گنج

شمارهٔ ۱۴۶

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: ر۵۵ بیت
قمر شد با سر زلفش مقامردل من برده شد کاری است نادر
دلم باید جهاز اندر میانهچو زلفش با قمر باشد مقامر
مجاهز بود و حاصل خود نیامدمرا خَصلی‌ از آن خصمان جائر
مرا با ماه و شب کار اوفتادستکه گردون هر دو را دارد مسافر
از آن مه نیست با من نور حاصلوزان شب نیست با من خواب حاضر
مهی همسایهٔ یاقوت رخشانشبی مانندهٔ هاروت ساحر
در آن ماروت پیوسته سلاسلدر آن یاقوت دو رسته جواهر
دلم در سلسله چون جسم جرجیستنم در ناله چون ایوب صابر
ز ماه و شب چرا انصاف جویمکه روز آن هر دو را آرد به آخر
چو روز پیری از بالا برآیدنه شب ماند نه نور ماه زاهر
چو نور او پدید آید ز باطنیکی ذره نماند نور ظاهر
مه و شب را کنون بازار تیزستکه هر یک را جوانی هست زایر
تو را عیش جوانی خوشتر آیدمرا مدح خداوند مفاخر
ضیاء‌الملک خورشید امیرانابو یعقوب یوسف ابن باجر
مگر بر ایزد و سلطان و دستوردگر بر هرکه خواهد هست قادر
به دولت همچو نسل خویش باقیبه خاطر همچو اصل خویش طاهر
نباشد بیش‌تر زین هیچ دولتنباشد پاکتر زین هیچ خاطر
ز حد وهم بیرون شد صفاتشوز این معنی عبارات است قاصر
مگر بر غیب کلّی مطلع شدکه ناگفته همی داند ضمایر
نبینم همتش را هیچ ثانیکه تاسع چرخ را گشته است عاشر
همه رسم اوایل ‌گشت مَدروسچو پیدا شد رسومش در اواخر
ز جود او وسایط در قلایدز رزم او مشاعل در مشاعر
به‌جای علم دین اخبار و عالمهمی مدحش نویسند از محابر
چنان چون نازد از ارواح ابدانز مدح او همی نازد دفاتر
مساعد زان بود با او سعادتکه او باشد معاشر با معاشر
سرافراز و سپهدار از پی آنکبود هر دو ستایش را منابر
نیابد کس چنان یاری مساعدنبیند کس چنو پیری مسامر
هر آن‌ کز کینش اندیشید یکباربه دنیی و به عقبی هست خاسر
به عقبی در محل او سعیرستبه دنیا در مقام او مقابر
چنان چون مرکز آتش اثیرستشدست اثار او قطب مآثر
به روز رزم چون شیر ژیان استبه روز بزم همچون بحر زاخر
چو او گوید به جنگ الله اکبرگریزند از نهیب او اکابر
چو پیکان را بمالد روز پیکاربود پیکان آتش را مهاجر
چو شمشیرش تماشا کرد خواهدبود بستان شمشیرش حناجر
چو تیر او شود طایر ز دستشپناه تیر گردد نَشر طایر
چو پیدا شد کمند شست بازشبه جَدی اندر شود مرّیخ ساتر
ایا در دولت سلطان مبارزو یا در حجتِ یزدان مناظر
دو حجت داری ای میر هنرمندمصون و بی‌زیان از قهرِ قاهر
چو میران جهان را بر شمارندبه قدر اندر تو را باشد خناصر
تو دریایی و دریاهای گیتیبه‌ جنب جود تو همچون جزایر
بصیر اندر بصیر آن سیرت توستکه خواند دولتش هذا بصایر
شریعتها به تو گشته است روشنمگر هستی شرایع را شعایر
روان شد نام تو درکل عالمصلات تو چو نام توست سایر
امیرا مهر تو مانند دین استهر آن کاو دین ندارد هست کافر
سرایر خرّم از دین تو بینممگر سور و سروری در سرایر
زبان بنده برهانی همیشهبه مدح و آفرینت بود ذاکر
دل من بنده نیز ای فخر میرانهمه ساله ز مهر توست شاکر
مهاجر گشتم از شهر و بر خویشنخواهم گشت ازین خدمت مهاجر
تورا با کعبهٔ احسان شناسندمنم با کعبهٔ احسان مجاور
دل تو هست دریای‌گهر بارمنم بر ساحل دریا چو تاجر
نه نظامم‌که هستم خازن شعرنباشد هرکه نظام است شاعر
مرا مقصود از این خدمت قبول استرسم زان پس به خلعتهای فاخر
چو من بر وزن وافر شعر گویمز تو بی‌وزن یابم مال وافر
الا تا هشت باشد در ده و دوو زان جمله چهار آید عناصر
بمان در ظِلّ شاهنشاه منصوردلیلت دولت و یزدانتْ ناصر