گنج

شمارهٔ ۱۲۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ینکند۴۴ بیت
ترک من چون زلف بگشاید جهان مشکین‌ کندهرکه بویش بشنودگوید که آن مشک این‌ کند
ور نسیم خط و رخسارش رسد بر آسمانسنبله پرسنبل و نثره پر از نسرین‌ کند
ورگذر یابد زمانی بر لبش باد صباهر نبات تلخ را باد صبا شیرین‌کند
چون ز جعد زلف بنماید نگارین روی خویشخانه‌ها را چون نگارستان هندوچین کند
گه به خم زلف پشت بیدلان پر خم‌ کندگه به چین جعد روی عاشقان پرچین‌ کند
در لب او آب حیوان است و عشق او همیبا دل عشاق فعل آذر برزین‌ کند
من چو از عشقش بنالم ناله چون خسرو کنماو چو از خوبی بنازد ناز چون شیرین کند
گر وصال او همی چون کیمیا ناید به‌ دستپس چرا هجران او رویم همی زرین کند
خنجر و زوبین سلاح چشم او شد تا مراکشتهٔ خنجر کند یا خستهٔ زوبین کند
روستم با شاه ترکان از جفا هرگز نکردآنچه بر دلها همی پروردهٔ تکسین‌کند
صد هزاران صاعقه پیدا کند در هر دلیچون دو بیجاده به عمدا پردهٔ پروین کند
گر به حورالعین نماند پس چرا وصاف اوچون جمال او ببیند وصف حورالعین‌کند
از بهشت آمد مگرتا از جمال روی خویشروز عید آرایش بزم نظام‌الدین‌کند
آفتاب فتح ابوالفتح آنکه بر درگاه اودست‌گردون هر زمانی اسب دولت زین‌کند
هر غباری‌ کز سم اسبش به‌ گردون بر شوددولت آنرا توتیای چشم روشن‌بین‌کند
آسمان حشمت دهد او را که او حشمت دهدمشتری تمکین دهد او راکه او تمکین‌کند
چون قدم بر مجلس عالی نهد هر بامدادمجلس عالی به همت همچو عِلییّن‌کند
عالمی پر زر شود چون وقت بخشش هان‌ کندکشوری پرخون شود چون روزکوشش هین‌کند
هیچ تاوان نیست برگفتار و برکردار اوکایزدش تعلیم و اقبالش همی تلقین کند
مهر او چون تندرستی روح را شادان‌ کندکین او چون تنگدستی طبع را غمگین‌کند
گرچه فردا وعده کردستند در عقبی بهشتاو همی امروز دنیا را بهشت آیین ‌کند
گرکفایت را یکی معیار سازد روزگارازکف او کَفّه و از کلک او شاهین ‌کند
ور ببندد نامه بر پای‌ کبوتر دست اوهرکجا پَرَّد کبوتر صید چون شاهین کند
ای جوانبختی‌که شاخ دولت و عمر توراکردگار از حفظ و از عصمت همی تزیین‌کند
کرد یزدان بر تو در دنیا فراوان نیکوییباش تا آن نیکویی بینی ‌که یَوم‌الدّین ‌کند
برزمین شایدکه‌گرید دشمن مسکین توکاسمانْ خندد همی بر هر چه آن مسکین ‌کند
صورت اقبال داری بر بساط مملکتکیست کاو با صورت اقبال قصد کین کند
کس نیارد باختن با بخت تو شطرنج ملککاو به یک بیدق همه شهمات را تعیین‌کند
بیدقی‌کز دست بخت تو رود برنَطع ملکلِعب‌اسب و پیل‌و جولان رخ‌و فرزین‌کند
تا نه بس مدت به‌تدبیر تو سلطان جهاندر صف ‌کفار جنگ صاحب صفین کند
خطه فرماید به‌نام خویش در انطاکیهوز در انطاکیه آهنگ قُسطَنطین‌ کند
باد را بر بت‌پرستان چون تَف دوزخ‌کندخاک را بر خاکساران چون دم تنّین ‌کند
سقف قسطنطین ز بتخانه‌کشد سوی عراقبارگاه مملکت را تخت او برزین ‌کند
در دل میمند و ماچین آتش افروزد به تیغروز ا‌بر میمند از سجیل تاا سجین‌ کند
خیمه‌ها را میخ فرماید ز رُ‌محِ رومیانزین‌ها را از صلیب کافران خرزین ‌کند
من‌ز فتح ‌و نصرت او آنقدرگویم همیاو به‌ عالی رای تو أرجو که صد چندین ‌کند
ای خداوندی که چون احسنت‌گویی بنده راشعر او را مشتری بر آسمان تحسین‌کند
عَقد سازد لفظ با معنی همی هر ساعتیتا عروسان سخن را جود او کابین ‌کند
بندهٔ مخلص معزی را همی باید همیکاستان درگهت را هر شبی بالین کند
او همی خواهد که آرد جان شیرین را به‌کفتا چو گوید مدح تو جان اندرو تضمین‌ کند
تاکه ایام بهاران ابر فروردین همیبرکشد لؤلؤ ز دریا در کنار طین کند
باد در بخشش مبارک دست راد تو چِنانْکْدر بهاران خدمت او ابر فروردین کند
طایر میمون شب و روز آفرین‌گوی تو بادکاختر وارون همی بر دشمنت نفرین کند
باد در عمرت دعاهای خلایق مُسْتجابکان دعاها را همی روحُ‌الاْمین آمین‌کند