شمارهٔ ۱۱۷
بهاری کز دو رخسارش همی شمس و قمر خیزدنگاریکز دو یاقوتش همی شهد و شکر خیزد
خروش از شهر بنشاند هر آنگاهی که بنشیندهزار آتش برانگیزد هرآنگاهی که برخیزد
رخش سیمینسپر بینم خطش چون چنبر مشکینشنیدی چنبر مشکین که از سیمین سپر خیزد
به نابینای مادر زاد اگر رخساره بنمایدبه نور روی او از چشم نابینا بصر خیزد
دهان تنگ آن دلبر به تنگی هست چون خاتموگر خواهد میانش را هم از خاتم کمر خیزد
ازآن سنگیندلش خیزد همی رنگین سرشک منبدین معنی درست آمد که یاقوت از حجر خیزد
به دندانش نگه کردم دو چشم من چو دریا شدمرا دریا زگوهر خاست وز دریا گهر خیزد
یکی دیباست روی او که پیش او شود کاسدهر آن دیبا که از بغداد و روم و کاشغر خیزد
به بازار نکو رویان اگر قیمتکنند او راخریدارش عمادالملک شاه دادگر خیزد
قسیم عدل ابوالقاسم که از اقلام و اَعلامشبهدیوان در قضا زاید به میدان در قَدَر خیزد
هنرمندی بزرگ است او که دارد یاری دولتکجا دولت کند یاری بزرگی از هنر خیزد
ز طبع او بهبزم اندر همه لِعب و طَرب زایدز عزم او به رزم اندر همه فتح و ظفر خیزد
زمیدان و درِ او جوی پیروزی و بهروزیکه پیروزی و بهروزی از آن میدان و در خیزد
ز عالی رای او خیزد همیشه حجت عقلیچنان چون حجت شرعی زآیات و سُوَر خیزد
قوام دین پیغمبر بدو نازد ز فرزندانچنین واجب کند فرزند کز چونان پدر خیزد
نکرد ابلیس آدم را ز بدبختی یکی سجدهنمیدانست کز آدم همی چونان پسر خیزد
فری زان کلک میمونش که در دست همایونشسحابی را همی ماندکزو مشکین مَطَر خیزد
مخالف را ازو همواره خوف بیرجا باشدموافق را ازو مادام نفع بیضرر خیزد
خداوندا نگه کن خویشتن را گر ندیدستیجهانی باکفایت کز جهانی مختصر خیزد
ز تو خیرست ناصح را ز تو شرست حاسد راتو گردونی و از تأثیر گردون خیر و شر خیزد
همه عالم به روز حشر خیزند از زمین یکسرمگر بدخواه مسکینت که از نار سقر خیزد
من آن شایسته مداحمکه در مدح معزالدینزباغ طبع من هر روزگوناگون شجر خیزد
نه از دیدار من آزادگان را رنج دل باشدنه ازگفتار من آسودگان را دردسر خیزد
بهگاه گفتن مدحت چو یک معنی به دست آرمزمهر تو مرا در طبع صد معنی دگر خیزد
به اقبالت مرا هر روز باشد تیزتر خاطرچو خاطر تیزتر باشد معانی بیشتر خیزد
همیشه تا نگیرد آب طبع گوهر آتشاز آن خیزد بخار و موج وز این دود و شرر خیزد
بسان زهره و برجیس ناظر باش هر جاییکه شادیها و خوبیها از آن فَرُّخ نظر خیزد