفتهٔ ما راست است از پادشاه نامور!؟
ما همی از زنده‌ گوییم او همی از مرده‌ گفتآنِ ما یکسر عیان است آنِ او یکسر خبر!؟
زنده بادا شاه شاهان و خداوند جهانتا بگردد آسمان و تا بتابد ماه و خور
کز فتوحش دفتر من چون فلک شد پر نجوموز مدیحش خاطر من چون صدف شد پرگهر
ای خداوندی که چون عزم سفر کردی درستفتح و نصرت ‌را بود تاریخ از آن میمون سفر
بر زمین از مرکب تو پست‌ گردد کوهساربر سپهر از مرکب تو بازپس ماند قمر
تو شه روی زمینی وز هوا واجب‌ترستحکم تو در شرق و غرب و امر تو در بحر و بر
روز و شب تدبیر ساز توست سعد مشتریدشمنت را نحس‌ کیوان بس بود تدبیرگر
گرچه شیر مرغزاری بود خصمت پیش ازینپس چرا امروز ترسان است چون بز در کمر
بر سر سنگی‌ کشیده رخت و مأوی ساختهوز سر شمشیر تو تن برحذر جان پرخطر
با قضای بد همی‌ ماند سر شمشیر توچون قضای بد بیاید سود کی دارد حذر
گور گشت آن حِصْن و بدبختان شدند آن عاصیانرزمگاه تو قیامت گشت و خشم تو سَقَر
چون برون آرند بدبختان عاصی را ز گوردر قیامت بر جگرشان از سقر بارد شرر
از هنرهای تو خواهد بود قصد بدسگالوز تو خواهد بود قصد بدسگال بی‌هنر
همچو ضحاک از فریدون همچو فرعون از کلیمهمچو بوجهل از پیمبر، همچو شیطان از عمر
گر به‌سان قلعهٔ خیبر وَلَج هست استواروندر او چون قوم خیبر دشمنان کرده حشر
تیغ تو چون ذوالفقار است و تو همچون حیدریپیش حیدر قلعهٔ خیبر کجا دارد خطر
قوم لوط آنگه ‌که محکم بود شارستان لوطسرکشی کردند وز طاعت برون کردند سر
حکم ‌کرد ایزد تعالی تا ز پرّ جبرئیلگشت شارستان خراب و عمرشان آمد به سر
گر چو قوم لوط خصم تو ز طاعت شد برونهمچو ایشان نیز محنت خورد خواهد بر جگر
ور وَلَج آباد محکم شد چو شارستان لوطپرّ عزرائیل خواهد کردنش زیر و زبر
ای شهنشاهی که اندر قهر بدخواهان خویشهست تقدیرت برابر با قضا و با قدر
ای جهانداری که هستی جان دولت را حیاتوی شهنشاهی‌ که هستی چشم شاهی را بصر
خاک و باد و آتش و آب است طبع روزگاربشنو آن تفصیل و در تفصیل این معنی نگر
خاک بر دشمن فشان و خرمنش بر باد دهآتش نصرت فروز و آب بدخواهان ببر
گه به شمشیر کبودت خاک هامون نعل ‌گیرگه به نعل مرکبانت تارک‌ گردون سپر
مال و کام و شادی و نوش از تو دارد هر کسیمال بخش و کام‌ ران و شاد باش و نوش خور