گنج

شمارهٔ ۱۵۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۴۱ بیت
تا ز یاقوت و زبرجد گیتی است و سیم و زرباغ‌ گویی زرگرست و کوه گویی سیمگر
کوه گویی سر همی پنهان‌ کند در زیر سیمباغ‌ گویی تن همی پنهان‌ کند در زیر زر
باغ را چون بنگری‌ گویی که زرین است تنکوه را چون بنگری‌ گویی‌ که سیمین است سر
از بخار آب ابر تیره بینی بر هواوز سرشک ابر آب بسته بینی بر شَمَر
ابر گویی بر هوا گشته است چون مشکین زرهآب گویی در شمر گشته‌است چون سیمین‌سپر
تا که ابر بوستان گردد همی بی‌رنگ و بارهر شجر گردد همی در گلستان بی‌برگ و بر
دل چه تابم‌ گر همی فاسد شود رنگ چمنغم چه دارم‌ گر همی‌ کاسِد شود بوی شجر
کز سمن خوشرنگ‌تر رخسار آن زیبا صنموز شجر خوشبوی‌تر زلفین آن شیرین پسر
دلبری‌ کز آب رویش آب دارم در دو چشملعبتی‌ کز تاب رویش تاب دارم در جگر
گه ‌کمان مالد ز خشم من به‌کافوری قلمگه شکر بارد ز مهر من به مروارید تر
از کمان مالیدنش من چون به‌تاب اندر کمانوز شکر باریدنش من چون به آب اندر شکر
تا ندیدم زلف او را من ندانستم که هستبار تَبَّت حلقه حلقه بر جهاز شوشتر
چون بپیچد صد هزاران عقل باشد مه‌پرستچون بتابد صدهزاران حلقه باشد گل سپر
ماه پیش او کمر بندد به خدمت همچنانکبیش تخت نصرت‌الدین مشتری بندد کمر
آفتاب روزگار و فخر ملک شهریارمیرابوالفتح مظفر آیت فتح و ظفر
آن خداوندی که از بختش همی نازد قضاوآن هنرمندی که از قَد‌رش همی نازد قَدَر
آسمان پست است پنداری و بخت او بلندمشتری زیرست پنداری و قدر او زبر
وقت مجلس نام او از شعر بِد‌رخشد چنانک‌زهرهٔ زهرا درخشد ز‌آسمان وقت سحر
اندر آن وقتی که ایزد بوالبشر را آفریدنامد اندر آفرینش زآن مبارک‌تر بشر
نصرت‌الدین ‌است و فخرالملک اندر اصل ‌خویشهم نظام‌الملک دارد هم قوام‌الدین پدر
گر به ذکر اندر پدر را از پسر باشد بقااز پدر باقی بماند کش چو تو باشد پسر
نقطهٔ پرگار جودست از کریمی و سخانکتهٔ الفاظ عقل است از بزرگی و هنر
روز را ماند کزو هر حضرتی دارد نشانچرخ را ماند کزو هر بقعتی دارد اثر
طبع او بحرست بحری جاودان با فوج موجدست او ابرست ابری جاودان زرین مطر
گر به هامون بر خیال حلم او یابد گذارور به‌ گردون بر نسیم جود او یابد گذر
شکر او گویند بر هامون عناصر یک‌به‌یکمهر او جویند بر گردون کواکب سر به سر
ای یقین در قدرت گردون به نزد تو گمانوی عیان در رفعت‌ کیوان به نزد تو خبر
علم و دینی وز تو هرکس عالم‌ است و دین‌شناسعقل و جانی وز تو هرکس عاقل است و جانور
سقف ایوان را عمادی برج فرمان را نجومدَ‌رج د‌انش را نگاری، دُرج بخشش را گهر
باغ حشمت را نهالی‌، گنج دانش را کلیدجسم دولت را حیاتی چشم ملت را بصر
من رهی در دانش و اقبال گشتم بی‌نظیرتا به چشم همت و احسان به من‌ کردی نظر
شعر من‌ گشته است در بحر سخن همچون صدفنکته و معنی دُرَفشان از صدف همچون گهر
گرچه در تقصیر کردن عذرها دارم بسیبهتر از تخفیف نشناسم همی عذر دگر
آمدستم تا به حکم بندگی و دوستیگیرم از روی تو فال و گیرم از رای تو فر
دیده بر پایت نهم چونانکه ترسا بر صلیببوسه بر دستت دهم چونانکه حاجی بر حجر
اندرین معنی مرا با تو زبان و دل یکی استجون زبان و دل یکی دارم سخن شد مختصر
تاکه اندر خیر و نعمت جانور را هست نفعتا که اندر شر و محنت آدمی را هست ضر
نیکخواهت باد در نعمت همیشه جفت خیربدسگالت باد در محنت همیشه جفت شر
تا همی هر جانور روی زمین را ‌بسپردزیر بای دولت اندر گردن گردون سپر
مهرگان بگذار و بگذر تا ببینی در جهانصد هزاران مهرگان و نوبهار نامور
حال و کام و شادی و نوش از تو دارد هرکسیما‌ل بخش و شاد زی و نام‌ جوی و نوش خور