شمارهٔ ۱۶۱
به فرخی و خوشی بر خدایگان بشرخجسته باد چنین عید و صدهزار دگر
جلال دولت و دولت بدو فزوده شرفجمال ملت و ملت بدو نموده هنر
شهی که بر همه روی زمین همی تابدز ماه رایت او آفتاب فتح و ظفر
نبود تا که جهان است و هم نخواهد بودخدایگانی بر خلق از او مبارکتر
همی دهد قلم و تیغ او به بزم و به رزمنشان نعمت فردوس و هیبت محشر
به رزمگاه چو مریخوار گیرد زوربه بزمگاه چو خورشیدوار گیرد فر
زمین معصفر گردد ز بسکه راند خونهوا مُزَعْفر گردد ز بسکه بخشد زر
حسام شاه چو نیلوفر است و چهرهٔ خصمچو شَنْبلید شدست از نهیب نیلوفر
سرش ز چنبر فرمان شاه بیرون استقدش ز هیبت شاهی است چفته چون چنبر
اگر تنش به مثل سربه سر همه جگر استسرشکوار ببارد ز دیده خون جگر
وگر همی نشناسد که وهم شاه جهانمؤثرست در آفاق چون قضا و قدر
همی به کوه و کمر نازد و نه آگاه استکه وهم شاه فرود آردش ز کوه و کمر
خدایگانا آن کس که نعمتش دادیبه شرط خدمت یک چند بسته بود کمر
چو شد مخالف و بر نعمت تو شکر نکردبه نعمت تو که بدبخت گشت و شومْ اختر
شکسته کرد و پراکنده یک سیاست توسپاه او را چون قوم عاد را صَرصَر
ز فعل خویش بنازد همی و در مثل استکسی که بد کند از بد هم او برد کیفر
مباد آن که خلاف تو دارد اندر دلکه سوخته کندش خشم تو دل اندر بر
مخالفانی کاندر حصار خصم تواندخلاف و کینتوزیشان ببرد سمع و بصر
ز ترس خشم تو گشته است چشم ایشان کورز بیم کوس تو گشته است گوش ایشان کر
بر آن حصار که ایشان مقام ساختهاندز آب و خاک ندارند هیچگونه خبر
مگرکه صاعقه بارید چرخ بر سرشانکه آب ایشان خون گشت و خاک خاکستر
شدست خنجر برنده عقلشان در دلشدست آتش سوزنده مغزشان در سر
چو حال ایشان در زیستن بر این جمله استچنان شناس که گشت آن حصار زیر و زبر
شهنشها ،ملکا، همچو آفتاب فلکبه شرق و غرب تو را هست سال و ماه سفر
جهان شدست منور ز فر طلعت توز آفتاب منور شود جهان یکسر
به وقت راه سپردن همی وفا نکندبه سیر مرکب تو بر سپهر سیر قمر
حکایت و سَمَر امروز جمله باطل گشتکه رسمهای تو بیش از حکایت است و سمر
اگر قیاس کنم من ز دجله تا جیحونز لشکر تو همی نگسلد نفر ز نفر
خدایگان چو تو باید همی که روز نبردز دجله تا لب جیحون کشد صف لشکر
همیشه تا که همی بشکفد ز باد صبابه باغ در سمن تازه و بنفشهٔ تر
یکی چو عارض خوبان سپید و روشن و پاکیکی چو زلف بتان برشکسته یک به دگر
شکفته باد ز عدل تو باغ شاهی و ملکچو بوستان ز نسیم بهار و قَطْرِ مَطَر
تو را زمانه غلام و ملوک خدمتکارتو را ستاره مطیع و سپهر فرمانبر
خجسته عید تو و پیش تو عدو قربانشب تو از شب و روزت ز روز خرمتر