شمارهٔ ۱۱۹
شه مشرق ملک سنجر به دارالملک باز آمدسپاس و شکر یزدان را که شاد و سرفراز آمد
ز دارالملک غایب شد ز بهر فتح و پیروزیکنون با فتح و پیروزی به دارالملک باز آمد
اثرهای ملک سلطان چو دیبای منقش شدظفرهای ملک سنجر بر آن دیبا طراز آمد
چو سلجق صید گیر آمد چو یبغو جنگجوی آمدچو طغرل شیربند آمد چو جغری خصم تاز آمد
از آن شد سوخته خصمش که کینش خصم سوز آمدوز آن شد ساخته کارش که بختش کارساز آمد
جمالش حق فروز آمد کمالش حق پژوه آمدوز آن شد ساخته کارش که بختش کارساز آمد
جهان از داد او پرگشت و خالی شد ز بیدادیکه داد او حقیقت گشت و بیدادی مجاز آمد
بداندیشان او رفتند و او باقی است تا محشرکه عمر جمله کوته گشت و عمر او دراز آمد
اگرچه محترَز باشد ز دوران فلک مرگشبقای او ز دوران فلک بیاحتراز آمد
و گرچه حرص و آز ما فزون است از همه چیزیعطای او که بخشش فزون از حرص و آز آمد
طرب با جام زرینش به بزم اندر برابر شدظفر با ماه منجوقش به رزم اندر براز آمد
ز دولت بهرهٔ طبعش همه لهو و سرور آمدز گردون قسمت خصمش همه گرم و گداز آمد
روا باشد که عالم را نیاز آید به احسانشکه او در دولت و شاهی ز عالم بینیاز آمد
ستم گرگ است و عدل او شبان است و جهان صحراخلایقگوسفندانند و حکم او نُهاز آمد
به خورشید و به چرخ او را کنم تشبیه از آن معنیکه خورشید کمندانداز و چرخ نیزه باز آمد
سلاح و آلت او چون ز ایوان سوی میدان شدکمند شست باز و نیزهٔ پنجاه باز آمد
خدنگ او چو باز آمد دل دشمن کبوتر شدچو ایران گشت باز او کبوتر صید باز آمد
سر شمشیر او برندهٔ چنگال شیر آمدسر پیکان او سنبندهٔ یَشک گراز آمد
کجا گرد مصاف او جهان شب کرد بر اعداشب آن قوم چون روز قیامت دیر باز آمد
گرفتار آمدند آخر به چنگ جنگیان اوسپاهیکز بلاساغون و خانی کز طراز آمد
ایا بخشنده کف شاهی که از احسان و از جودتشهان را نام و نان آمد یلان را برگ و ساز آمد
درفشت در خراسان و سپاهت بر در ماچینرکیبت در نشابور و نهیبت در حجاز آمد
اگر ملت ز بدعت در نشیب افتاد یکچندیکنون ازدولت عدلت نشیبش برفراز آمد
وگر دیدند یکچندی رعیت رنج و دشواریرعیت را کنون هنگام آسانی و ناز آمد
ز طبع مدحگویانت به نزدیک خردمندانسخن درخورد احسنت و سزای اهتزاز آمد
به شعر اندر بود واجب به نامت ابتدا کردنکه نام تو به شعر اندر چو تکبیر نماز آمد
همیشه تا خبر باشدکه مر محمود غازی رانشاط و شادی از زلف و بناگوش ایاز آمد
تو از دست ایاز خویش بستان بادهٔ روشنکه چون محمود شد هر کاو به درگاهت فراز آمد
اجازت ده به توقیع شریف خویش دولت راکه توقیع تو دولت را سوی جوزا جواز آمد