شمارهٔ ۱۴۴
ای به سلطانی نشسته با فتوح و با ظفرملک و گنج پنج سلطان بستده در یک سفر
در ظفر برهان امیرالمؤمنین چون جد خویشدر شهنشاهی معز دین و دنیا چون پدر
سنجرت نام است و پیش نام تو چون بندگانخسروان و تاجداران بر زمین دارند سر
روز کین و رزم در پیکار کردن چون علیروز دین و داد در انصاف دادن چون عمر
هر کجا برخاست گرد موکبت در شرق و غربهرکجا بگذشت باد دولتت بر بحر و بر
هیچ موری بر زمین بیمدح تو ننهاد پایهیچ مرغی در هوا بی شکر تو نگشاد پر
گاه روی از جانب مشرق سوی مغرب نهیگاه از خاورکنی آهنگ سوی باختر
تو جهان را همچو خورشید و قمر بایستهایهمچنین باشد همیشه سیر خورسید و قمر
دستبرد و زور تو منسوخ کرد اندر جهاندستبرد رستم دستان و زور زال زر
تاج شاهی برگرفتی از سر خصمان خویشچون برای فتح غزنین برمیان بستیکمر
گرچه رزمش با خطر بود و مصافش سهمگینپیش چشم تو نبود آن را به یک ذره خطر
آنکه او زیر و زبر نشناخت کار خویش راروز پیکار تو شد کارش همه زیر و زبر
خوار بودند آن همه گردان با پرخاش و جنگخرد بودند آن همه پیلان با آشوب و شر
خصم سرگردان تو هرچند گرد آورده بودهندوان حیله ساز و جاودان چارهگر
حیلههاشان کرد تیغ تو به یک لحظه هباچارههاشان کرد تیر تو به یک ساعت هدر
کرد گرز لشکر تو کوفته یال یلانچون سرین و پشتگوران پنجه ی شیران نر
خَست شمشیر سواران تو پیلان را شکمبست پیکان غلامان تو شیران را زفر
دل گواهی داد گفتی هر زمان اندر برتکاندر آن ساعت تو خواهی یافت بر دشمن ظفر
دشمنت گر خویشتن را قاهر و غالب شمردگشت مقهور قضا وگشت مغلوب قدر
روز چون شب شد بر او از آیت شبرنگ توآن شبیکاو را نخواهد بود تا محشر سحر
ملک او بردی و کردی دیگری را ملک دارتاج او بردی وکردی دیگری را تاجور
نعمت محمود و فرزندان او در قلعههاایدر آوردی به پشت اشتر و پشت ستر
رنج بردند آن جهانداران و گنج انباشتنددر جهانداری تورا بیرنجگنج آمد به بر
ای عجب در ملک غزنین از صد و سی سال بازآن جهانداران تورا بودندگویی کارگر
هست کار تو برون از خاطرگردون شناسهست فتح تو فزون از فکرت اختر شمر
دست دست آن بود کز جاه تو یابد مددکار کار آن بود کز رای تو یابد نظر
در صف صفین و خندق حیدری باید حُسامبر در غزنین و کابل سنجری باید هنر
آنکه در طاعت ز مهرت مهر دارد بر جبینوان که در عصیان ز کینت داغ دارد بر جگر
هر زمان تقدیر یزدان گوید آن را الامانهر نفس گردون گردان گوید این را الحذر
آنکه او را زاتش رزم تو شد دل سوختهچون کند پرواز گرد شعله و گرد شرر
وانکه شد یکباره زهرآلود از سوراخ ماربار دیگر گرد آن سوراخ چون سازد گذر
غافلان را هست گویی چشم از این آثارکورجاهلان را هست گویی گوش از این اخبار کر
بر تواریخ و سیر تفضیل دارد فتح توزانکه فتح توست عنوان تواریخ و سیر
سایهٔ یزدانی و در سایهٔ عدل تواندخلق عالم یک به یک، اولاد آدم سر به سر
میر سنقر بک که در لشکر سپهسالار توستساخت اندر دولت تو جشن تطهیر پسر
از پیآن تا در اقبال بگشاید براوبست خدمت را میان و بزم را بگشاد در
جان همی خواهدکه آرد پیش تخت تو نثاربنده را گاه نثار از جان چه باشد بیشتر
طغایرک پسر الیزن که در دو جهانپدر ستوده بود با چنان ستوده پسر
مظفری که سخنهای او بشارت داددو پادشاه جهان بخش را به فتح و ظفر
یکی است مایهٔ شاهی و خسروی محمودیکی است قبلهٔ شاهان و خسروان سنجر
یکی ز مهر به جای برادرش داردیکی ز قدر و شرف داردش به جای پدر
از آنکه خاک و حَجَر همچو حِلم اوست گرانمحل زرّ و گهر شد دهان خاک و حجر
اگر نبودی تعظیم حِلم او نشدیدهان خاک و حَجَر جایگاه زرّ وگهر
ایا به بزم کریمی ممیّز و مُعطیو یا به رزم دلیری مبارز و صفدر
کجا نشاط کنی همنشین توست قضاکجا نبرد کنی رهنمای توست قدر
به تیغ بر تن مردان جو بگسلی جوشنبه گرز بر سرگردان چو بشکنی مغفر
تو را درود فرستند و آفرین گویندروان سام نریمان و جان رستم زر
مگر سِنان تو مفتاح فتح شد که بدوفتوح را به همه رزمهای گشادی در
ز کرد و ترک و عرب هر کجا به رزمگهیشدند خصمان چون جاودان افسونگر
به فعل نیزهٔ تو چون عصای موسی شدکه کرد جادویی جاودان هبا و هدر
کجا حُسام کبود تو روی شست به خونبرست لاله تو گفتی ز برگ نیلوفر
که دید هرگز نیلوفری که در صف جنگبه چنگ شیر جهانگیر لاله آرد بر
حکایت و سَمَر از رفتگان فراوان استشجاعت تو فزون از حکایت است و سَمَر
اگر به صد هنر آن قوم را تفاخر بودتو را سزاست تفاخر به صد هزار هنر
نخاست بعد رسول و خلیفه و سلطانز نسل بُوالبَشر اندر زمانه چون تو بشر
عطای تو نشود منقطع که زایر توچو یک عطا بستاند دهی عطای دگر
به آب و آذر اگر در شود موافق توبه دولت تو نترسد ز آب و از آذر
ز بهر آنکه بدو فرّ دولت تو دهددل کلیم و یقین خلیل بن آزر
چو آمدی تو ز نزدیک پادشاه عراقبه فال نیک به درگاه شاه شیر شکر
محل و جاه تو را پیش شاه هفت اقلیمچهار طبع مسخر شدند و هفت اختر
ز عمّ خویش چو محمود عهد یافته بودز بهر عهد فرستاد مر تو را ایدر
کفایت تو ز مقصود مژده داد چنانکز صبح مژده دهد در جهان نسیم سحر
گر از حضر به سفر بر مراد روی نهیوگر نشاط کنی رفتن از سفر به حضر
ز بس سعادت کاندر خجسته طالع توستبه فال سعد کند حکم تو ستاره شمر
ز سعد چون همه وقتی تو را مساعدت استتو را سفر ز حضر بِه بود حضر ز سفر
بلند بختا سعد فلک به طالع مننظرکند چو کنم من به طلعت تو نظر
ای معز دین و دنیا ای عطای تو بزرگاز عطای تو معزی شد عزیز و نامور
هم توانگر شد به لولو، هم توانگر شد به لعلهم توانگر شد به دیبا، هم توانگر شد به زر
پرگهر کردی دهانش را به دست خویشتنچون به مدح خویشتن دیدی دهانش پرشکر
با زبانی پر شکر آمد به عالی مجلستبازگشت از مجلس تو با دهانی پرگهر
با گهر بخشیدی او را بدرههای زر سرختختههای جامهٔ بغداد و روم و شوشتر
او به دانش شکر این بخشش نیارد کرد زانکبخشش تو کامل است و دانش او مختصر
از فروغ ماه و خور باید هزاران سالهاتا یکی گوهر به کان اندر پدید آرد مگر
صدگهر در یک زمان آید ز جود تو پدیدجود تو تفضیل دارد بر فروغ ماه و خور
تا سخن دایم بود بادی تو پیوند سخنتا اثر باقی بود بادی تو بر جای اثر
باد روحانیت نفس و باد نورانیت دلباد سلطانیت ارج و باد یزدانیت فر
هرکجا منزل کنی تایید بادت رهنماهرکجا لشکرکشی اقبال بادت راهبر