گنج

شمارهٔ ۱۵۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۶۸ بیت
چو آفتاب و مَه است آن نگار سیمین‌برگر آفتاب‌ گل و ماه سنبل آرد بر
نهفته درگل و سنبل شکفته عارض اومه است در زره و آفتاب در چنبر
شکوفه را شکن زلف او شدست حجابستاره را گره زلف او شدست سپر
به زیر هر گرهی توده‌ توده از سنبلبه زیر هر شکنی حلقه‌ حلقه از عنبر
شنیده‌ام به حکایت که مرد مشک‌فروشنهان کند جگر سوخته به مشک اندر
به زلف مشک فروش است دلبرم لیکنز من به جای جگر خواسته است خون جگر
از آن قِبَل همه جایی گهر عزیز بودکه پاکی از لب و دندان او گرفت ‌گهر
وزان سبب همه کس روی در حجر مالندکه سختی از لب سنگین او ربود حجر
من آتشین دلم ای ماهروی مشکین مویتو شکرین لبی ای سر‌و قد سیمین‌بر
مرا همی نفس سرد خیزد از آتشتو را همی سخن تلخ زاید از شَکّر
مرا نگویی تا چون همی پدید آیندچهار چیز مخالف به طبع یکدیگر
دو چیز بس بود از رسمها مرا و تو رامرا ز عشق نشان و تو را ز حسن خبر
دو فخر بس بود ازکارها مرا و توراتو را ز خوبی خویش و مرا ز فخر بشر
مُعین ملک شهنشاه مَجد دولت اوابوا‌لمحاسن‌ خورشیدفعل زهره نظر
سپهر قدرت و بهرام‌ تیغ و تیر قلمزحل ستاره و مه رای و مشتری اختر
بزرگواری کاندر کفش قلم گوییقضا مصور گشته است در میان قدر
اگر به چشم خرد بنگرد به عالم جانخدای باز دهد جان رفته را به صور
درخت طوبی دنیا به آرزو جویدکه تا ز بهر دعاگوی او شود منبر
اگر کسی بنویسد برای او جزویستارگا‌نش قلم باید و فلک دفتر
به دستش اندر تیغ و به خشمش اندر عفونگاه کردم و دیدم به چشم عقل و فَکَر
یکی چنانکه اجل در امل بود مدغمیکی چنانکه اَمَل در اَجَل بود مضمر
ایا بزرگ جوادی‌ که خلق عالم راز جاه توست پناه و ز فر توست مفر
توانگرست و مظفرکسی‌که مهر تو جستکه مهر تو ست طلسم توانگری و ظفر
مگر زمین فلک است و تویی برو خورشیدمگر جهان عرض است و تویی بر آن جوهر
مگر که پیرهن یوسف است همت توکز او زمانه چو یعقوب یافته است بصر
چو از مخالف تو کودکی بپیوندداگر نه دختر باشد تبه کند مادر
مخالف تو ز شوم اختری همی‌گویدچرا نه مادر من بود مادر دختر
تویی‌ که هست فلک پست و همت تو بلندتویی ‌که هست زُحَل‌ زیر و دولت تو زبر
تویی‌ که با تو ثریا است در قیاس ثریتویی ‌که پیش تو دریا است در شمار شمر
ز بهر پیکر توست آفتاب آینه‌گونز بهر مرکب تو نعل پیکر است قمر
ز آب دست تو مانند کوثرست لگناگر ز رحمت صِرف است آب درکوثر
روا بود که تو پیغمبری شوی مُرسَلاگر سعادت پیغمبران بود به هنر
ز روی عقل و تفکر بسی تفاوت نیستز معجزات تو تا معجزات پیغمبر
اگر ز جود تو یابند کوه و دشت نسیموگر ز دست تو یابند خاک و سنگ مطر
به جای لاله زبرجد برآید از سرکوهبه جای برگ زمرد برون دمد ز شجر
مرا همی عجب آید ز کلک‌ فرخ توکه تیر غالیه بارست و مار غالیه‌گر
پرندْ چهره و سیمینْ حصار و مشکینْ فرقشهاب‌ رنگ و سنان‌ شکل و خیزران‌ پیکر
روان ندارد و او را تحرک است و سکونزبان ندارد و او را حکایت است و سمر
به سان مرغی زرین و پرّ او سیمینز سر خویش به تارک همی نگارد پر
چو شد شناخته سرش رسد به هر منزلچو شد نگاشته پرّش رسد به هرکشور
اگر ندارد عقل و سخن نداند گفتبه نزد اهل خرد چون بود سخن‌گستر
اگر ز فکرت و راز ضمیر آگه نیستضمیر و فکرت تو چون‌کند همی از بر
همیشه بسته میان است و آسمان ‌گوییز بهر خدمت تو بست بر میاتش‌کمر
خدایگانا هستم رهی و بندهٔ توکه بنده دار خداوندی و رهی پرور
چگونه بودم دور از تو اندرین مدتچگونه بود مرا بی‌تو امتحان سفر
دراز و تیره رهی بود بی‌تو در پیشمدرشت و ناخوش و آشوبناک و پهناور
یکی بیابان دیدم ز آدمی خالیبه هول همچو قیامت به سهم همچو سقر
فراز او همه‌گرد و نشیب او همه دودنبات او چو شرنگ و نسیم او چو شرر
چو قوم عاد نکرده گناه بود مراسموم و صاعقه چون قوم عاد و چون صرصر
ز بیم دیو چنان بودم اندر آن مأویکه عاصیان ز نهیب‌گناه در محشر
همی ‌گذشت به من بر خیال صورت دیوبر آن صفت که به‌معروف بگذرد مُنکَر
به جای هر نفس سرد کاین دلم بزدیزمانه در دل مسکین من زدی آذر
چنان شرار زدی در دل من آتش غمکه تل ریگ شدی توده‌های خاکستر
شب دراز من اندیشناک در غم آنکمگر خدای شبم را نیافریده سحر
دو دست جوزا سست و دو پای پروین لنگدو چشم کیوان کور و دو گوش گردون کر
ستارگان درخشان بر آسمان گفتیکه در زَبَرجَد و مینا مُرّصع است دُرَر
بَناتِ نَعش و ثریا چنان نمود مراکه شاخ نسترن اندر میان سیسنبر
گمان من همه آن بود و فکر من همه آنک‌نهم بزودی بر جایگاه پای تو سر
در سرای تو پیوسته سجده‌گاه من استگه سجود نهم سر بر آستانهٔ در
به سان خضر رسیدم کنون به‌ آب حیاتاگرچه رنج کشیدم به سان اسکندر
تو آفتابی و نیلوفرست خاطر منبه آفتاب برآید زآب نیلوفر
شناسی از دل من کآفرین و خدمت توچو جان عزیز شناسم چو دیده اندر خور
برون نیاید جز مِدحَت تو از رگِ مناگر کسی به رگِ من فرو برد نَشتَر
به شعر نیک همی شُکر نعمت تو کنماگرچه نعمت باقی است شکر باقی تر
همیشه تا که نفیر و نفر بود به جهانگهی ز نعمت خیر و گهی زمحنت شر
به حاسد تو ز محنت رسیده باد نفیربه مادح تو ز نعمت رسیده باد نفر
کجا بود قدم تو سپهر باد بساطکجا بود علم تو سپهر باد حشر
جهان متابع رای تو و زمانه مطیعقضا غلام و قدر بنده و فلک چاکر