گنج

شمارهٔ ۱۴۳

بنازد جان اسکندر به سلطان جهان سنجرکه سلطان جهان سنجر شرف دارد بر اسکندر
به عمر خویش در عالم نکرد اسکندر رومیچنین فتحی که‌ کرد امسال سلطان جهان سنجر
معزالدین والدنیا خداوند خداوندانشهنشاه مبارک رای ملک آرای دین‌پرور
جهانداری که در لشکر هزاران پهلوان‌ داردبه رزم اندر سکندر دل به بزم اندر فریدون فر
بدو چیزش همی امسال دولت تهنیت‌ گویدکه هر دو در صفت هستند زیباتر ز یکدیگر
یکی آن است کاو بستد به غزنین تخت سلطاناندگر آن است‌ کاو بر تخت سلطانی نشست ایدر
ز مردی آنچه کرد امسال در غزنین و در کابلنکرد اندر عجم رستم نکرد اندر عرب حیدر
هزیمت‌کرد شاهی را بهم بر زد سپاهی راکه حاکی بود از آن‌گیتی زکاخ ایرج و نوذر
سپاهی با شگفتیها و دستانهای گوناگونز نستوهی فزون از حد ز انبوهی فزون از مر
در او گرگان با دندان و دندانشان همه زوبیندر او شیران با چنگال و چنگال همه خنجر
همه همزاد اسب و زین همه همراز رزم و کینهمه آشوب ملک و دین همه بنیاد شور و شر
همه چون پشته‌ شد صحرا زبس‌ گردان شیر اوژنهمه چون‌ کوه شد هامون ز بس پیلان‌ کُه پیکر
دلیر و تند گُردانی به صورت تیره و ناخوشدمان و مست پیلانی به هیکل هایل و مُنکَر
یکی چون موج دریا بود و بر بالای او کشتیوزان‌ کشتی همه دیوان رنگ آمیز مکر آور
یکی چون منجنیقی بود چوب او همه آهنبه جای سنگ او پران همه مرغان اندک پر
یکی چون طور سینا بود از او آویخته ثُعباندرخشنده ز پشت او کف موسی پیغمبر
غبار اندر هوا چون ابر ویران تیر چون باراندرخشان تیغ چون برق و خروشان کوس چون تندر
به پشت ژنده پیلان بر نشسته ناوک اندازانچو عفریتان آتش بار بر تلهای خاکستر
گهی روی زمین چون‌ گنبد خَضرا شد از آهنگهی از گرد چون روی زمین شد گنبد ا‌َخضر
تو گفتی چرخ زیر آمد زمین از بر شد آن ساعتاگرچه در همه وقتی زمین زیرست و چرخ از بر
کشیده خسرو عالم علم بر عالم کبریکه یارش سعد اکبر بود و پشتش خالق اکبر
امیران سپاه او عدو بندان خصم افکنکمین سازان تیرانداز خفتان پوش جوشن در
هلاک محض خصمان را چو قوم نوح را طوفانبلای صرف اعدا را چو قوم عاد را صرصر
به ناچخ بدسِگالان را کتف بشکسته و گردنبه خنجر ژنده پیلان را شکم بدریده و حنجر
به زخم تیرشان بر تن همی چون دام شد جوشنبه زخم‌ گرزشان در سر همی چون جام شد مغفر
ز تیغ تیزشان پیلان زده در خون قوایم راچو طارمهای نیل اندود در بیجاده گون عرعر
میان بسته به جنگ و کین دو لشکر بر در غزنیناز آن سو لشکر صفدار ازین سو لشکر صفدر
ز بخت آمد به یک ساعت ز چرخ آمد به یک لحظهغنیمت بهر این لشکر هزیمت قِسم آن لشکر
به اندک مدتی بردند زین جانب وزان جانبغنیمت‌ تا به قسطنطین هزیمت‌ تا به‌ کالَنجَر
شه غزنین‌ گریزان شد مصافش برگ ریزان شدعدو افتان و خیزان‌شد به دشت و وادی و کُه در
ز بیم جان چنان جنبان شده دل در بر خصمانکه در دریا به‌ گاه موج‌ کشتیهای بی‌لنگر
همه زابلستان ناله همه هندوستان شیونخروشان باب بر دختر غریوان بر پسر مادر
ز خسته‌ کوه و صحرا را کنار آکنده و دامنزکشته‌ گرگ وکرکس را شکم پرگشته و ژاغر
چه برپشته چه بر هامون هزاران کشته افکندهز خون‌کشتگان رسته‌به دی مه لالهٔ احمر
چو شد عاجز سپاه‌ خصم چون‌ کبکان و نخجیرانچو شد قادر سپاه شاه چون شاهین و شیر نر
همه پیرامن غزنین به یک ره بر هم افتادههر آن هندو کجا بودند در قنّوج و تانیسر
به شکل دَبّهٔ قیر و به‌سان خیک پر قطرانهمه زابل سر بی‌تن همه‌کابل تن بی‌سر
چو شد در آتش پیکار خون‌آلوده خنجرهاتوگفتی ارغوان روید همی از برگ نیلوفر
شه عالم درست و شاد از آتش برون آمدچنان‌کز آتش نمرود ابراهیم بن آزر
چهارم بطن داودی ز پنجم بطن محمودیولایت بستد و بگرفت‌ گنج و ملک او یکسر
به دیگر پادشاه داد آنچه از یک پادشا بستدچنین باشند شاهان جهانگیر سخاگستر
دی و بهمن ز سرما بقعهٔ غزنین چنان باشدکه‌ گردد باد چون سوهان و گردد آب چون مرمر
هوا از ابر چون رایات عباسی سیه باشدبود چون رایت مصری سپید از برف‌ کوه و در
به اقبال شه عالم دو معنی را در آن بقعهدی و بهمن به خوشی بود همچون مهر و شهریور
یکی تا شاه و لشکر را ز سرما رنج کم باشدبه دشت از برف و از باران نگردد رختهاشان تر
دگر تا اهل غزنین را ز شومی و جفاکاریبود پالیزها بی بار و باشد کشتها بی بر
کجا لشکر کشد خسرو به ماه آذر و آبانچو فروردین شود آبان و چون نیسان شود آذر
اگر خواهد به خشم و کینه از آب آتش افروزدوگر خواهد به عفو و مهر آب انگیزد از آذر
ایا شاهی که همچون بندگان از مهر و از خدمتسراندر چنبر فرمانت دارد چرخ چون چنبر
همه ناموس غزنین را به‌ یک آهنگ بشکستیشجاعت را میان بستی و نصرت را گشودی در
شهی کاو با رسولان تو بیعت کرد در غزنینکه با پیلان به درگاهت فرستد خدمتی درخور
همه دستانگری بود آن چو بیدا گشت راز اوخرد همداستان نبود چو باشد شاه دستان‌گر
چو قادر بود در نیکی نبایستی بدی کردنز بدبختی اگر بدکرد برد از تیغ تو کیفر
به دست خسرو دیگر سپردی‌گاه و تخت اوسپردی بارگاه او به پای بنده و چاکر
صد و سی ساله ملک و خانهٔ محمود بگرفتیبه‌ نصرت‌ کردن یزدان به یاری دادن اختر
چوگشتی چیره بر غزنین‌ گشادی قلعه‌هایی راهمه‌ پر جامهٔ‌ دیبا همه پر گوهر و پر زر
نهادند ای عجب محمود و فرزندان او گوییز بهر تو صد و سی سال زرّ و جامه‌ و گوهر
برون زین هر سه حاصل شد تورا بسیار نعمتهاکه نشناسد قیاس و حد او جز ایزد داور
چه‌ زرینه چه‌ سیمینه چه‌ عطر و چه بلورینهچه زین افزار و فرش و پیل و اسب و اشتر و استر
چو اندر مرو با بهرام شه پیمان چنان‌ کردیکه بنشانیش در غزنین به‌ تخت پادشاهی بر
موافق شد تو را توفیق تا پیمان بسر بردیبه تخت پادشاهی بر نهادی بر سرش افسر
زه ‌ای‌سلطان‌ نشان سلطان که اندر مشرق و مغربچو تو سلطان نشان سلطان نخواهد بود تا محشر
ملک‌سلطان و شاه آلب‌ارسلان و جغری و طغرلاگر قادر نگشتند از قضا بر فتح آن‌ کشور
به فرهنگ و به هنگ تو دگر ساله چنان‌ گرددکه فراشت بود فغفور و دربانت بود قیصر
ز شهر قیروان ملک تو باشد تا حد ماچینز مرز باخترعدل تو باشد تا حد خاور
وزیر تو همایون است بر تو گاه سلطانینباشد هیچ سلطانرا وزیری زین همایون‌تر
ز بهر حَلّ و عَقد ملک یزدان کرد جاویدانقضا در تیغ‌ تو مدغم قدر در کلک او مضمر
خداوندا جهاندارا ز فتح توست و مدح توضمیر بنده پرگوهر زبان بنده برشکر
به شعر فتح غزنین بنده شایدگر سرافرازدکه شعر فتح غزنین را همی شاهان‌کنند ازبر
بود بی‌شک سزاوار چنان فتحی چنین شعریکه بر خوانند و بپسندند و بنویسند در دفتر
همیشه تا بود در رزم کوس و لشکر ورایتهمیشه تا بود در بزم رود و باده و ساغر
ز رزمت باد بر گردون رسیده نعرهٔ گُردانز بزمت باد برکیوان شده آواز خنیاگر
چو در مشرق به نامت خطبه و سکه مزین شدمزین باد در مغرب ز نامت خطبه و منبر
تو هفت اقلیم را سلطان و هفت اختر تو را گفتهمبارک باد سلطانی به‌سلطان معظم بر