شمارهٔ ۱۲۰
اَلمِنهٔ لله که به اقبال خداوندشادند چه بیگانه و چه خویش و چه پیوند
المِنهٔ لله که مرا زهرهٔ آن استکایم گه و بیگاه بهنزدیک خداوند
المنهٔ لِلّه که هم آخر بِبَر آمدتخمی که نظامالدین از صبر پراکند
المنهٔ لله که قوامالدین در خلدشادست که دارد چو نظامالدین فرزند
اولاد قوامالدین در باغ وزارتسروان بلندند و درختان برومند
بیگانه درختی که از آن باغ سرافراشتگردونش بهدست اجل از پای درافکند
بارید برو صاعقهای کز در زنگانپایش به دروگرد رسید و به نهاوند
آویخت به دام اندر اگر دام همی ساختوافتاد به چاه اندر اگر چاه همی کند
افسانه شد آن مرد معوقکه ازو بودبر کار همه خلق فتاده گره و بند
ناچیز شد آن عود مطرا که ازو بوددر دولت و ملت بدل بوی شماگند
سرتاسر این قصه همه حکمت و پندستتا حَشرکفایت کند این موعظه و پند
ای بار خدایی که نداری ز خلایقدر بار خدایی و خداوندی مانند
گردون نشناسد که قیاس خِرَدَت چونایام نداند که شمار هنرت چند
کردست قضا با تو به بیروزی پیمانخوردست قدر با تو به بهروزی سوگند
سلطان به تو شادست و برادر به تو خرملشکر ز تو خشنود و رعیت به تو خرسند
بر درگه میمون تو صد بنده فزونندکافیتر از آن خواجه که بودست بهمیمند
گر حاجب تو حمله برد بر لب جیحونور چاوش تو خیمه زند بر در بیکند
از بس فَزَع و بیم نیابند به شب خوابخانان و تکینان به بخارا و سمرقند
در بتکده گر دفتر مدح تو بخوانندبیزار شود هیربد از زند و ز پازند
آری چو سخنهای حقیقی شنود مرددرگوش نگیرد سخن یاوه و ترفند
ای عمر تو چندانکه چو گیرند شمارشعُشری بود از صد یک آن هشت صد واند
تا دست و دلم حادثهٔ غارت و تاراجاز مال تهی کرد و ز دینار بیاگند
حقا که چنان است ز گرمی جگرِ منکاورا نه تباشیر کند سود و نه ریوَند
گر خار حوادث جگر بنده بخاریدور زهر چشانید مراگردون یک چند
چون طلعت تو دیدم و لفظ تو شنیدمآن خار همهگُل شد و آن زهر همه قند
تا در حد و در ناحیت شام و قهستانمعروف بود رود فرات و کُه الوند
تا در کشد ابری که ز بُلغار درآیدکرباس مُنَیَّر به سرکوه دماوند
در ملک همی بخش و همی گیر و همی داردر صدر همی بال و همی ناز و همی خند
نیک است همه حال تو جز نیکی مستانخوب است همه حال تو جز خوبی مپسند
در پای عدو دست اجل بند نهادستشادی کن و می خواه ز دست بت دلبند
تا مطرب و قَوّال ز بهر تو بگویندای جان همه عالم با جان تو پیوند