گنج

شمارهٔ ۱۲۳

این شوخ سواران‌ که دل خلق ستانندگویی ز که زادند و بخوبی به که مانند
ترکند به اصل اندرو شک نیست ولیکناز خوبی و زیبایی خورشید زمانند
میران سپاهند و عروسان وثاقندگردان جهانند و هژبران دمانند
مشکین خط و شیرین سخن و غالیه زلفندسیمین بر و زرین‌کمر و موی میانند
شیرند به زور و به ‌هنر گرچه غزالندپیرند به عقل و به خرد گرچه جوانند
کی‌ گویم حاشا که چو ماهند و چو سروندوالله‌که به مطلق نه چنین و نه چنانند
سروند ولیکن همه چون بدر منیرندماهند ولیکن همه چون سرو روانند
چون راحت روحند چو با ساغر راحندچون حِصن حَصینند چو بر پشت حِصانند
پدرام تر و خوبتر از سرو بهارندبی‌شرم‌تر و سوخ‌تر از باد خزانند
مانند تذروند چو با جام شرابندمانند هژبرند چو با تیغ و سِنانند
از خشم و رضا همچو زمینند و زمانندوز نطق و دهن همچو یقینند و گمانند
شیرند به بیشه در چون تیغ‌گذارندماهند به‌گردون بر چون اسب دوانند
در معرکه سوزنده‌تر از نار جحیمنددر مجلس سازنده‌تر از حور جنانند
زان بابت روحندکه بایسته چو عمرندزان مایهٔ عمرند که شایسته چو جانند
جز برگل وبر لاله همی مشک نریزندجزبر دل وبر دیده همی آب نرانند
در باده چو خورشیدی یا آب حیاتنددر باره چو طاوسی یا کوه گرانند
درخنده چو یاقوت مُعَصفَر بگشایندوز گرد چو زنجیر مُعَنبَر بفشانند
صد سنبله از سنبل بر لاله نگارندسی‌کوکبه ازکوکب بر ماه نشانند
چون سیم همه پاک تن و پاک جبینندچون سنگ همه سخت دل و سخت‌کمانند
با قُرطهٔ رومی همه چون بدر منیرندبر مرکب تازی همه چون باد وزانند
مانند سهیل یمن و آتش برقندچون با قدح و باده و با تیغ یمانند
بی‌عطر همه مشک خط و مشک عذارندبی خشم همه تنگ‌دل و تنگ دهانند
چون غالیه دانست دهانشان و همه سالدر غالیه‌گون تاب سر زلف نهانند
مالند چرا غالیه بر رخ‌ که همه خودبی‌غالیه با غالیه و غالیه دانند
با جام و قدح بابت بوسند و کنارندبا کفش وکمر بابت خوفند و امانند
از جَعد و قفا همچو ظَلامند و ضیاء‌انداز زرّ و قبا همچو بهارند و خزانند
شاهان جهان در کفشان جمله اسیرندشیران عرین با دلشان جمله عَرانند
در رزم به جز تیغ زدن رای نبیننددر بزم به جز دل سِتَدَن ‌کار ندانند
مانندهٔ ایشان که بود در همه عالمکاندر دو جهان مایهٔ سودند و زیانند
هرگاه ‌کز ایشان صنمی بینم با خویشگویم خُنک آنراکه چنین نوش لبانند
این مذهب آنهاست که این سیمبران راایشان به ‌زر و سیم خریدن بتوانند
بادا همه را جمله فدا جان و روانمکایشان همه خود جمله مرا جان و روانند
ترکان به‌بها گرچه‌ گرانند و همه‌کسدر حسرت ایشان چو منی دایم از آنند
اَرجو که به اقبال خداوند بیابمز اینان صنمی‌ گر به بها نیک ‌گرانند
سلطان جهان خسرو گیتی که غلامشاز محتشمی هر یک چون قیصر و خانند
آن شاه که اندر حال آیند به خدمتشاهان و خَدیوان که در اطراف جهانند
آنان که به تیر از شب ظلمت بربایندو آنان که به تیغ از مه‌ گرزن بستانند
چون رایت منجوق ملکشاه ببینندچون نامهٔ طغرای ملکشاه بخوانند
تسبیح ملک بر دل ز ایزد بپذیرندتا نام ملکشاه حو تسبیح بخوانند