گنج

شمارهٔ ۱۶

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ا۳۸ بیت
طال اللّیالی بَعدَکُم و اَبیَضَّ عَینی مِن بُکایا حَبّذا اَیّا مَنا فی وَصلکم یا حَبّذا
آه از غم آن خوش پسر کز هجر او عمرم به سررفت و نیامد زو خبر جز حسرت و رنج و عَنا
اندر فراق دلبرم حیران شد این دل در برَماز دست او گر جان برم‌ گویم هنیئاً مرحبا
دوش ‌آن نگارین روی من ‌آمد به‌ مستی سوی منتا شد ز رویش ‌کوی من چون طور سینا پُر ضیا
تیره شبی چون هاویه دادی نشان زاویهچون قطره‌های راویه پیدا کواکب بر سما
نور از کواکب کاسته دود از جهان برخاستهچون مردم بی‌خواسته عالم ز زینت بینوا
بر جانب مشرق شفق چون لاله بر سیمین طبقکوکب به‌گردش چون عرق بر عارض معشوق ما
انجم چو زرّ جعفری بر گنبد نیلوفریچون دستهٔ ‌گل مشتری چون نقطهٔ سیمین سُها
مانند ماه یکشبه زُهره چو زرّین ‌مَشرَبهبا نور و ظلمت چون شَبَه آمیخته با کُهربا
جِرم قمر چون مهوشی جوزا چو حور دلکشیمریخ همچون آتشی پروین چو چرخ آسیا
گفتم چو دیدم آسمان آراسته چون بوستانسُبحانَ مَن اَسری بِنا لَیلاً اِلی بَدرِ الدُّجا
لَمّا توَلّی وحدهُ والصّبرُ وَلّی مُدبرٌأهدی إلینا نَفحَة مِن اَرضِهِ ریح الصّبا
دلبند من با مشعله با صد خروش و مشغلهمی‌شد چو مه در سنبله بر مرکبی چون اژدها
زیبا کُمیتی‌ کز سَمَک یک‌گام دارد تا فلکبیش آید از وهم ملک پیش آید از سرّ قضا
همچون نهنگ و شیر نر یابی ورا در بحر و بَرآید ز بالا چون قَدَر پرّد ز پستی چون دعا
اندر بیابانی که دی از سهم او آورد خویآن باد پای سنگ پی تنها همی‌ کردی چرا
کردم ز دیده پرگهر روی بیابان سر به‌سرگفتم به دریاها مگر اسبش نداند آشنا
چون راند مرکب در میان راهی پدید آمد چنانگفتی که موسی ناگهان بر آب دریا زد عصا
عاجز شدم درکار خود ماندم جدا از یار خودیاربّ خَلِّصنی فَقَد أُحرِقتُ فِی نارِالهوی
رای دگر کرد آن پسر وز من حذر کرد آن پسرعزم سفر کرد آن پسر عزمش ندانم تا کجا
جانا کجا خواهی شدن‌، کی باز خواهی آمدنبی روی تو یک دَم‌ زدن دانی مرا نَبوَد بقا
قُل اِنَّ حال ذُو خَطَر والقول فِیهِ مُختَصرجاءَ القَضا عَمیَ البَصر اُشکر اِلهاً مُنعِما
دل برده‌ای جانا روا گر جان بری فرمان تو رااز تو وفا کردن عطا وز من جفا کردن خطا
مولای رای تو منم شیدای جای تو منمواندر هوای تو منم چون ذرّه‌ای اندر هوا
جز راه عشقت نسپرم گر جان ‌خُوهی فرمانبرمجان پیش خدمت اورم نندیشم از جور و جفا
دانی نکو نبود چنین تو شادمان و من حزینمن رنجه دل تو نازنین تو در طَرَب‌ من ‌در بلا
گر گیر این اشکم کمی کی باشمی از غم‌، غَمیبر من اگر یک دم دمی یابم ازین عِلّت شفا
دل‌خستهٔ روی توام جان بستهٔ موی توامپیوسته در کوی توام از روی تو مانده جدا
بر من نگارا رَه زدی جان و دل از من بِستَدَیآری نکویی را بَدی آخر روان باشد روا
ای مه ز رخسارت خِجِل وی راحت و آرام دلکردم همه جُرمت بِحِل‌ّ گرچه ز غم‌ کُشتی مرا
اِنّا غَفَرنا ذَنبَکم قُوُلوا فَأوحی رَبُّکُمإن تَنتَهوا ا‌یُغفَرا‌ لَکُم ماقَد سَلَف عَن ما مَضی
ای‌ گشته محکم حَزم تو سوی بخارا عزم تووی من غلام بزم تو با دوستان خوش لقا
رو رو بُتا با قافله بردار زاد و راحِلهمنزل گذار و مرحله وانزِل علی صَدر الوری
گر دولتت یاری کند بختت وفاداری کندباشد خریداری کند فرزند فخرالدّین تو را
عالم برو نازد همی دولت بدو یازد همیگوی‌ شرف بازد همی باروی چون‌ شَمس‌ الضّحی
یابی بهر حالی اثر از صاحب عادل عمرآن مرکز فضل و هنر آن مَعدِن علم و سخا
آن سرفراز محترم وان مقتدای محتشمآن قبلهٔ جود و کرم وان‌ کعبهٔ فضل و عطا
زین المعالی جَدّه والله لولا سعدَهطال اللّیالی بَعدَه‌ُ إن جاءَ مَن قَد فِی الهَوی