گنج

شمارهٔ ۱۰۸

مَلِک سنجر جهانداری به میراث از پدر داردپدر شادست در فردوس تا چون او پسر دارد
ز فرّ و رسم و آیینش بیاراید همی‌گیتیکه فَرّ عمّ و رسم جدّ و آیین پدر دارد
بدو نازد همی دولت که با دولت خرد داردبدو زیبد همی شاهی‌ که با شاهی هنر دارد
زآفریدون و ذوالقرنین و اسکندر فزون است اوکه ملک و نعمت و لشکر ز هر سه بیشتر دارد
خداوند بزر‌گ است او که اسباب بزرگی راهم از عقل و هنر دارد هم از اصل و گهر دارد
ضمیر روشن او هر چه خواهد بود بشناسدز سر غیب پنداری ضمیر او خبر دارد
ملک در زیر پر دارد خجسته تاج و تختش راکه بال عدل و انصافش جهان در زیر پر دارد
به باغ دولت اندر، بر لب جوی شهنشاهییکی سروست شخص او که از اقبال بر دارد
هر آنچ از سیم و زر شاهان پیشین را به‌ دست آمدبه‌خاک اندر نهادستند تا او جمله بردارد
قضای ایزدی کردست گیتی را به حکم اوبه سان خانه‌ای کز طاعت و عصیان دو در دارد
همیشه اهل طاعت را دری سوی جنان داردهمیشه اهل عصیان را دری سوی سَقَر دارد
کند عزم سفر جان از تن خصمان و بدخواهانچو شد نامه به هفت اقلیم کاو عزم سفر دارد
هنوز از فتح اقلیمی نیاسودست شمشیرشبه پیروزی نشاط فتح اقلیمی دگر دارد
گهی چون ماه قصد از باختر دارد سوی خاورگهی چون خور ز خاور قصد سوی باختر دارد
ز ماه و خور همه ساله‌ گر احکام است در عالمپس این احکام ازو باید که سیر ماه و خور دارد
ز تیغ و کلک او خیزد بد و نیک جهان‌ گوییبه تیغ اندر قضا دارد به‌کلک اندر قدر دارد
زمین رزم او گویی هزاران جوی خون داردزمین بزم او گویی هزاران‌ کان زر دارد
چو ساغرگیرد اندر چشم دیدار طرب داردچو خنجرگیرد اندرگوش لبیک ظفر دارد
اگر زیر قبا اندر جهانی باکمال است اوچرا زیر نگین اندر جهانی مختصر دارد
مه‌ گردون ز بهر آن که تا باشد سلاح اوگهی شکل‌کمان دارد گهی شکل سپر دارد
چرا دشمن به رزم اندر فروزد آتش‌ کینشکز آن آتش دل و دیده پر از دود و شرر دارد
مگر مغز و جگر جوید ز شخص دشمنان تیغشکه جای خویش‌ گه در مغز و گاهی در جگر دارد
بسا کس کز نهیب او میانی چون‌ کمان داردبه خدمت پیش تخت او کمانی برکمر دارد
ایا فرخ قدم شاهی‌ که دولت برنگیرد سرز خط حکم آن سرورکه بر حکم تو سر دارد
زلطف طبع تو جسم هنرمندی روان داردز نور و رای تو چشم خردمندی بصر دارد
مگر حج است دیدارت که هرکس‌کاو تورا بیندبساطت چون حَرَم دارد رکابت چون حَجَر دارد
معزی از ثنا و شکر تو هرگز نیاسایدز بهر آن که چون الحمد مدح تو زبر دارد
دل‌ و جانش‌ گه خدمت مقیم است اندر آن حضرتاگرچه شخص او اکنون مقام اندر حضر دارد
همیشه تاکه دارد شمس حکم سال دهقانانجهان چون حکم سال تازیان سیر قمر دارد
به داد خویش خرم دار ملک دین باقی راچنان‌کاندر مه نیسان‌ گلستان از مطر دارد
به بزم‌اندر شرابی خور چنان یاقوت رُمّانیز دست آن‌ که در یاقوت رُمّانی شَکَر دارد
تویی شایستهٔ شاهی تویی بایستهٔ شادیبمان و بگذران‌ گیتی اگرگیتی‌ گذر دارد