شمارهٔ ۱۵۷
همیشه پرشکن است آن دو زلف حلقه پذیرشکنشکن چو زره حلقهحلقه چون زنجیر
رسد ز حلقه بدو هر زمان هزار نفروز آن نفر چو دل من هزار تن بهنفیر
ز تیرگیش همی روشنی دهد بیرونبود هر آینه از شب دمیدن شبگیر
چنانکه شیر بود پرورندهٔ اطفالشکنج و حلقهٔ او هست پرورندهٔ سیر
ز مشک بر مه روشن همیکشد پرگارز قیر بر گل و سوسن همیکند تصویر
به مشک ماند اگر گل نگار باشد مشکبه قیر ماند اگر مه پرست باشد قیر
عبیر و غالیه گر رنگ و بوی آن دارندبه عشق در انظرا من زغالیه است و عبیر
به فعل و شکل به دام و کمند ماند راستکمند جادو بندست و دام عاشق گیر
دلی که بسته و غمگین شده است در گرهشگشاده گردد و خیره شود به مدح امیر
جمال آل حسن فخر گوهر اسحاقکه هست بر فلک دولت آفتاب منبر
بزرگوار جهان مَخلَصِ خلیفهٔ حقبشیر هر بشر و فخر دودمان وزیر
مظفر آن که کَفَش رایت کفایت راهمی درستکند پیش کافیان تفسیر
هر آن چه هست مقدر ز حسن مخلوقاتیقین بدان که همه دون اوست جز تقدیر
دل منور او هست عقل را عنصرید مؤید او هست جود را اکسیر
امکبر اندا بر نام او تخلص و مدحکه مدح همچو نمازست و نام او تکبیر
به آفرین خدای آن که بود در شب و روزمحرری که کند آفرین او تحریر
کسی که بر تن و بر جان او سگالد غدرز غدر دهر شود چشمهای او چو غدیر
اگر چه قدرت حق بیشتر ز قدرت جمبه وقت قدرت تدبیر هست آصف پیر
اگرچه در همه چیزی مؤثرست فلکبلند همت او در فلک کند تاثیر
ز بهر مصلحت ملک باشدش فکرتز بهر منفعت خلق باشدش تدبیر
همه لطافت نور از اثیر بگریزداگر رسد اثر خشم او به چرخ اثیر
به روز بزم قدم درکف موافق اوشعاع نور دهد همچو آفتاب منیر
به روز رزم زره بر تن مخالف اوز هم گسسته شود همچو تارهای حریر
ایا همیشه دل پاک تو به فخر مشارویا همیشه کف راد تو به خیر مشیر
ز کارهای پسندیده کار توست سرورز جایهای گرانمایه جای توست سریر
فقیر بود جهان بیتو ازکفایت و فخرتو آمدیّ و غنی شد به تو جهانِ فقیر
زمانه شیفتهٔ دل بود و تیرهٔ چشم کنونبه تن گرفت قرار و به چشم گشت قریر
ز دست و طبع تو گیتی همه شکفته شودبه طبع باد صبایی به دست ابر مطیر
نظیر گفت نیارم تو را به هیچ صفتاز آن قِبَل که خدایت نیافرید نظیر
دل و ضمیر تو ماند همی به لؤلؤ ترمیان لؤلؤ لالا توراست بحر غزیر
زریر و خون به رخ و چشم دشمن تو درستمگر زمانه بر او وقف کرد خون و زریر
زحل به تیر نحوست مخالفان تو راهمی خَلَد جگر آری خَلَنده باشد تیر
ز رنج و سختی چون زیر و زار ناله شدستتن عدؤت بلی زار ناله باشد و زیر
قضای خالق عرش است وعدهٔ تو مگرکه هر دو را نبود نیم دم زدن تأخیر
مگر مدیح تو شد چشم عقل را قوتکه چشم عقل بود بیمدایح تو ضریر
مگر لقای تو اصل بصیرت است و بصرکه چشمهای سر و تن بدو شدست بصیر
به نامهای چو نویسد دبیر نام تو رادهانِ دهر دهد بوسه بر دهان دبیر
اگر خیال تو بیند بداختر اندر خوابمُعَبِرّش همه نیکاختری کند تعبیر
وگر دهی تو اسیر زمانه را قوتشود زمانه به دست اسیر خویش اسیر
چو حال بندگی من تو را خداوندامُقرّرست مرا نیست طاقت تقریر
جوان و پیر سزد آفرینگر تو چو منبه سال و ماه جوان و به فضل و دانش پیر
مهذّب است به تو حکمتم زهی تهذیبموّقرست به تو نعمتم زهی توقیر
به جای هر نفسی گر ستایشی کنمتبه جان تو که شناسم ز خویشتن تقصیر
وگر کنم به همه عمر شکر نعمت توبه نعمت تو که از خویشتن خورم تشویر
همیشه تا که به خیر و به شر میان بشرهمی رسول و بشیر آید از صغیر و کبیر
زمانه باد به شر مخالف تو رسولستاره باد به خیر موافق تو بشیر
تو خوش نشسته و پیش تو ایستاده به پایبتان نوش لب دوست جوی دشمن گیر
بلند قامت ایشان چو سرو در کِشمَربدیع صورت ایشان جو نقش در کشمیر
تو جفت طاعت و گردون تو را همیشه مطیعتو یار نصرت و یزدان تورا همیسه نصیر