شمارهٔ ۱۱
ایا سرو قد ترک سیمین قفاندیدم به هجران تو جز جفا
ببستی دلم را به بند دو زلفنخواهی نمودن مرا زان رها
چگونه گذارم بر این روزگارتو از من جدا و من از دل جدا
رخ لعل تو کرده رویم زریرقد سرو توکرده پشتم دو تا
چنان گریم اندر فراق تو منکه بر آس گردون کنم آسیا
بلای من از عشق تو خاسته استمنم روز و شب بر بلا مبتلا
بود رنج بیگنج بس بینَسَقبود هجر بیوصل بس بیبها
چو بیماری از هجر پیدا شودنباشد بجز وصل آن را شفا
بود از بس محنت اندر فرحبود از پس شدّت اندر رَخا
هر آن درد کان نکبتی را ندیدندانم جز از جود خواجه دوا
جمال دول، ناصر دین و دادسپهر وفا شمس دین بوالوفا
به آزادمردی دری برگشادکه بازار آزادگان شد روا
سعادت همی زو ستاند مددکفایت همی زو فزاید بها
بود زیر حکمش همیشه قدربود پیش امرش همیشه قضا
نه در رسم او راه گیرد نفاقنه در راه او راه یابد ریا
بود ملک را دولتش قهرمانبود جاه را خدمتش کیمیا
بود تنگ با نعمت او زمینبود پست با همت او سما
مر ابرار را حضرتش مستقرمر اَحْرار را درگهش مُلْتَجا
تو گویی سرشت وی آمد کرمتوگویی حیات وی آمد حیا
تویی صاحب سود را مقتدیتویی نایب فضل را مقتدا
ز انعام تو منبسط شد زمیندر ایام تو مندرس شد فنا
سخاوت تو داری پدر بر پدرمروت تو داری نیا بر نیا
تویی مفضل ملت ایزدیتویی مُنعِم دولت پادشا
ز رحمت فرستی به سائل درمبه صد خیل بخشی به زائر عطا
بجز فضل تو هر چهگویم هدربجز مدح تو هر چه گویم هَبا