شمارهٔ ۱۵۳
مانَد به صنوبر قدِ آن تُرکِ سَمَن برگر سوسن آزاد بود بار صنوبر
آن سوسن آزاد پر از حلقهٔ زنجیرو آن حلقهٔ زنجیر پر از تودهٔ عنبر
گر هست رخش پاکتر از نقرهٔ صافیور هست رخش سرختر از لالهٔ احمر
آن نقرهٔ صافی که نهفته است به سنبلوان لالهٔ احمر که سرشته است به شکّر
یک روز گذرکرد بر او حور بهشتییک بار بر او کرد نظر ماه منور
از صورت او حور شد آراسته صورتوز پیکر او ماه شد افراخته پیکر
بودند به صورتگری و بتگری استادهم مانی صورتگر و هم آزر بتگر
لیکن ننگاریده چون او خامهٔ مانیلیکن نتراشیده چون او رندهٔ آزر
تا از بر گلبرگ سمن برگ فکنده استچون حلقهٔ چنبر خم آن زلف مُعَنبَر
بازیگری آموزد هر روز دل منباشد که جهد بیرون از حلقهٔ چنبر
ای زلف دلاویز تو حلقه شده بر ماهمن در غم آن حلقه چو حلقه شده بر در
در دیدهٔ من رشتهٔ گوهر بگسسته استتا دیدهام اندر دهنت رشتهٔ گوهر
گه کام من از فکرت موی تو شود خشکگه چشم من از حسرت روی تو شود تر
خسته چه کنم جان به جفای چو تو جانانبسته چه کنم جان به هوای چو تو دلبر
تا فاخته مهری تو و طاووس کرشمهعشق تو چو باز است و دل من چو کبوتر
بیچاره کبوتر که در او چنگ زند بازهم سوده شود بالش و هم خسته شود پر
ای عاشق آشفته حذر کن ز ره عشقکز گنج شدی درویش از رنج توانگر
عسقی که تورا رنج دهد بر چه بکارستشو خدمت آن کن که تو را گنج دهد بر
نصر دول و زین ملل میر خراساناصل ظفر و فتحْ ابوالفتحِ مظفر
آن بار خدایی که ز تعظیم و جلالتبا فرق زحل پایهٔ او هست برابر
اندر ملکوت ازل از حشمت نامشخورشد شده خاطب و گردون شده منبر
ایام نمودست ز بهروزی او فخراعلام فزودست ز پیروزی او فر
بر رزمگهش رشک برد روضهٔ رضوانوز بارگهش فخرکند گنبد اخضر
تیزست بدو دولت سلطان معظمتازه است بدو ملت مختار پیمبر
در صنع چه جودش چه نم قطرهٔ باراندر خشم چه فعلش چه تف شعلهٔ آذر
در وهم ندارد مدد نعمت او حدوز نطق ندارد عدد منت او مر
هرگز نرسد خاطر شاعر به کمالشهرگز نرسد دست منجم سوی اختر
ممکن نشود در سخن اندازهٔ مدحشممکن نشود زاویه بر شکل مدور
ای مهر سعادت شده در مهر تو مُدغَمای کار نحوست شده در کین تو مُضمَر
عالی به تو نام پدران تا گه آدمباقی به تو جاه پسران تا گه محشر
شاکر ز تو شاهنشه و راضی به تو دستورروشن به تو لشکرگه و خرم به تو لشکر
آباد بر آن شاه که دارد چو تو مونسآباد بر آن شهر که دارد چو تو داور
تا کرد قضا صورت ترکیب تو موجودتوفیق مرکب شد و تایید مصور
شد عقل چو شاگرد و ضمبر تو چو استادشد جود چو فرزند و مزاج تو چو مادر
گر پیش دم جود تو سنگ آید و پولادپولاد منقش شود و سنگ معطر
ور پیش تف تیغ تو نیل آید و زنگارزنگار طبرخون شود و نیل مُعَصفَر
گر روی زمین یافتی از دست تو بارانخاکش همه زر بودی و خارش همه عنبر
ور عزم سکندر همه چون عزم تو بودیپنهان نشدی چشمهٔ حیوان ز سکندر
تأیید همیشه تَبعِ بخت تو باشدبخت تو مقدم شد و تایید موخّر
بر گردن و بر تارکِ حوران بهشت استاز نام تو پیرایه و از مدح تو افسر
ای میر جوانبخت که چشم فلک پیریک میر ندیدست و نبیند کس دیگر
سرمه است مرا خاک قدمهای تو در چشمتاجست مرا خاک قدمهای تو بر سر
در حضرت و در غیبت تو ساختهام منجان دفتر مدح تو و دل کاتب دفتر
طبعم چو بهشت است و ثنای تو چو رضوانشکر تو چو طوبی و مدیح تو چو کوثر
جز شُکر تو و شُکر برادرت نگویمتا هست ز اِنعام تو و جود برادر
برآخور من مرکب و در خانهٔ من فرشدر غیبهٔ من جامه و درکیسهٔ من زر
تا باشد از اجرام گهی سعد و گهی نحستا باشد از احکام گهی خیر و گهی شر
بادند هوا جوی تو اجرام یکایکبادند ثناگوی تو اجسام سراسر
پیمان تو را تاجوران گشته متابعفرمان تو را ناموران گشته مسخر
فرختر و خوشرامتر امروز تو از دیوامسال تو از پار همایونتر و خوشتر
رایت سوی مدحتگر و چشمت سوی معشوقگوشت سوی خنیاگر و دستت سوی ساغر