شمارهٔ ۱۱۵
چیست آنگوهرکه ارکان دست خمّار آوردگوهری کان گوهر مردم پدیدار آورد
لطف آب و رنگ آتش دارد و تاثیر اوآب سوی جان و آتش سوی رخسار آورد
گر بهدی مه بگذرد بر مجلس آزادگانبوی نیسان و نسیم باغ و گلزار آورد
فعل او در دل نماید صنعت باد صباتا درخت شادی اندر باغ دل بار آورد
گونهٔگلنار گیرد روی چون دینار اوواو همی آزاده را در بذل دینار آورد
خار بیوردست بیاو مجلس ما روز عیدکاو همی بر چهرهٔ ما ورد بیخار آورد
راستگویی نجم سیارست بر چرخ طربزانکه در مجلس فروغ نجم سیار آورد
مغزرا ترّی دهد تا آرد اندر چشم خوابمغز چون تَرّی ندارد خواب دشوار آورد
اندکی از جوهر او چون به تارک بردوداز طبیعت روز باقی را پدیدار آورد
ور درآویزد به عقل و رای پیران کهنهر یکی را چون جوان تازه در کار آورد
اعتدالش خاطر گوینده را دریا کندتا ز دریا هر زمانی دُرّ شهوار آورد
چون ز گفتن باز دارد مرد را افراط آنمرد را جود نظامالدین بهگفتار آورد
صاحب عادل که بخت از کُنیت و نامش همیصورت فتح و ظفر در نام احرار آورد
رای او پرگار قدرت بر فلک خواهد کشیدتا همه سیارگان را زیر پرگار آورد
قطرهای باشد ز دریای ضمیر همتشهر چه استظهار زیر چرخ دوار آورد
کِلْک او مرغی است زرینپر که در صحرای سیماز سر منقار هر ساعت همی قار آورد
دوده همچون قار باشد بر سر منقار اولؤلؤی مکنون شود چون زیر منقار آورد
بیش شاهان تحفه آرد از بدایع چند باراز بدایع تحفه آن تحفه است کاین بار آورد
ناصرالدین گفت دستورم نظامالدین سزدتا ز عدل اندر جهان آیین و آثار آورد
آنچه گفت اول بکرد آخر چنین باید ملکتا که همت در خور گفتار و کردار آورد
هرکجا سِرّ و ضمیر موسی عمران بوددر شب تاریک نور از شعلهٔ نار آورد
گاه بیدستان ید بیضا برون آرد ز جیبگاه بیافسون عصا بر صورت مار آورد
هرکجا تایید و اقبال نظامالدین بودپیش خدمت تاجداران را رهیوار آورد
گه ز حَزْم اندرکشد دیوار گرد مملکتگه ز نصرت پاسبان بر برج و دیوار آورد
ای بلند اختر جوان بختی که هر ساعت سپهراختران را پیش تخت تو به زنهار آورد
گر بهرای روشن و تدبیر تو شاه عجماز خراسان روی سوی غزو کفار آورد
بر میان بند کمر بندد بهخدمت پیش شاههرکه اندر روم فخر از بند زنار آورد
چون تو درگیتی نباشد ور بود اندک بودکی شود ممکن کهگردون چون تو بسیار آورد
هرکه صلح آورد با تو روز بختش بر دمیدتیره گردد پیکر آنکس که پیکار آورد
هرکه را یکبار غَدْر تو به خاطر بگذردای بسا غَدریکه بر او چرخ غَدّار آورد
اندر آن دریا که از کین تو برخیزد بخارباد محنت کشتی اعدا نگونسار آورد
گر مرکب مرکبی گردد خیال عقل توجبرئیل از گیسوی حورانش افسار آورد
ور قضا تومار دیوان سازد اندر مدح تولوح محفوظ اندر آن دیوان و تومار آورد
ور به تاریکی برافتد روشنایی دلتعین آب زندگانی باز دیدار آورد
ای خداوندی که گر فرمان دهی خورشید رااز فلک پیش دلت قانون اسرار آورد
چون معزی باید اندر باغ مدح تو درختتا چو بار آرد همه لفظ گهربار آورد
گر بود مدح مرا قدری و مقداری پدیدمدح تو خواهدکه فرق از حد و مقدار آورد
بست باید همت اندر کار مداحی که اودر شعار و رسم تو زینگونه اشعار آورد
گر تو تیمارش نداری تا نماند تنگدستتنگدستی پای او در دام تیمار آورد
خواب امن عالم اندر بخت بیدار تو بادتاکه خواب و امن عالم بخت بیدار آورد
بر تو میمون و همایون باد عید مومنانتا به یزدان هرکه ایمان دارد اقرار آورد