شمارهٔ ۱۵۴
بهگوش بر منه ای ترک زلف تافته سرمکن دلم ز دو زلفین خویش تافته تر
که من شوم به سرکوی عشق تافته دلچو بر نهی به سرگوش زلف تافته سر
دو زلف تو چوکند زرد و سرخروی مراکند ز غمزه کبود آن دو چشم جادوگر
گهی دو سنبلت از لاله شنبلید کندچو بر نهی به سرگوش زلف تافته بر
دو قفل داری بر درج لؤلؤ از یاقوتبه گرد لاله دو زنجیر داری از عنبر
همیشه بر دل سنگین خویش رحمت رابدان دو قفل و دو زنجیر بسته داری در
اگر حقیقت دانی که هرگز از زر و سیمنه نال آرد بار و نه سرو دارد بر
مرا ز بهر چه گویند نال زرّین رختو را ز بهر جه خوانند سرو سیمینبر
ز عشق آن لب چون انگبین و شَکَّر توستکه من چو موم گدازانم و چو نی لاغر
نه ممکن است که چون من کسی ز آدمیانچو موم و نی شود از عشق انگبین و شَکَر
دلم چو دید که خون جگر همی بارمدر انتظار تو هر شب ز شام تا به سحر
به زینهار دو زلف تو شد وگر نشدیز دیدگانش ببارید می چو خون جگر
اگر تو باز فرستی دل گریخته رابه جان تو که ز جان دارمش گرامیتر
ز بهر آنکه به تعلیم او توانم گفتمدیح صدر وزیران وزیرِ نیکاختر
نظام دین هدی فخر ملک شاه جهانکه افتخار تبارست و اختیار بشر
غیاث دولت ابوالفتح اصلِ نصرت و فتحمظفر آنکه بدو روشن است چشم ظفر
وزیر زاده وزیری که قیمت افزودستگهر بدو چو زر سرخ یا چو عِقد گهر
نبود تا که جهان است و هم نخواهد بودچنو و چون پدر او یکی وزیر دگر
سه چیز از او گه توقیع یافتند سه چیزدواتْ حشمت و کاغذْ جمال و کِلکْ خطر
همی ز کاغذ و کلک و دوات او یابندنشان حلهٔ فردوس و طوبی و کوثر
عقاب بخت بلندش همی چنان بپردکه اندر آن نرسد وهم اگر برآرد پر
مگرکه بهره رسید آب و خاک را زکفشکه آب مسکن دُرّ گشت و خاک معدن زر
همی قضا و قدر آن کند که او خواهدمگر شدند به فرمان او قضا و قدر
تو از ستاره شمر وصف چرخ چون شنویز من شنو مشنو وصفش از ستاره شمر
سپهر کیست کمر بسته پیش دولت اوکز آفتاب سپر سازد از مجره کمر
اگرچه در کُتب از قول راویانِ حدیثز جودِ جعفرِ برمک روایت است و سَمَر
قیاس جعفر با او مکن که درگه جودبه بحر ماند و جوی است در لغت جعفر
ز فرّ دولت او شهریار گیتی راهمی رسد به دو پیکر درفش مهپیکر
پس از گذشتن البارسلان همی گفتندمعزّ دین پسر است و نظام مُلک پدر
اگر معزّ و نظام از جهان گسسته شدندمظفرست پدر بوالمظفرست پسر
ز فرّ خواجه مظفر ظفر همی تابدبرابر علم رکن دین پیغمبر
منجمان جهان حکم کردهاند که اوهمه جهان بگشاید چنانکه اسکندر
همی کند اثر و زیرکان چنین گویندکه بودنی همه بتوان شناختن به اثر
ایا شکوفهٔ دولت به بوستان خردایا ستارهٔ حشمت بر آسمان هنر
به اتفاق خرد قدر تو شود معلومچنانکه قدرت ایزد به اختلاف صور
غلو کنند همی در تو شیعه و سنیکه دادت ایزد علم علی و عدل عمر
زگردش سُم شبدیز توست شرم سپهرز تابش مه منجوق توست رشک قمر
اگر سرشک سخای تو بر شجر باردرسد بهکنگرهٔ عرش شاخهای شجر
کجا ثنا و لقای تو نیست مردم رانه فایده است ز سمع و نه منفعت ز بصر
کشیده رمح تو مانندکلک توست به شکلاگر چه کلک تو از فتح توست کوتهتر
یکی است ماری کاو را ز آتش است زبانیکی است ابری کاو را ز گوهرست مطر
هلاک مبتدعان مدغم اندر آن آتشنجات مُمتَحنان مضمر اندرین گوهر
چه آتش استکه در وی هلاک شد مدغمچه گوهر است که در وی نجات شد مضمر
مخالفان تو سیمرغ را همی مانندکه نیست هستی ایشان درست جز به خبر
کسی مباد که بیرون نهد ز خط تو پایکه بیخطر شود و جان دهد به دست خطر
خدایگانا کاری که در خراسان رفتجهان و خلق جهان را عجایب است و عِبَر
زشرح آن همهگویندگان فرو مانندکه درگذشته ز حدّست و برگذشته زمَرّ
ز بیم کشتن و تاراج عالمی بودندنهاده دست به سر بر چهار سال و به بر
سپهکشی شده انصاف و عدل را منکرز غارت و ستم آورده عادتی مُنکَر
زکارنامهٔ او بود در ولایت شورز بارنامهٔ او بود در خراسان شر
قضا بیامد و آنکارنامه کرد هَباقدر بیامد و آن بارنامه کرد هَدَر
بدید زیر و زبر تخت و بخت و رایت خویشهمان که کرد خراسان به قهر زیر و زبر
ز دیده آب گشاد از اجل سپر بفکندهمان که بر سر آب از هوس فکند سپر
اگر نبود مدارا و صلح پیشهٔ اونهفته شد ز مدار سپهر زیر مدر
بسی طلسم و حذر گرد خویش ساخته بودشکستهگشت به دست قضا طلسم و حذر
ستم چو آتش افروخته است و هست او راهلاک سود ستمکار در دخان و شرر
رسید نعمت و شادی و امن و راحت و نفعگذشت محنت وتیمار و خوف ورنج وضرر
عنایت تو دلیل سعادت فلک استیکیبه چشم عنایت به سوی خلق نگر
فلک به چشم عنایت کند به خلق نگاهچو تو به چشم عنایت کنی به خلق نظر
تو جوهری و صلاح جهانیان عَرَض استعَرَض چگونه بُوَد پایدار بی جوهر؟
از آن زمین که بر او لشکری بود انبوهنفر گسسته شود چون گسسته شد لشکر
دعای خلق نشابور لشکری است تو راکه نگسلدش همی ساعتی نفر ز نفر
یکی منم که دعاهای تو عشیرت منچو قل هوالله والحمد کردهاند ازبر
به نعمت تو که در غیبت تو داشتهاملب ازفراق تو خشک و زبان به شکر تو تر
به مجلس تو ز تقصیر خویش ترسانمچو عاصیان ز نهیبگناه در محشر
مرا بپرور و عذری که گفتهام بپذیرکه صدر عذر پذیری تو و رهی پرور
خدایگان وزیران تویی به حشمت و جاهامام بار خدایان تویی به دولت و فرّ
ز نایبات مرا جاه تو بس است پناهز حادثات مرا فرّ تو بس است مَفَرّ
تورا به فر خدای و خدایگان جهانخجسته باد حضر فر خجسته باد سفر
همیشه تا که بود رفتن جهاندارانگه از حضر به سفر گاهی از سفر بحضر
همیشه بوسهگه خسروان رکاب تو بادچنانکه بوسهگه حاجیان مقام و حجر
رسیده باد همیشه خصوصگاه فتوحز مجلس تو به گردون نوای خنیاگر
جهان مسخر حکم تو و زمانه مطیعقضا غلام و قدر بنده و فلک چاکر