گنج

شمارهٔ ۱۴

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: ا۴۰ بیت
باغ شد از ابر پر ز لؤلؤ لالاراغ شد از باد پر ز عنبر سارا
شد به هوا درگسسته رشتهٔ گوهرشد به زمین برگشاده اَزهَر دیبا
کوه ز لاله‌گرفت سرخی بُسََّددشت ز سبزه گرفت سبزی مینا
طَرف چمن هست پرهلال و دو پیکرشاخ ‌سَمَن‌ هست پر سُهیل و ثُریّا
در شده با شنبلید لاله به عشرتدرشده با خیری ارغوان به تماشا
چون رخ مجنون نهاده بر رخ لیلیچون لب وامق نهاده بر لب عَذْرا
گلبن تا تازه شد چو لعبت دلبربلبل بیچاره شد چو عاشق شیدا
سیل ز بالا نهاد روی به پستیمهر ز پستی نهاد روی به بالا
برق درخشان چو تیغ خسرو عالمابر درا‌فشان چو دست مهتر والا
عارض دنیا جمال دین ثقه‌الملکبار خدای نژاد آدم و حوا
خواجه ابوجعفر آن که از هنر اودهر مزین شده است و ملک مُهنّا
از صفت مهتری هر آنجه ببایددارد و در مهتری ندارد همتا
پست بود پیش او بلندی گردونخُرد بود پیش او بزرگی دنیا
با نظرش بر دمد بنفشه ز آهنبا کرمش بشکفد شکوفه ز خارا
زیر رکابش ز روم تا به سمرقندزیر حُسامش ز شام تا به بخارا
بحرْ بَرِ جود او چو قطره به جیحونکوه بَرِ حلم او چو صخره به صحرا
پیش مثالش کند ستاره تواضعپیش مرادش کند زمانه مدارا
هست مقدس عطای او ز توقفهست منزّه سَخای او ز تقاضا
ای همه ناراستی ز کِلکِ تو پنهانوی همه آزادگی ز طبع تو پیدا
تاجوران را به مهر توست تَقربناموران را به شُکر توست تولّا
چاکری توست آز را شده مَقطَعبندگی توست ناز را شده مَبد‌ا
از دلِ تو نور یافت چشمه خورشیدوز سر تو سبز گشت گنبد خَضر‌ا
هست دو چشم هنر به رسم تو روشنهست زبان خرد به مدح تو گویا
مُعتَکِف درگهت چه بخت و چه دولتمُعتَرفِ دا‌نشت چه پیر و چه برنا
همت تو هست همچو رای تو عالیدولت تو هست همچو بخت تو والا
کِلک تو در مَر‌تَبِت‌ چو مهر سلیماندست تو در معجزه چو باد مسیحا
خاک قدمهای توست عَنبر اَ‌شهَب‌نقش‌ قلم‌های توست لؤلؤ لالا
قاهر اعداست دولت تو وزین رویفکرت و سودا رسید قسمت اعدا
قهر بر آن گمرهان قضای خدایی‌استباز نگردد قضا به فکرت و سودا
ایزد دادار مهر و کین تو گوییاز شب قدر آفرید و از شب یلدا
زانکه به مهرت بود تقرّب مؤمنزانکه به کینت بود تفاخر ترسا
بار خدا ز فرّ جود تو شعرمهست‌ ‌کشیده عَلَم به عالم اعلا
لفظ من از اِهتمام توست مُهَذّبطبع من از اهتزاز توست مُصّفا
قامت من پیش تو دوتاست ولیکنهست دلم در وفا و مهر تو یکتا
خاطر من جَنّت است و مهر تو رضوانشکر تو طوبی و آفرین تو حورا
تا که همی بُرج زهره باشد میزانتا که همی برج مهر باشد جَوزا
چاکر بخت تو باد مهر مُنَوّربندهٔ رای تو باد زُهرهٔ زهرا
بزم تو افروخته به شمسهٔ خَلُّخرزم تو آراسته به دلبر یغما
بر سر تو تاج بخت و افسر دولتدرکف تو زلف یار و ساغر صهبا
رسم تو زیبا و روزگار تو خرمبر تو خجسته بهار خرم و زیبا