شمارهٔ ۱۱۱
هر روزکه خورشید سر ازکوه برآرداز فتح و ظفر شاه جهان را خبر آرد
گوییکه همی پوید بیک توبه تعجیلتا نامه فتح و ظفر از راه در آرد
احسنت وزه ای خسرو پیروزکه هر روزپیک تو همی نامهٔ فتح و ظفر آرد
هر ماه که نوگردد از آنجا که تو خواهیاقبال تو را مژده ز ملکی دگر آرد
گه والی تو آرد مال تو ز خاورگه عامل تو حمل تو از باختر آرد
مهر تو درختی استکه از باد سعادتهر دم زدنی دولت و اقبال برآرد
دیدار تو خورشید جهان است که هر روزصبح ظفر از مشرق اسلام برآرد
هرگه که سخن گویی از آثار گذشتهمعنیش گه از قصه و گاه از سمر آرد
باید سخن از سیرت و آثار تو گفتنتا طبع ز دریای معانی گهر آرد
جان است مگر عدل تو یا نور لطیف استکاندر تن و در دیده حیات دگر آرد
از جود تو خواهد همه کس حاجت و روزیجون حجت روزی ز قضا و قدر آرد
هرکاونه به فرمان تو بندد کمر خویشخم داده میان پیش تو همجون کمر آرد
در دهر هر آن کاو حَشَر آرد به خلافتاِدْبار و بلا بر تن و جانش حَشَر آرد
ابری است حسام توکه هنگام عداوتاز خون دل و چشم معادی خطر آرد
هرکاو ز پی جاه و خطر با توکشد سرسر در خط حکم تو ز بیم خطر آرد
ور زانکه سر اندر خط حکم تو نیاردناگه سر شمشیر تو عمرش به سر آرد
سعده فلک از دشمن تو روی بتابدچون رایت تو روی بهسوی سفر آرد
بر رایت تو شکل هِلال است و زمانهدر زیر هلال تو دو هفته قمر آرد
شاها ملکا بندهٔ عقل و هنر توستهرکس که همی فخر به عقل و هنر آرد
زان فخرکه چون تو ملکی از بشر آمدشاید که فرشته همه فخر از بشر آرد
مرد خرد از بزم تو آرد خبر از خلدچونانکه ز رزم تو نشان سقر آرد
تا دهر بود فخر به نام تو در آفاقهم خطبه و هم نامه و هم سیم و زر آرد
تا خاک کثافت دهد و باد لطافتتا آب بخار آرد و آتش شرر آرد
جاوید چنان باد که پیش تو زمانهاسباب طرب یک ز دگر خوبتر آرد