گنج

شمارهٔ ۱۳۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ردهد۵۲ بیت
چیست آن آبی‌ که رخ را گونهٔ آذر دهدتلخی او عیش را شیرینی شکّر دهد
تلخ دیدستی‌ که شیرینی فزاید عیش راآب دیدستی که رخ را گونهٔ آذر دهد
آفتاب است او که مجلس گرم‌ گرداند همیخاصه آن ساعت که ساقی ساتَکینی در دهد
جان پاکش خاورست و جام روشن باخترنورگاه از باختر بخشد گه از خاور دهد
گرچه هست او آب رز دارد فروغ آب زروانکه زو خرم شود خواهندگان را زر دهد
خوش خبرهایی دهد چون از خم آید در قدحوان خبرها از بت و ساقی و رامشگر دهد
کردگار هر دو گیتی بندگان خویش راگر همی وعده به حور و جنّت و کوثر دهد
جنّتی بیند در او هم‌ کوثر و هم حور عینهر که مجلس سازد و ساقی به او ساغر دهد
گر خوش آید می حریفان را به هنگام صبوحخوشتر آید چون نگاری چابک و دلبر دهد
من چو می نوشم چنان خواهم‌ که جام می مراماه زیبا روی مشکین زلف سیمین بر دهد
آن‌که چون بیندکه جانم را به قُوت آمد نیازقُوت جان من ز دو یاقوت جان پرور دهد
قامت او سرو ورخ نسرین و خط سیسنبرستدیده‌ای سروی که بَر نسرین و سیسنبر دهد
عنبرین زلفش که از خم بر مثال چنبرستقصد آن دارد که پشتم را خم چنبر دهد
تا ندیدم زلف چنبردار عنبر بوی اومی ندانستم که چنبر بوی چون عنبر دهد
عشق او را چشم من‌ گوهر دهد هر ساعتیاو پسندش نیست هر چندش همی‌ گوهر دهد
گوهر شهوار خواهد عشق او از چشم منآن چنان‌ گوهر مگر جود ملک سنجر دهد
شاه مشرق تاج ملت ناصرِ دینِ خدایافسر شاهان که شاهان را همی افسر دهد
خسرو عادل که هر روز از نسیم عدل اوباغ دولت تازه‌ گردد شاخ نعمت بر دهد
او دهد دین هدی را روشنایی همچنانک‌ماه را بر چرخ‌گردون روشنایی خور دهد
گاه میران را به ایران خلعت شاهی دهدگاه خانان را به توران رایت و لشکر دهد
گرچو اسکندر بگیرد ملک هفت اقلیم راپادشاهان را ولایت بیش از اسکندر دهد
این جهان بحرست و ما کشتی و عدلش لنگرستچون بشورد بحر ‌کشتی را سکون لنگر دهد
روز شب‌ گردد بر اعدا چون ملک روز مصافتیر را پرتاب بر شبرنگ‌ کُه پیکر دهد
وز دویدن باز مانند آهوان چون روز صیداسب را ناورد در صحرای پهناور دهد
سال دیگر گر به قصد غزو روی آرد به‌ رومروم را مالش به تیغ هندوی‌ گوهر دهد
تیغ او پرواز گِرد گردن رُهبان کندکوس او آواز در بتخانهٔ قیصر دهد
نیلگون تیغش رخ اعدا کند نیلوفریدیده‌ای نیلی‌ که دل را رنگ نیلوفر دهد
هرکجا بر وصف رزم او روان‌ گردد قلموصف رزم او قلم را تیزی خنجر دهد
بخت چون بیند نوشته نام او بر دفتریبوسه بر دست دبیر و خامه و دفتر دهد
از قضا و از قدر هست این جهان را بام و دردولتش پیغام‌گاه از بام وگاه از در دهد
حَمل تو آرد همی هر بامدادی آفتابتا به دیوانش خراج‌ گنبد اخضر دهد
آرزو بودش که ملک و دولت او را نظامرای و تدبیر نظام دین پیغمبر دهد
یافت هرچش آرزو بود و چنین باید ملککاو ز دانش حق به دست صاحب حقور دهد
گر به‌پیش تخت او در حاجبی‌ گوید سخنحرمتش نیکو شناسد پاسخش درخور دهد
سر دهد بر باد وز پای اندر آید زین سپسهرکه پای از خط و از فرمان او بر سر دهد
منظر و مخبر بهم شایسته دارد چون‌ پدرملک را زینت همی زان منظر و مخبر دهد
ای خداوندی‌ که دیدار تو را عالم همیاز سعادت هر زمانی مژدهٔ دیگر دهد
داد گردون کام تو امروز نیکوتر زدیباش تا فردات از امروز نیکوتر دهد
جزبه عدل تو نپرد هیچ مرغ اندر هوامرغ را گویی همی عدل تو بال و پر دهد
در صلاح دین ‌و دنیا آفرین ‌و شکر توبهتر از پندی که عالم از سر منبر دهد
گر شود مدح تو درخاطر مجسم لعبتیحور عین باید که او را جامه و زیور دهد
شکر باید کرد شاهی را که او را کردگارچون پدر بر پادشاهی مخبر و منظر دهد
گر به محشر برد خواهد بی‌نهایت رحمتیبارگاهِ تو نشان رحمت محشر دهد
ور تواند بود فرزندی ز نسل دشمنتخون شود شیری که آن فرزند را مادر دهد
ور بود صد عَمْر و عَنْتَر خصم تو در کارزارقدرت ایزد تو را نیروی صد حیدر دهد
مرد زن ‌گردد چو شمشیر تو بیند در نبردتا نهیب تو بجای مِغفَرش مَعجَر دهد
گرچه شمشیر تو از سبزی چو ساق عَبْهر‌ستزردی روی عدو از دیدهٔ عَبهر دهد
آبدارست و چو خاکستر بود شخص عدوزانکه عبهر را طروات آب و خاکستر دهد
تاکه ‌کوه و باغ را از پرنیان سرخ و زردچرخ در آذار و آذر جامه و چادر دهد
بررخ احباب و اعدای تو پوشاناد چرخآن سَلَب‌هایی‌که در آذار و در آذر دهد
باد کار تو به دنیا شاد کردن خلق راتا جزای تو به عقبی خالق اکبر دهد
دادخواهان را تو بادی داور فریاد رستاکه دادِ دادخواهان ایزد داور دهد