گنج

شمارهٔ ۱۵

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ا۸۵ بیت
بودم میان خلق یکی مرد پارساقلّاش کرد نرگس جمّاش تو مرا
از غمزهٔ تو در دلم افتاد وسوسهبا وسوسه چگونه توان بود پارسا
پرهیز کرده بودم و سوگند خورده نیزکز بهر کام دل نشوم فتنهٔ بلا
از بس که کرد چشم تو نیرنگ و جادوییپرهیز من هَدَر شد و سوگند من هَبا
ای چون هوا لطیف چه داری همی عجبگر هست سوی تو دل و شخص مرا هوی
شخص و دلم ز عشق تو ذرّه است و آتش استباشد هوای ذرّه و آتش سوی هوا
پشتم دو تا نه از پی‌ آن شد که عشق توباری برو نهاد ز اندیشه و عَنا
گم شد دلم ز دست و به خاک اندر اوفتادکردم ز بهر جستن او پشت را دو تا
گر آشناست با سر زلف تو دست منشایدکه هست عشق تو با جانم آشنا
تا عشق تو رها نکند جان من ز دستمن‌ کی‌ کنم ز دست‌ سر زلف تو رها
دادم هر آنچه داشتم اندر بهای توتا بهره‌ور شدم ز تو از مزد و از بها
دُرّ گرانبهایی و دارم تو را عزیزآری عزیز باشد دُرّ گرانبها
تو مُفرَدی ز خلق جهان و نه ممکن استکاندر جهان‌ نگاری‌ همتا بود تو را
گر داشتم رخ از غم هجر تو بر زمیندارم سر از خیال و نشاط تو بر سَما
ور بر مراد خویش دلم پادشا نبودشد پادشا به دولت دستور پادشا
صدری که او امیر مجیر و مؤیدستدر مُلک و دولت مَلِک و دین مصطفا
پروردگار شاه عجم صاحبی که هستهم‌کنیتِ ملکشَه و هم نام‌ِ مرتضا
بی‌آنکه داد مهر نبوت بدو خدایدارد یقین و عصمت و تأیید انبیا
فرخ‌لقاست بر همه خلق و خجسته‌پیچون پی خجسته باشد فرّخ بود لقا
اندر ذُکاء و فِطنَت او خیره شد خردگویی‌که هست فطرتش از فِطنَت و ذُکا
اندر کف مبارک او نی صدف شدستز انسان که چوب درکف موسی شد اژدها
بی‌آرزوی مدحش و بی‌حرص دیدنشاندر زبان و دیده بَکَم باشد و بُکا
آرد به دست نعمت و نعمت دهد ز دستمنت بود ذخیره و نعمت بود جدا
خورشید اگر ز همت او داشتی فلکبودی به شکل خُردتر از کوکب سُها
خالق ز نور خو‌یش سرشته است جوهرشتا عقل او ز روضهٔ حکمت‌ کند چرا
چون و چرا بدو نرسد خلق را از آنکهست او ز نور خالق بی‌چون و بی‌چرا
گر در نَوال حاتم طی بود پیشروور در علوم‌ صاحب ری بود مُقتدا
اکنون هزار حاتم و صاحب زیادت استاز جان و دل به خدمت او کرده التجا
کار ملک چو معجز پیغمبران شدستتا هست کار او چو کرامات اولیا
او هست یار شرع و ملک شهریار شرقدر شرع و شرق هست سزا درخور سزا
ای صاحبی‌ که اهل سخن را به مدح توبازارها روان شد و گفتارها روا
روی و ریاست هرچه به‌ گیتی مروّت استوندر مروّت تو نه روی است و نه ریا
تو بر هنر سواری و در چشم روزگارخاک سُم سمند تو سرمه است و توتیا
رکن شریعتی و صفای هُدی ز توستزین روی ‌درگه تو چو رکن است و چون صفا
هر روز کافتاب سر از کوه بر زندچون طلعت تو بیند گوید که مَرحبا
افزون از آنکه نور بود ماه را ازواو را بود ز طلعت میمون تو ضیا
گویند کوه و چشمه بود در میان بحرآنان که کرده‌اند به بحر اندرون شنا
این ممکن است زانکه تو در بحر طبع خویشهم‌کوه حِلم داری و هم چشمهٔ سخا
گر عرش و فرش بلقیس آورد سوی جَمْفرزند بَر‌خیا به یکی لحظه از سَبا
اکنون همی نثار فرستد روان خویشاز عرش پیش فرش تو فرزند برخیا
نام تو و پدرت حسین بود و هم علیخفته یکی به‌کوفه و دیگر به‌کربلا
آراسته است نامه و دفتر بدین دو نامتا اشتقاق هر دو ز حُسن است و از علا
هر صورتی‌ کز آتش و بادست و آب و خاکاو را پس از بقا به ضرورت بود فنا
تو صورتی ز نوری و دهر از تو روشن استاَرجُو که بی‌فنا بُوَدَت در جهان بقا
تا آسمان به‌گردش و تا اختران به سیردارند با تو بیعت و با بخت تو وفا
هر کس‌ که با تو قصد جفا و ستم‌کنداز آسمان ستم کشد از اختران جفا
وانکس که بر خلاف تو آرد به رزم رویاو را بود نُحُوست و اِد‌بار در قَفا
ور بایدت گواهی از یار تاکنونطغرل تکین بس است و قَدَرخان بر این‌ گوا
هر دو بساختند و به رزم تو تاختندگردن فراختند و ز کِبر و ز کِبریا
آن را گمان نبود که گرید بر او اجلوین را خبر نبود که خندد بر او قضا
قومی برآمدند به بی‌دادی از چِگِلاندر عدد جو مورچه بی‌حد و انتها
گفتند تا زمان غنیمت غنی شومگر کار کار ما بُوَد و دست‌ دستِ ما
نابرده یک‌ گروه غنیمت سوی خُتَنبردند صدگروه هزیمت سوی ختا
آن قوم را دِماغ ز بیداد بود پردلشان و دیده‌شان تهی از شرم و از حیا
چون کوه بود داد تو در رزم لاجرمبیداد بازگشت بدان کوه چون صدا
شد بر زمین دل همه‌شان سُفتهٔ سِنانچون آمد از سپهر به تو سفتهٔ سنا
چون مرغ بر هوا شده بودند کامکارگشتند عاجز از قفس و دام و گردنا
سرهای خانیان شده گَردان به آب چشمگفتی به آب چشم همی‌ گردد آسیا
آلوده گشت گَردن گردان به خون دلگفتی فرو ز دست به شنگرف توتیا
فرمان شاه شرق سر خصم را ز تنچون گندنا زدود به تیغ چو گندنا
هر یک فکنده از سر و تن مغفر و زرهوز بیم جان‌گرفته به‌کف رکوه و عصا
از اُ‌وزگند تا به هری‌ گر نظرکنیدرکوهسار و قلعه و در شهر و روستا
با بخت شاه دولت تو مرد افکنده استافکنده باد آنکه بود دشمن شما
این حال روشن است چو خورشید درجهانخورشید راکه‌گفت‌که چون است یاکجا
باران همت تو گسست از زمانه قحطباد سعادت تو بِبُرد از جهان غلا
شد تازه روی عالم و از تازگی‌که هستگویی که کرده اند به تصویرش ابتدا
برداشته است کوه ز سر سیمگون ‌کلاهواندر شدست باغ به زنگارگون قبا
چون تیره گشت آب به جوی اندر ازکَدَرچون آب گشت تیره به خم اندر ازصفا
گلهای زرد گویی رُ‌هبان فروخته استقندیلهای زرین اندر کلیسیا
بر یاسمین و نسترن و ارغوان و گلهر شب هزار دستان سازد همی غنا
برگل زند ترانه و بر ارغوان غزلبر نسترن شبانی و بر یاسمین نوا
از سبزه و بنفشه نگر دشت را سَلَبوز شَنبَلیده و لاله نگر کوه را رَدا
مینا مُرّصع است تو گویی به لاجوردمرجان مُوشّحَ است تو گویی به کهربا
این خرّمی اگر ز صبا حاصل آمدستلطف نسیم طبع تو دارد مگر صبا
ای ملک را ز حشمت و فرمان تو شرفای خلق را به همت و احسان تو ربا
هرکاو به لفظ جزل تو را افرین‌ کنداز جود تو عطای جَزیلش بود جزا
هرگه‌ که من به نظم ثنای تو گفته‌امتوگفته‌ای به نثر مرا بیشتر ثنا
تو بر سر ملا بستایی همی مرامن چون‌کنم ستایش تو بر سر مَلا
گر رفت در ثنای تو تاخیر مدتیهرگز نرفت روزی تقصیر در دعا
صحرای دولت تو خوش و سبز و خرم استنتوان گرفت بیهده در خانه انزوا
از جود تو به‌ شُکرم اگرچه مرا نبودترویج در معیشت و تسلیم در عطا
تا بیدرنگ مشکل وصعب است بر طبیببردن ز مرد پیر تب رَ‌بع در شِتا
اندیشهٔ تو باد طبیبی که بی‌درنگدرد نیاز پیر و جوان را کند دوا
خندان همیشه بخت تو از شَر‌فهٔ شرفنازان همیشه عمر تو در روضهٔ رضا
آراسته به عمر تو چندانکه در جهانعمران شدست و آباد تا خطّ اِ‌ستِوا