گنج

شمارهٔ ۱۵۵

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ر۵۹ بیت
جهان خواهد شد از خوبی چنان تا هفته دیگرکه‌گویی جنه‌الفردوس را بگشاد رضوان در
جوانی از پس پیری کنون خواهد شدن ممکنکه باغ پیر تا ده روز خواهد شد جوان از سر
ز کاشانه به‌ راغ آیند و بنمایند خوبان رخز بیغوله به‌باغ‌آیند و بگشایند مرغان پر
سرشک ابر دیبا باف بافد بر زمین دیبانسیم باد عنبر سوز سوزد در هوا عنبر
بگرید ابر هر ساعت به‌سان دیدهٔ عاشقبخندد هر زمانی باغ همچون چهرهٔ دلبر
چنان کزکوههٔ پیلان بغُرّد کوس در هیجاز ابر تیره هر ساعت خروشی برکشد تندر
نماید خویشتن قوس قزح چون چنبری رنگینکه باشد در زمین پنهان یکی نیمه از آن چنبر
چو پوشیده ز پیراهن‌که هر یک را بود پیدابه‌تن جامه یکی اخضر یکی احمر یکی اصفر
به دست باغبانان از بنفشه دسته‌ها باشدچو چینی قُرطه‌ای کان قُرطه دارد رنگ نیلوفر
چنان‌کز بازوی نازک به دندان گوشت برگیریشود چون نیل و از دندان بدو ماند اثر اندر
ز بهر دیدن گلزار عبهر دیده بگشایدسرشک ابر نوروزی چکد در دیدهٔ عبهر
چو از مینا یکی ساعد ز سیم پاکش انگشتانبه‌کف بر ساغر زرین و مروارید در ساغر
کنون هر ساعتی در باغ قومی عاشقان بینیزَبَرجدشان به زیر پای و مرواریدشان از بر
یکی با ناله و زاری ز هجر ماه سنگین دلیکی با نعره و شادی ز وصلِ سروِ سیمین‌بر
به‌ کوه از لاله کبکان را شود شنگرف‌گون بالینبه دشت از سبزه‌گوران را شود زنگارگون بستر
هوا هر شب‌گلاب آرد زند بر روی آذرگونصبا هر شب عبیر آرد زند در زلف مشکین‌ پر
بیفزاید بهار نو به‌گوناگون نگار نونظام مجلس بزم و نظام دین پیغمبر
قوام شرع فخرالملک فرزند قوام‌الدینمظفر کز ظفر دارد مزاج و صورت و جوهر
خداوندی کز او اسلاف را فخرست تا آدمهنرمندی کز او اعقاب را جاه است تا محشر
هزاران صورت جان است در اوصاف او مدغمهزاران عالم پیرست در اخلاق او مضمر
بسوزد آذر اندر آب اگر خشمش ‌کند نیرووگر عفوش‌کند نیرو ببندد آب در آذر
فلک دریا نه بس باشد کجا رایش بود کشتیزمین‌کشتی نه بس باشد کجا حلمش بود لنگر
ایا راضی ز تو در خُلد جان خواجهٔ ماضینژاد او سر ملک است و آن سر را تویی افسر
اگر گوهر بود پیرایهٔ هر شخص ‌در گیتیتو آن شخصی که هست اخلاق تو پیرایهٔ‌ گوهر
خداوندِ بزرگانی و مخدومِ خداوندانچه اندر دولت سلطان چه در ملک ملک سنجر
چهل سال است تا صدر بزرگی و جلالت رافزودست از مبارک شخص تو جاه و جلال و فر
ستودندت خردمندان به لطف صورت و سیرتگزیدندت خداوندان به حسن مخبر و منظر
امیری کردی و بودی بدان کار اندرون زیباوزیری کردی و بودی بدان شغل اندرون درخور
به روز بزم در مجلس نبودت هیچکس همتابه روز رزم درموکب نبودت هیچکس همبر
گه از مشرق سوی مغرب نوشتی طُغری و نامهگه از مغرب سوی مشرق‌ کشیدی رایت و لشکر
گه از بیم غلامانت تبه شد خانه بر خاقانکه از سهم سوارانت سیه شد قصر بر قیصر
جوان و پیر بوسیدند توقیعت به هر بقعهبزرگ و خرد پوشیدند تشریفت به‌هر کشور
ثناگفتند عدلت را امامان بر سر کرسیدعا کردند عمرت را خطیبان از سر منبر
ز تاریخ آن نپندارم ‌که باشد در جهان ‌کس رافزون زین قوت و قدرت فزون زین حشمت و مفخر
کنون کاشفته شد گیتی گزیدی عزلت و عطلتکه عُطْلَت به ز قال و قیل و عزلت به ز شور و شر
سلامت به به‌هر حالی چو غَدّاری کند گردونفراغت به ز هر کاری چو مکاری‌ کند اختر
فلک بازیگری طرفه است و بازیها بگرداندکه داند کرد بازیها که خواهد کرد بازیگر
جهان مانند بیماری است کز بحران برون آیدعلاجش‌ کن به اندیشه مگر لختی شود بهتر
دوگیتی آفرید ایزد یکی دنیا یکی عقبیبه ‌رحمت وعده ‌کرد آنجا به ‌زحمت وعده‌ کرد ایدر
ز بهر زحمت دنیا به طاعت تن همی رنجانز بهر لذت عقبی به عشرت جان همی پرور
گهی در باغها بخرام و خوبان را تماشاکنگهی در راغها بنشین و با آزادگان می خور
یکی‌ کاخ همایون را برآوردی به‌ پیروزیهمه جشن همایون کن بدین کاخ همایون در
ندیدم در همه‌گیتی ازین فرخنده‌ترکاخیکه هم عیوق را تخت‌ است و هم ‌خورشید را منظر
مغرّق بینم اندر زر سراسر سقف و دیوارشز بهر تو مگر یزدان جهانی آفرید از زر
همی پیدا ز اشکالش جمال قصر نوشروانهمی‌گیرند ز امثالش مثال سد اسکندر
ز بس تمثال رنگارنگ و بس تصویرگوناگونازمین ارتنگ مانی شد، سرایت خانهٔ آزر
کشیدستند بر سقفش توگویی جامهٔ دیبافکندستند در صحنش تو گویی تختهٔ مرمر
بهاری را همی ماند ریاحینش همه صورتبهشتی را همی ماند درختانش همه پیکر
بهشت است این علی التحقیق و حوران اند پیکرهاتو رضوانی و جام می به‌ دست از چشمهٔ کوثر
خداوندا، اگر کردم بسی تقصیر در خدمتبگویم عذر آن تقصیر اگر داری مرا باور
نکو عهد و نکو محضر مرا بسیار خواندستیبه تقصیری که کردستم مخوان بدعهد و بدمحضر
معاذالله که بدعهدی کند دیرینه مداحیکه ‌دارد چون تو ممدوحی سخندان و سخن‌گستر
به ‌تقصیر اندرون هر چند دارم زلت بی‌حدزبان بگشای و دل خوش کن که دارم خدمتی بی‌مر
شفیع‌ من معین‌الملک و شعر است اندرین مجلسنپندارم ‌که با این دو، شفیعی بایدم دیگر
همیشه تاکه از دریا برآید لؤلؤ لالاهمیشه تا که از گردون بتابد کوکب و اختر
چو دریا باد بر لولو ز مدحت خامه و خاطرچو گردون باد پر کوکب ز نامت نامه و دفتر
خرد جان تو را مونس طرب بزم تو را عاشقفلک بخت تو را بنده ملک تخت تو را چاکر
رسیده هر زمان سعدی زگردون سوی ایوانتوز ایوانت سوی گردون شده آواز خنیاگر
همه عمر تو در نیکی همه روز تو در شادیدلیلت دولت عالی مُعینت ایزد داور