گنج

شمارهٔ ۱۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ا۴۶ بیت
همیشه باد بقا و سلامت بُت ماکه از وصالش ما را سلامت است و بقا
بتی که عارض او هست چون‌ گل سوریکشیده بر گل سوری‌اش عنبر سارا
ز بهر لعل شکربار او همی بارندز چشم خویش گهر عاشقان ناپروا
شکرفروش به شهر اندرون چنین بایدکه مردمان شَکَرش را گهر دهند بها
شوند آهن و دیبا به‌ گفتگوی اندرچو او به رزم زره پوشد و به بزم قبا
به روز رزمش دیبا بِه‌ آید از آهنبه روز بزمش آهن بِهْ آید از دیبا
گهی ز چشم زند تیر بر دل عُشّاقگهی ز دست زند تیغ بر سر اعدا
جو بنگریم همه ساله عالمی باشندز چشم او به نفیر و زدست او به بلا
مکن به سرو و مه آن دلفریب را تشبیهکه او جداست به خوبی و سرو و ماه جدا
زره نپوشد و جوشن به رزم سرو بلندقدح نگیرد و ساغر به بزم بَدْر سما
نه ماه باشد همتای آن نگار و نه سروجو بزم و رزم‌ کند پیش میر بی‌همتا
معین دولت عالی نصیر ملت حقّکه پهلوان ملوک است و سَیِّدُالاُمرا
امیر زاده امیری که لشکری باشدبه روز رزم سواری ز لشکرش تنها
قضا چو نادرهٔ نو پدید خواهد کردضمیر او به فِراست سَبَق برد ز قضا
به خنجر وکف او هرکه بنگرد بیندمُبَشّری ز ظفر یا مُفَسّری ز سَخا
سپهر تا به ابد ننگرد به عین سَخَطز بهر او نگرد ساعتی به عین رضا
ز فر مجلس او آسمان شدست زمینز نقش رایت او بوستان شدست هوا
دلی نماند به مازندران ز هیبت اوکه هست پیچش و ماز اندر آن زکین و جفا
ز هیبت او شیران همی‌گذر نکنندبه مرغزاری کاسبان او کنند چَرا
وگرگنند گذر چون به داغ او نگرندز چشم چشمه‌ کنند و ز موی جسم‌ گیا
گر آدم از هنرش داشتی به خلد خبربر او نکردی ابلیس کَید خویش روا
وگر ضمیر سلیمان چو رای او بودینگین ملک نکردی به دست دیو رها
وگر سعادت او تافتی بر اسکندربه ظلمت اندر ره یافتی بر آب بقا
ایا مروت تو بر فتوت تو دلیلایا شمایل تو بر فضایل تو گَوا
ز رسم توست همه رسم مردمی ظاهرز اصل توست همه اصل مهتری پیدا
ولی ز توست توانگر عدو ز توست هلاکچه مردمی تو که داری صِناعت دریا
بُوَد وِفاق تو دروازهٔ حیات ابدبود نِفاق تو دندانهٔ کلید فنا
که دید بر هنر تو گذشته باد محال‌؟که دید بر سخن تو نشسته‌گرد خطا؟
نمایش هنر توست جهل را مقطعگشایش سخن توست ‌عقل را مبدا
هزار بار فزون گفت خسرو ماضیکِه داد دادِ هنر، یک به یک به مجلس ما
چنان محل که تورا بود پیس آن خسرونبود هیچ کسی را ز جملهٔ نُدَما
اگر به‌دست فنا بند عمر او بگسستز بند عمر تو کوتاه باد دست عَنا
جهان تو خوش بخور امروز و دل مبند در آنْکْچگونه بود جهان دی و چون بود فردا
چه باک از آنکه‌ گشاید ره جفا دشمنچو بست با تو فلک محضری به شرط وفا
اگر چو شیر نهد دشمنی به جنگ تو رویخورد به عاقبت از دست روزگار قفا
به نعمت توکه از یکدگر شریفترندعطای تو ز قبول و قبول تو ز عطا
معزی آنکه به مدح و ثنا معزالدینعزیز کردش و دادش اَمارت شُعرا
به خدمت آمد و ازکارگاه خاطر خویشبه بارگاه تو آورد حلهٔ دیبا
جه حله باسد ازین به‌که تا زمانه بودنگار او نکند گردش زمانه هَبا
همیشه تاکه امامان خبر دهند همیهم از مسیح دعا و هم از کلیم عصا
ز تو عصا و قلم جاودانه معجز بادچو ازکلیم عصا و چو از مسیح دعا
طرب سریر تورا سجده کرده در مجلسظفر رکاب تو را بوسه داده در هَیجا
بهارخانهٔ چین کرده در بهار و خزانخجسته بزم تو خُوبان خَلُّخُ و یغما
تو ناقد سخن و برکف تو ناقد عقلجه ناقدی که خرد خوانَدَش همی صهبا
ز تو فتوت و از مهتران درود و سلامز تو مروّت و ازکِهتران دعا و ثنا
سه چیز باد تو را جاودان و بی‌پایانتنِ درست و دلِ شاد و دولتِ برنا