گنج

شمارهٔ ۱۱۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اماورد۴۷ بیت
بر گل از سنبل نگارم دام مادام آوردتا چو صیادان دلم را پای در دام آورد
سرو سیم اندام چون دعوی صیادی کنددام دلها برگل از سنبل به‌ اندام آورد
هرکجا خواهد به زرق و حیله و رنگ و فریباز دلم بیرون برد آرام و آرام آورد
نقشهای مانوی را بر دو گلنار آوردسحرهای سامری را بر دو بادام آورد
چون مرا بی می همیشه مست دارد عشق اوحاجتم ناید که پیش من می و جام آورد
روی من زرین تو را از هر جام‌ کو گیرد به ‌دستاشک من رنگین‌تر از هر می‌ که در جام آورد
مادر او را گر به ‌گاه شام آرد سوی دردایه او را گر به‌ وقت بام بر بام آورد
عشق او هر روز شوری در دل خاص افکندهجر او هر شب بلایی بر سر عام آورد
هرکه خواهد تا سلامت ماند از شور بلادل ز عشق او به مدح زین اسلام آورد
سید حکام دنیا کز پی احکام دیناز امام حق همی منشور و احکام آورد
نامور بوسعد بن نصربن منصور آن که اوسعد و حمد اندر جهان از کنیت و نام آورد
سهل گردد با عنایتهای او هم در زمانهر چه از محنت به‌ روی مرد ایام آورد
با قبول او تذرو اندر هوا گیرد عقابدر پناه او گوزن از بیشه ضَرغام آورد
واندر آن صحرا که باد حشمت او بگذردگرگ نتواند که روی از سوی اَغنام آورد
کار دین و ملک رونق‌گیرد از تدبیر اوکز صواب و از صلاح آغاز و انجام آورد
حکم سال و حکم فال او به‌پیروزی کندهر منجم کو حدیت از علم احکام آورد
غاشیه بر دوش‌ گیرد بخت پیش او سبکچون مبارک پای بر پشت سبک‌ گام آورد
سِحر صرف و مشک ناب و لؤلؤ مکنون به همهر سه هنگام‌ کتابت زیر اقلام آورد
آن رسول است او که هر سال از پی تجدید عهداز خلیفه سوی شاهنشاه پیغام آورد
شاه و لشکر را ز به هر نصرت اسلام و دیناز امیرالمومنین تشریف و اِنعام آورد
وز جوانمردی بهر شهری زخاص مال خویشدوستان را تحفهٔ احسان و اکرام آورد
سام را فرمود باید رزم اژدرها به‌طوستا بر اژدرها شبیخون ناچَخ سام آورد
گاه مردی کرد باید نامزد بهرام راتا کمین بر شیر و کین بر تیر و بهرام آورد
قاهر اعدای دولت ناصر ملت سزدتا به‌ دولت فرق اعدا زیر اَقدام آورد
عهد شاهان را سبب باید رضی‌ّ الحَضرتینتا ز حضرت مهد خاتونی به‌هنگام آورد
کی بود هنگام از این خوشتر که نقاش قضادر جهان هر روز رنگ نقش اصنام آورد
در هوا هر ساعتی گردون ز رعد و ابر و برقژنده پیلان شگرف وکوس و صمصام آورد
گل به زیر قطرهٔ باران تو گویی لعبتی استکز خجالت خُوی همی بر روی‌گلفام آورد
بر شود هر روز گویی بر فلک باد صباوز فلک بر شاخ‌ گلبن هر شب اجرام آورد
ای نکو عهدی که از گردون بیابد کام خویشهرکه سر در چنبر عهدت به ناکام آورد
نقص تو گفتن عدو را نیش در حلق آوردشکر توگفتن ولی را نوش درکام آورد
آن یکی‌ گویی دلیل از سعد برجیس آوردوین دگر گویی نشان از نحس بهرام آورد
از دل و جان هرکه با تو دل ندارد چون الفاز بن دندان به خدمت پشت چون لام آورد
هر شجر کز کینه و خشم تو دارد بیخ و شاختا قیامت برگ و بر نفرین و دشنام آورد
با رسالت های تو نشگفت اگر شاه جهانبر نشاط و غزو روی از جانب شام آورد
بر زمین شام در چشم فرنگان لعینتیغ صبح آسای تو تاریکی شام آورد
چون از این فارغ شود رایت سوی مغرب بردعالمی از سوی مغرب زیر اَعلام آورد
گرچه آرد مرد بسیاری بدایع در سخنهر چه آرد در بر فضل تو سرسام آورد
اندرین مجلس معزی گرچه دارد انبساطشرم دارد گاه‌گاه از بس که ابرام آورد
نوک اقلامش چو دَرجی را بیاراید به نظمقیمتی دُرجی بود کز دَرج اوهام آورد
ور شود ممکن که اِفضال تو را آرد عددآن عدد بیش از ضمیر و نطق و افهام آورد
گر بود بایسته هر مدحی‌ که مداح آوردور بود شایسته هر نظمی‌که نَظّام آورد
کان یکی‌گویی همی وحی سماوی آوردوین دگر گویی همی اَضغاث اَحلام آورد
تا چو صُنع ایزدی اجسام را آرد پدیدلطف او ارواح صافی را به اجسام آورد
قدر و جاه تو چنان بادا که اندر خدمتتچرخ‌ آیین عبید و رسم خدّام آورد
باد عزمت رایض ایام تو پیش ملوکتوسن آشفته را آهسته و رام آورد
روزگارت باد فرخ تا به میمون مجلستمژده هر ساعت به سعدی بخت پدرام آورد