گنج

شمارهٔ ۱۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ا۴۷ بیت
یافتی بر خوان اگر جویی رضای مرتضالا فَتی اِلّا علی بر خوا‌نْد هر دم مُصطفا
ور همی خواهی ‌که گردی ایمن از هَلْ‌ منْ‌ مَزیدشرح یُوفون و یُخافون یاد کن از هَل أتی
آن‌که داماد نبی بود و وصی بود و ولیدر موالاتش وصیت نیست شرط اولیا
گر علی بعد از سنین بنشست او را زان چه نقصهیچ نقصان نامد‌ش بعد از سنین اندر سنا
مرتضی را چه زیان ‌گر بود بَعْدَ‌الاختیارمصطفی را چه زیان‌ گر بود بعد‌الانبیا
حب یاران پیمبر فرض باشد بی‌خلافلیکن از بهر قرابت هست حیدر مقتدا
بود با زهرا و حیدر حجت پیغمبریلاجرم بنشاند پیغمبر سزایی با سزا
آن که چون آمد به دستش ذوالفقار جانشکارگشت معجز درکفش چون درکف موسی عصا
آمد آواز منادی لافتی الا علیوانگهی لا سیف الا ذوالفقار آمد ندا
وان دو فرزند عزیزش چون ‌حسین و چون حسنهر دو اندر کعبهٔ جود و کرم رکن و صفا
آن یکی کشته به زهر بددلان در اختفاءوان دگر گشته پی دفع البَلایا در بلا
آن یکی را جان ز تن‌ گشته جدا اندر حجازوان دگر را سر جداگشته ز تن درکربلا
آن ‌که دادی بوسه بر روی و قَفای او رسولگرد بر رویش نشست و شمر ملعون در قفا
وانکه حیدر گیسوان او نهادی بر دو چشمچشم او در آب غرق وگیسوان اندر دما
روز محشر داد بستاند خدا از قاتلانشتو بده داد و مباش از حب مقتولان جدا
خدمت آن کن که فخر عِتْر‌َت پیغمبرستسید سادات ذواه‌لفخرین و تاج اه‌لاه‌صفیا
قبلهٔ اقبال بوطاهر مُطَهّر بِن‌ علیالامام بن الامام المرتضی بن المرتضا
هست هرکس در سیاست مُفْتَخَر واو مفتخرهست هر کس در ریاست مُقْتَدی واو مقتدا
طالعش را هر زمان اقبال گوید السلامطلعتش را هر زمان خورشید گوید مرحبا
نیست اندر سیرت و رای و رسوم او خَلَلنیست اندر خاطر و خط و خطاب او خطا
در همایون روزگار او رعایا ایمنندروز و شب از حادثات روزگار پر جفا
پیش حِلمش ذرّهٔ صغری بود میخ زمینپیش رویش عالم سُفلی بود قُطبِ سَما
فضل او بی‌غایت است و سِرِّ او بی‌غایلهحال او بی‌منت است و جود او بی‌منتها
سائلان را بی‌تغافل زود فرماید جوابشاعران را بی‌نسیه‌ نقد فرماید عطا
بخشش مال است‌ کار سید عالم همیکوشش خعرست شغل مهتر فرمانروا
مال او را نصرت دین است در دنیا بدلخیر او را جنت عَدن است در عُقبی جزا
کردگار او را دهد فردا ثواب بی‌حسابتا که امروز او همی بخشد عطای بی‌ریا
ای متابع‌ گشته فرمان تو را حکم قدرای موافق گشته تدبیر تورا امر قضا
مهتری چون‌گوهرست ورای تو او را چو رنگگوهری کان را نباشد رنگ باشد بی‌بها
کبریای محض بی‌کبر و ریا دادت خدایهست مستغنی زکِبر آن کس که دارد کِبریا
اختیار خاندان دین تویی وقت هنرافتخار دودمان دولتی وقت سَخا
پادشاه دل به هر تدبیر اگر باشد خردمر تو را زیبد اگر شاهی کنی بر پادشا
ای همیشه الفت تو دفع آفت را اساسای همیشه همّت تو درد و مِحنت را دوا
طالع میمون بود پیش صلات تو صلاتنعمت قارون بود نزد هَبات تو هبا
هرکه بر جاهت‌کمین سازد ز تن سازدکمانهرکه در پیشت رهی باشد ز غم باشد رها
روز و شب خوان نکوخواه تو باشد خرمیسال و مه بر خون بدخواه توگردد آسیا
بر فلک کردست دولت صُفّهٔ آن سرفرازبر زحل کردست گردون گردن این گردنا
درگه تو هست بنیان شرف را قاعدهمجلس تو هست حَملان‌ کَرَم را کیمیا
خار باغ توست در دست حکیمان سرخ‌گلخاک پای توست بر چشم کریمان‌، توتیا
مهتراگر عارضی بر عَرض تو سایه فکندبدر را گه‌گه پدید آید خُسوف اندر ضیا
عارض از عرض تو زایل‌ گشت چون شد متصلاز خدای ما اجابت وز مسلمانان دعا
خدمت تو مخلصانه کرد برهانی به دلیافت از اقبال تو هم ملتجا هم مرتجا
کرد خواهم خدمت تو مخلصانه چون پدرتا به اقبال توگردم مقبل اندر مبتدا
خاطر من چون هوا و مدح تو چون آتش استگر بود آتش مصعد سال و ماه اندر هوا
تا شود برگ درختان کَهرُبا رنگ از خزانتا شود شاخ درختان مشتری سان از صبا
طلعت مداح تو بادا به فر مشتریجهرهٔ بدخواه تو بادا به رنگ کهربا
در سرای دین و دولت دایمی بادت درنگبر سریر سود و سُؤدَد، سرمدی بادت بقا