گنج

شمارهٔ ۱۴۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۲۵ بیت
اگر ندیدی در مشک تابدار قمرو گر ندیدی در لعل آبدار شکر
چو آن نگار پدید آید از میان سپاهبه زلف و روی و لب لعل آن نگار نگر
از آنکه در لب و در زلف و روی اوست به همحلاوت شکر و بوی مشک و نور قمر
به زیر آن شکرش رشته‌های مرواریدبه‌گرد آن قمرش دسته‌های سیسنبر
اگر به شقهٔ زرّش مغرّق است کلاهوگر به کوکب سیمش مزین است کمر
زاشک من‌کمرش را سزاست کوکب سیمز چشم من‌ کُلهش را سزاست شقهٔ زر
شگفت ماند هرکس که اندرو نگردبه حسن حور بهشت است آن نگار مگر
بهشتیی که بناگوش او چو مرغ بهشتز سیم دارد بال و زمشک دارد پر
قدش چو سرو و رخش چون ستارهٔ سحرستخطش به‌گرد ستاره است چون بنفشهٔ تر
اگرچه نادره باشد ستاره بر سر سروبود بنفشهٔ تر بر ستاره نادر تر
ایا بتی که دلم ساکن است زلف تو راچه ساکن است‌ که او را ز مسکن است خطر
دل مرا سر زلف تو داده گیر به‌باداز آن ‌که فتنه و آشوب دارد اندر سر
محال باشد پیش تو توبه‌کردن منکه توبه را نبود نزد تو محل و خطر
هزار توبه به یک غمزه بشکنی تو چنانکبه یک خدنگ نصیرالانام صد لشکر
ستوده غرس خلافت یگانه تاج ملوکسپاهدار عجم فخر دین پیغمبر
ز دیرباز دل من در آرزوی تو بودچو کِشتِ تشنه ‌که باشد در آرزوی مَطر
دل مرا چه نشاط است بیش از آن‌ کامروزکه پیش از آنکه مرا سوی بلخ بود گذر
به طلعت تو بیفروختم رخ دولتز مدحت تو بیاراستم سرِ دفتر
اگر به خدمت سلطان نبودمی مشغولره عراق بپیمودی به تارک سر
ز در مدح تو عقد مدیح پیوستمکه در زمانه بود پایدار تا محشر
همیشه تا که صور زنده باشد از ارواحبه صنع و قدرت و تایید خالق اکبر
ز بهر خدمت تو تا گه دمیدن صورمباد منقطع ارواح بندگان ز صور
به شرق باد ز اقبال و دولت تو نشانبه غرب باد ز تأیید و نصرت تو خبر
جدا مباد دو دستت ز پنج چیز مدامز دفتر و قلم و جام و نیزه و خنجر
وگر رسی به خراسان وگر شوی به عراقتو را قبول ز دو خسرو رهی پرور